
آه ای چلّه نشستگان بیخود از خود
و آه، ای کشتی شکستهگان ِ میانِ ِ دجله و فُراط
شُمایان، در غروب ظلم، به اجتهاد که نشسته اید، در این قبرستان بعید؟
ندائی نیست که در سبز گونه ها تان طرحی بر انگیزد
آنک، دستان گره خورده شُماست، مُشتگان ِ فتح که می افشُرد بازتاب صبح را به مشاطهء صحر
آنک، غرور شهیدان که خُفته مالامال، درمُو زه ای مُغاک
دامون
جمعه، 2009/07/31













