Tuesday, 27 October, 2009

در غیاب عطر آب




در وادیه ای گرفتار آمده ایم، پُر خس و خاک
در بندری بعید در مسلخ شب
جُرمی در کار نیست، ‌و حتی پرونده ای
ما امّا، "مردود" گشته ایم در این بازی
*
زنده بودن، در این مقام، پاداشی دارد به جُرم مُرتد مرگ
زنده بودن، در این وادی ایفای نقشیست در حسرت خالی غذا
در غیاب عطر آب
در مزار صفره ای ملون به نیست
در سراط ِ مستقیم الرحمان
*
یک مُشت گلهء خود باخته، اماّ
با فلاخنی در دست
و آتش انداز ِ باروتی
در سنگری به نخجیر بام
با نقدینه ای بلوری و زرد، در وراءِ مرز
و همگونهء قافیه ای ناهنجار که میخراشد با ناخُن ناودان خونی باران را
آری، این مُشت مُلتَهب
کمر بسته
باآستینی به بالا
در قتل عام خوشه های ِ گس
*
در مُغاک این مکاره، در قفا
میگردد دست به دست
بُریدهء سر ها به مِجمَر استبداد و جبر



دامون
‏سه شنبه‏، 2009‏/10‏/27

Monday, 26 October, 2009

اینجا پائیز


اینجا پائیز ِ
وراء اونجا
باد که میگیره اَشگِت در میاد
برگا تو حیاط
یکی یکی
جدا که میشن، از رو شاخه ها
صدا آخشون، خش و خش و خش، چنگول میکشید رویِ پنجره
باد که میآد، سرلونه بالا سرلونه پائین، زوزه میکشه اونور حیاط
همین دیروزی، دوروغ نمیگم، قسم به خدا
درختا همه مثل درویشا، و ِلُ میشُدن و هی میچرخیدن
ول میشُدن و هی میچرخیدن
انگارهمشون، مث ِ درویشا
به خودم گفتم، بلند شو بابا،
عصر عریونه، مثل درختا چرخون و چرخون،
دل به باد بده، بزار بریزه قطره قطره هات،
اونور حیاط

دامون

‏يکشنبه‏، 2009‏/10‏/25

Friday, 23 October, 2009

بودن یا نبودن





بودن، آنچنان که بوده ایم
با هراس ِ تند ِ رسیدن
در انگارهء تجسمی باقی، مابین ِ پهنهء بی پیکر این در، حتی در انتظار
در ترنمی مرتعش و گُشاده به دور دستی آبی و ضُلال
در نبضی لبالب ، منقبض، تکیده به مُهر ِ دوستی
دامون
‏جمعه‏، 2009‏/10‏/23

کاکتوس





پیوند ِ نور به تاریکی

تثبیت و ضبط‌ ِ شنیده ها
نه، دیده ها
طلیعهء شیطان از هر جدار
در این مقلطه، در این دیدار،
نمکین سوزش زخمیست بر دل ِ مجروح ِ خدا

دامون

Monday, 19 October, 2009

آه





با تو سخن میگویم، مخاطب حاضر، عشق سرگشتهء من
زمان ایستاده در مسلخ، در تباهی و ضلمت
تنها ایستاده ام، به مضلومیت، در سرگشتهگی، موازی به رودهای به خون
غم اینگونه الکن میتابد بر صُلالهء ما قدیسیانِ شب زده
آنک، طنین ِ آوازهامان در بلور گس و کور میریزد
و مزارهای‌ ِ سرد را میآوشخورد با اشگ


دامون
‏دوشنبه‏، 2009‏/10‏/19

Wednesday, 14 October, 2009

نیافته




سوره های نا خواندهء من روایتیست از تو، ای حاضرِ، ای رهائی
سوره های نا خواندهء عشق تو، می آمیزد مرا به رنگ کم رنگی، به ارغوان بی انتهای ِ نیافته
چه دُشوارانه در این سادهگی ات گم شده ام در هوایِ حسرتِ تو

دامون
‏چهار شنبه‏، 2009‏/10‏/14

برای مادرم

در تکیدهء عصیان








عشق، صورتی مجاز نبود، که پاک شود از ضمیر من
و دستهایت هنوز میسراید مرا در غیاب تو، در این عصر نمور ِ بارانی
آه ای ریشهء دویدهء من در این عصیان، که به واژه توصیفت نتوان
آه ای مادر، ای خواستگاه من


دامون

‏چهار شنبه‏، 2009‏/10‏/14

Sunday, 11 October, 2009

آزادی



در همین پائیز سبزینه ای جاریست، به جوانی روح بهار
و نشانی از میانسالی درختان نیست، در انبوه ِ سیاه بیشهءِ عریان
میثاق لهیده شدن حتی، میان حزن درختان نمیگُنجد، و یا میان قدمت برگ، در این تعمل ِ قبل از طوفان

در بلندی شب دیگر پائیز نمی انگیزد، به گُفته ای دیگر

لهیبی سُرب گونه می افسُرد فشُردهء ما را
در مِفرَق، در تفاوتِ رنگ
اینسان که پائیز را زندگی نامیم، در این عبوس کبود
شریان ِ جاری اُفتادن برگها از درخت را، آزادی

دامون

با اقتباس از شعر پائیز، نوسته ء ی.م.رضا

‏يکشنبه‏، 2009‏/10‏/11

Sunday, 4 October, 2009

دراین تیزآب رنج و خون


دراین تیزآب رنج و خون
دراین بیقوله که حتی
نمیروید
نهالِ گندم امید، درونِ شوره زارانش
غبار ِ شب کشیده بُرقه ای تاریک
به روی ِ کوچه بختک وار
تجزائی نمییابی در این ظلمت
میان سبز پاکوبان و آن سبزینهء سمی درون جام
خر دجال میگردد درون کوچه های شهر
نوای ِ شرمگونش لحیب
ظلم میبارد به هر دیوار
بر این طغیان که اطشان است
دراین خشکیده گورستان
دراین بیقوله که حتی
نمیروید
نهالِ گندم امید، درونِ شوره زارانش


دامون
‏يکشنبه‏، 2009‏/10‏/04

Friday, 2 October, 2009

گُفتهء سُقراط





دانسته هایم مرا به ابتداء ندانستن کشید
آنسان فهمیده ام که هنوز نفهمیده ام ، این ناکُجا را چه انتهائیست
مغلطه ایست دنیا، که قوطهء هر ماهی در آب
و بیتوتهء من بر این بوریایِ زمین فقط سئوالیست بی جواب
و دجالِ قرن، قابیل ِ چماق گونه-در فَلاخَن سنگی را به شکار کبکی دریست

همیشه حرفی ندانسته محتوایِ دانسته ها را از پیش ِ روی برمیچیند
و آنگاهان همچون پرتاب ِ سنگیست شاید بر شاخه ای پُر بار از گنجشک
و آن نُخبه ای که تو خویش را دانی، تو را، چون کَهَر اسبی در گل مانده، در مُقابل ِ چشمانت
آه که این دنیا را دیگر اساس و پایه ای باید نه آنچه که در مُخیلهء اندیشه های ماست
و این همان حرف ِ نادانسته را ماند، که سُقراط ِ حکیم را در گل چونان واداشت که بگوید نادانسته هایم بر هر آنچه که تا به حال دانستم
چربید

دامون

‏چهار شنبه‏، 2009‏/04‏/15