Wednesday, 25 November, 2009

بقا اندر بقا آمد





بقا اندر بقا آمد طریقت کم ز ِ آن ای دل
یقین اندر یقین آمد، قلندر بی گمان ای دل

به هر لحظه ز تدبیری، به اقلیمی رود میری
زجاه ِ قوت و پیری که باشد غیب دان ای دل؟

کجا پا هشت صاحبدل دو روز اندر یکی منزل؟
چو او را سِیْر شد حاصل از آن سوی جهان ای دل

چو بگذشتی تو گردون را، بدیدی بحر پر خون را؟
ببین تو ماه بی چون را ، به شهر لامکان ای دل

زبون ِ آن که اش باشد؟ کسی کان ره خوشش باشد
روانش بر چه اش باشد؟ زهی جان و روان ای دل

دهد نوری طبیعت را، دهد دادی شریعت را،
چو بسپاری ودیعت را، بدان سر حد جان ای دل

شنودی شمس تبریزی؟ گمان بردی ازو چیزی؟
یکی سّر ِ دل آمیزی، ترا آمد عیان ای دل؟
مولانا

Thursday, 19 November, 2009

و ماهی ها ٢






ورق های ِاین بازی دوباره در هم بُر میخورند، در یک جو‌ ِ کاملاً جدید
ماهی ها، آب‌ ِ چشمه میطلبند، نه آب ِ حوض ِ لجن بسته و کثیف
من هم همراه این سیل ِ مخلوط بر لجن، به تصفیه خانهء دولتی رفتم، به که ریزک
باید که افتخار کنیم که چنینین مراکزی با این همه گردن کُلفت پیشرفته هنوز پیدا میشود، در سایهء سنگین انقلابمان، بلی
زمان میگذرد و ما هر روز گرسنهء تجاوز یم در این مرکز
حتی آب هم از آب سبز حوض تکان نمیخورد و مجلس در شُور ِ انقلابی ِ هجده میلیارد دُلار طلاست، که رُبوده شُده از دست یک بازرگان ِ خیّر ِ ایرانی در جادهء شیری ِ قندِ هار
برنامه در کهریزک اول شروع با زُدایش ِ من از تخیُل در وراءِ آذادیست
چراغ سبز
برای دوختن لثه هایم به زبان، توسط چند بخیه صادر شُد، همین دیروز
من لال ِ مادر زاد شُده ام
و نمیدانی حتی که گورم کُجاست و یا سنگی صبور که کسی روی آن حَک کُند نامی مثل ِ بی نام
به قولی رفتی، رفتی
این را به پیشانی ات نوشته اند

برادران ِ بسیجی
گوش تا گوش به صف ایستاده اند
اینها هم انسانند، حقشان را میخواهند
*
لحضهء انقطاع کی میرسد برادران؟
من درکُجای ِ زمین ایستاده ام نبض ِ زمان کُجاست؟
*
وقت نماز شُد
رفت از دست دین
تازه قبل از نماز، باید که قُصل هم
*
آنطرف تر سرکوچه حلوا خیر میکنند، حلوای ِ دولتی، جشن است
و در آن، برادران و خواهران _ هم،
همه،وصول میکنند، دویستو پنجاه هزار تو مَن، برای هر رائس
چه میشود کرد
به غیر از خواندن نماز وحشت؟


دامون

پنجشنبه ٢٨ آبان ١٣٨٨

عریانی یک سکوت در سکوت ِ محض





عریانی یک سکوت در سکوت ِ محض
و پیدایش ِ یک نجوا به اندازهء خورد ترین جسم نا ممکن
حرفیست ناگُفته ، که من آنرا برای‌ ِ آخرت ِخویشم ذخیره کرده ام
آن حرف آخرم را برای تو هرگز مقسوم ِ رابطه ای دیگر نمیکنم،
چرا که آن را برای ِ تو سروده ام
نجوای ِ من بر سر این است، که تو گوش ِ شنوایت
حتی هر چند دور و مابین ِآنهمه صدا،
کوچکترین را اغماض نمیکند و در جاوید تو هر جسم خورد ِ ناممکن
شبیح ِ من
مغروق در تو است مقروض ِ تو است
آه ای خُدای ِ خوبان و تو ای عصیان ِ نهُفته در هر عصیان
عریانی ِ این سکوتم، در محض ِ بودنها وسئوالهای بی جواب،
مقرون توست و دامنگیر ِ من
اگر از سر حادثه یا عشق مرا آفریده ای
میدانی، آنچه را که دیگران ابهام میکنند
و افسانه سرودنم را برای ِ تو
که واهه ای
بیش
نیست

دامون

‏يکشنبه‏، 2009‏/05‏/03

Monday, 9 November, 2009

"مهتاب"







ببین چگونه بر آب رفت تمام کِشته هایم


آن قطره قطرهء خونم، ببین

بر همین ضُلال ِ آب


که میبارد به روی شانهء راه


و میفشاند خود را فواره وار از دهان ِ آن مُرغ آبی ِ مصنوعی
به سطح این کولآب

و من به خواب میشوم، در آرزو
به خوابی به گونهء روئیا
در ضُلال ِ گونهء مهتاب


به روی شانه خاک

پیش از قطره های ِ متواری
از مزرع ِ حضور



دامون


دوشنبه ١٨ آبان ١٣٨٨

به مهتاب


Sunday, 8 November, 2009

در نهایت






در نهایت ِ این بازی ِ سرنوشت
که به پیشانی ِ هن نوشته است
خطی به رسم کج و مَعوَج کشیده ام
خطی به رسم دهن کجی
میتوانم حتی گفت
به بازی گرفته ام، خویش را، در خود
و در این بازی، وعد ه ها وعدهء سر خرمن نیست
اینجا
چشم در مُقابل ِ چشم
دندان در گزیدن لب

با این پیشساخته مرا هیچ سازش
و حدِ تمامی من در تسخیر من است
از زندگی گذشته‌ ام
از مرز ِ گرسنه ءِِ مرگ هم
بی هیچ تعارفی
با خود


دامون

یکشنبه ١٧ آبان ١٣٨٨

Friday, 6 November, 2009

بعد از منو تو





بعد از منو تو سبزه به زردی نزند
بعد از منو تو لاله نخواهد خشکید
بعد از منو تو بر سر هر رهگذری
باز دو همزاد، به نجوا
بسپارند
به پرداختهءِ واژهءِ جرم
تن خود
بر قفس ِ آختهء استکبار

دامون
جمعه 15 آبان 1388

Wednesday, 4 November, 2009

طلیعه





هرگز نبوده انتظارم از رحمت بی پایان
که ببارد قطره قطره در موازی ِ کافی
در عصری مُماس با خشکی ِ بی حد و بی امان
هرگز
هرگز صدای دستم نداشت پژواکی در غیاب دست تو
شاید این طلیعه، این فریاد، تداعی انبوهمان گردد
شاید که جزء مشترک، اکمال آرزو باشد
در تندری به رسام شهادت
بر فلاتِ آشیانهء سیمرغ


دامون

‏سه شنبه‏، ٢٠٠٩‏/٠٦/٢٣