Friday, 31 July, 2009

چلّه








آه ای چلّه نشستگان بیخود از خود
و آه، ای کشتی شکستهگان ِ میانِ ِ دجله و فُراط
شُمایان، در غروب ظلم، به اجتهاد که نشسته اید، در این قبرستان بعید؟
ندائی نیست که در سبز گونه ها تان طرحی بر انگیزد
آنک، دستان گره خورده شُماست، مُشتگان ِ فتح که می افشُرد بازتاب صبح را به مشاطهء صحر
آنک، غرور شهیدان که خُفته مالامال، درمُو زه ای مُغاک


دامون

‏جمعه‏، 2009‏/07‏/31

Thursday, 30 July, 2009

جبر









سخن وقتی که سبز است، میطراود بیان را، آن چکیدهء ما را، سطر به سطر، لُقمه به لُقمه
جبر زمان میبارد در چکیده ء ما، آنجاکه نُشخوار ِ روز در گره خورده مشت ِ فتح خلاصه میشود
و حمایل آدمی به کیسه ای پُر ز ِ کاه مبدل، برای ِ زخم ِ سرنیزه
سخن در تردد دوران، ادمهء بازی ِ سرنوشت است، و ا جرای ِ نقشی متفاوت، نه فقط نقش دیوار یا مرده،
که شکنجه تا مرگ، ذرّه ذرّه تپیدن در تنور نان، بوده شدن در مسلخی سوری ویا گرفتار آورده در فراموشی ِ کاذب، سخن، سخن ادمهء بازیست به روی اکرانی مقوائی
جبر زمان میبارد در چکیدهء من، تو، و هر بندی ِ دیگر
بند ُ، نه غُل و زنجیر، بند، آن مُوزهء رنجوری که از جنس سماجت است و میخراشد دل را در هر واحه ، در هر لحمه و، گداخته ءِ استخوانها را تا خاکستر شدن، تا نبودن ِ بیش، درخویش
سخن زبانوارهء سئوال است، نجوا ئی که فاتحان در جوابش ندارند حربه ای، جُز تردد جبر

دامون

‏پنجشنبه‏، 2009‏/07‏/30

Tuesday, 28 July, 2009

در باور




در باور لحضه ها و در طوالی بودن نشسته ام
در خزان پائیزی، در تُندر ِ باد
عریان، به رقص در بوسه های باران
آری ز لکنتی در بغض

دامون

‏سه شنبه‏، 2009‏/07‏/28

Thursday, 23 July, 2009

تا بینهایت





تا بینهایت از دست داده ام، در شخمزار روز
قطره های باران را، تنیده های مرطوب و عاشقانه ام را
این طنین ماسیده به روی خاک، که میپالد در چشم همچون ماهی به مغاک، در ناگونهء اغاز
فریاد های از دست دادهء من است
تراوش سینه به سینه ام
محروم از آواز قناری که یکدم بسراید در نواخته ام
ویا در خلصه ام برد، در سحر، طوطی شکر شکن، با داستانی دگر
در این بستر، به خاک سپرده ام
در سینه ای مالامال از تپش


دامون
برای از داده ام، فرُّخ
‏پنجشنبه‏، 2009‏/07‏/23

Saturday, 18 July, 2009

کوچ ٣




در شبی مسخ شده از تپش پنجره ها
در غیاب تو در این مفرق اندیشهء من
هیچ، هیچ نگذشت و من این سان تنها
میگُریزم از خویش وبه خود میکوچم

دامون

‏شنبه‏، 2009‏/07‏/18

Friday, 17 July, 2009

منتظر


در غروبی تلخ
درسکوتی محض
که همه روح و وجودم به کویری ماند
روزِ رستاخیز است، انقلابی در من است
سایهء ابری بزرگ، فارغ از هر گونه آب
های های‌ ِ گریه های‌ ِ بچه گی میدهد آواز
این سکوت‌ ِ محض با لحیبی تُند و غُربت زا
میکند آغاز، فصل‌ ِ دیگر از غم و تنهائی است
مرگ میگردد در کویر‌ ِ سُرخ
گورهای ِ منتظر بر یک نفر جمعیت است

دامون

تهران

Tuesday, 14 July, 2009

ترانه ی امید





دیدی پدر
طوفان
کودکان همگون ساخت؟
همگون در دردی که
بی نهایت است
همگون در ظلمت سرنوشتی
که بازش خواهند نوشت
در برزن ِ خون
همگون در لبخندی
که این روزها چه کیمیاست
جشن بزرگی بر پا می کنیم
و همه ی شعرها را
واژه به واژه
زندگی خواهیم کرد




سیروس شاملو

Monday, 13 July, 2009

دل میرود ز دستم


دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
ده روز مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
کشتی نشستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینیم دیدار آشنا را
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزی تفقدی کن درویش بینوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
آیینه سکندر جام جم است بنگر
تا بر تو عرضه دارند احوال ملک دارا
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

حافظ

Saturday, 11 July, 2009

چمدان




جهنمی دلکش ­تر از اکنون
باغی لا­هوا در ذهنی کم سکون
دری گشوده به دریائی کم پرواز
به جستجوی انعکاسی که پوچ نیست؟
یا زرق ­وبرق ِ الماس­های سَرد ِ بُرَّنده ­گی­
گم شدن در هیاهوی بازارهای سنتی
تا ساعتهای کشدار را پُر کردن
آمدن
رفتن
رفتن
آمدن
رفتن
عفونت تجربه ­های قرون را رفتن و آمدن
مدارکم کو؟
کهنه ­گی ­ام در سرزمینی مرده رقم خوردن
جوانی ­ام در سرزمینی سیاه
میلادم در سرزمینی جنایت ­بار
این روزها چه سخت غمگینم من
تنها ، روز ِ بغایت گرفته، رنگ آفتابی ِ نفست را روزن می­زند
اختری که نمی ­خندید در بعید ِ عمری کم ­مصداق
من اینجا با چه خوشم؟
همچنان، درمان ِ جنون، نیست ماندن در جنون
وانفسائی که به ذهن درنمی ­گنجد
وای
چنین زنده، بودن
مات ِ استفهام ِ زنده بودنی.
پس ­ِپشت ِ سال و یکنواختی
قلبی برای گلی سراسیمه سرودنی
دستی برای دستی سراسیمه ­ای
بیا
اگر سراپای ِسحری پر خاکستر؟
به دیدار ِ کوه آمده ­ای شاید


سیروس شاملو

Thursday, 9 July, 2009

عدَم

گذشتهء غمگین من، در کنار جادهء ممتد عمر

چون پسمانده ای به روی تلّه ء خاک ماند، کنار تشتی از اشگهایم

و دشنه ای در کتف

چراکه در نیافته ء حقیقت معنی بودنش در خویش نبود
و هر صبحگاه و در هر برخواست حلول ِ پوچی ِ ادامه ء او
نوشته ای در قرار ِ بودن بود، در سکوتی همجوار‌ با
جُلبک های ِ سَمّی ِ شب، در همسایهگی ِ گرگها
*
و اینسان هیکلی گُداخته کاسه ای پر زخم را به مکاره بُرده است

فراموشی من از پرواز

عدَم از عاشق بودن من است

و از یاد بردن



دامون

‏پنجشنبه‏، 2009‏/07‏/09

Wednesday, 8 July, 2009

در چشم من






سخن زیباست، چرا که ترنُمش در چشم توست
.
.
.
سخن اِستاده مینماید، چرا که تردد ِگفته ُ توست

دامون

‏چهار شنبه‏، 2009‏/07‏/08

در این زندان







من در من گرفتار‌ ِ من است
در تنهائی، در رؤیا، در خواب و بیداری
من گرفتار آن من که میبندد مرا به مُزهء سنگین ندانم
*
در خویش مینگرم _ ناگونه، گم، هر گوشهء اندیشه را
در خویش می نتوانم گذشت، از معبر این دیوار
می مرا دستها بسته میماند در این زندان ِ در بسته
می به اندیشه فُرو رفته به جا
می گرفتار است در میم من
در من بسی من ها
و من تنها

دامون
‏چهار شنبه‏، 2009‏/07‏/08

Tuesday, 7 July, 2009

گام در لگام




کوه میبلعد فلق را به کام ِ خویش
و شب به سنگینی گناهی میدود در قفا، گام در لگام
میچکد قطره قطره خون ازکتف نازُ کم
دریای شک میرُ باید بود و نبود را، در پُشتگاهی که تکیه ندارد
مسلخی موسوم در کنارهء خلیج ضلم
و در شمال برهوتی از توده های منجمد در خاک
و این خواب شبانگاهی‌ ِ کویر ِ لوت
وآنک افسانهء قشون ِ سلم و تور و سنگواره های آتش گرفته، کاخ ها، قلعه ها و یوق ها

در دیده میدود قلطان گُدازه های این باران

دامون
‏سه شنبه‏، 2009‏/07‏/07

Monday, 6 July, 2009


مقدمه
سخن فقط با حروف جان و روح میگیرد
و آرزو مند است
که نوشته های خویش و هرکس دیگر را که در چارچوب اخلاقی و بدون وابسته گی به گروه قوم و مذهب در آن جای دهد که دیگران هم از آن بهرهمند شوند وهمینطور راهنمائی باشد برای مباحث علمی، منطقی، فلسفی و هنری
برای اینکه دیدار کنده همیشه، شیفته برگشتن باشد و این مکان حالت گرمی داشته باشد، سعی بر این است که تازه های هنری را هر چند بار از شما که خواننده‌ این سطور بهره بگیرد
با آرزوی موفقیت
میتوانید، با آدرس زیر، با ما در تماس باشید
دامون

damonit@rogers.com

Sunday, 5 July, 2009

لطف‌ِ سُخَن




سخن - ترنُم یک نگاه نیست
سخن - ستودن مجاز نیست، بعد سوری غمزه های لیلی ویا اطوار شیرین نیست
سخن - حدیث بی قیدیست، تنفس کثیف خفقان است، بری از زُدایش به جُلبکی سمی

دامون

‏يکشنبه‏، 2009‏/07‏/05