Wednesday, 30 December, 2009

لاله





در گونه ای نا خوشآیند، پیچیده‌ ام رسام صدایم را، امروز
در درنگ دهشت آن دست که میچیند، نجوای هر پژواک را در گلو
و آن تازهءِ شیرین را، در بهر وجود
رستخیز اسب زمان، در باور من است، تو چه میدانی؟
در باورم اندیشهء عمیق دست کریحیست پُر ز خواهش ِچیدن
در این مکاره ء تکبُر و استبداد
این
آماس ِ تلخ یک گاز است از سیبی شاید
چو سنگواره ای، اُفتاده به کُنج ِ اِنزوا
این همه را
شاید در ادراک‌ ِ یک فصل نابجا وسرد
مانده گذارد، لاله،
در اجتهاد ِ شهادت، به دست یک
آفت هر جائی
تو چه میدانی؟

دامون

سه شنبه، هشتم دی / ١٣٨٨

Monday, 28 December, 2009

جزیه بند



باید که گریه کرد های های، در اَنگ ِ وصف تو
و غمگین بود تاجهنم
باید که گریه کردو غمگیین بود
به خُطبه های ِ شکاکت،
چرکین عبا، آیت الشیطان
هابیل ِ چُماقگونه، مترود آدمی
باید که گریه کرد به حالت
که نام انسان را فروختی
به پشیز ِ دُلار و پُند
باید که گریه کرد به حالِ رهبری
که به نامش طبر به سینهء فرزند آدمیست
در اَنگِ آن، که چماقش، جواب گضافِ آزادیست
باید که گریه کرد به حالِ رهبری


دامون

24/06/09


Sunday, 27 December, 2009

عاشورا





رسم نَبْوَد، که تنها گذارمت،
ای اشتیاقِ نهفته در
هیمه ای از نسوار و خاکستر
*
شهید رسمیست نبشته به خون
اُسطورهء فلاتی، که در آن آشیانه ء سیمرغ است
-
برای مرحم دردِ شکسته دل - مادر

ابر نکبت، خالی از یک قطره آب

اطشانی مرا در تحمیل است
و
بریده دست برادرم هنوز رها در خاک
*
سر ها بریده باد، اگر که تنها گُذارمت، ای اشتیاق ِ رهائی
هرگز نیاید،
که افسون این دجاله، مرا سرودی شود

زنده به گورم نتوان
که
در شهادت ِ این بیت
و در این دل شده حربه ام، قلم

دامون

عاشورا ١٣٨٨

Friday, 25 December, 2009

کویر




من از سرزمینی دیگرم
این پسماندهء تاریخ، این کهنه کاخ دودوزه نوشروان
این مرز پرگهر
که بلعیده برادرانم را، اشیانم را
ازآنِ من نیست
اینهمه
همه و همه، از سییاره ای دیگر است
واین گله احشام
*

27/02/2009

دامون

مرثیه ای دیگر




در کف نمانده دل که بسوزد برای خویشتنم
در دود از دست رفتنت شکست و مرد
تنها به مرثیه ام،

دامون

جمعه ٤/دی/١٣٨٨

Wednesday, 23 December, 2009

ادم کور وبزش


پرده اول
صحنه اول
اول داستان

ادم کوری - یک بز داشت - که همیشه بهش غذا میداد و انو تر و خشک میکرد -
از شیرش پنیر و کره درست میکرد
به در و همسایه ها میفرووخت
باقیش را هم که مونده بود، هر روز صبح، روی نون تست صبحونش میکشید
گلاب به روتون از پشگلاشم استفاده میکرد- میریخت تو باغچه
بالای حیاط برا ریحونا
پشم بزه رو تو تابسونا –
به دوک میکشید –
نخشوون میکرد –
زربفشون میکرد –
رنگشوون میکرد –
میبافتتشون –
کلاشوون میکرد –
میفروخ به مردم –
پول در میاورد –
به قول معروف
سر مردوم و کلا میگذاش

روزهای گرم تابسسون میرفت و پاییز میاومد –
سرمای زمسسوون از دور زوزه میکشید
یه رقمایی خودشو به شهر- نزیکتر میکرد

برا درختا
یاد بهاران افسا نه میشد –
توی خوابشون غوطه میخردن –
با وزش باد مث درویشا –
مثل شله زرد اینور و اونور هی میپیچیدن

برگا رو نگو –
هزار و هزار –
قطار وقطار –
زرد و پژمرده –
بیجون و رهها –
مثل مرده ها –
توی کوچه ها –
تو خییابونا –
به قول احمد - سر میدونا –
اینور و اونور –
این سوو و اونسو - باد میبردشون


بزه تنها بود
طنابی کلفت
دور گردنش
پشت ریشش و انور شاخاش-
سرلونه میخورد –
بالای حیاط –
خوورده کاغذ روزنامه میخواند

روی بالکنی، اینور حیاط، روی صندلی –
مرد کور ما –
تسبی تودسش -
عبا رو دوشش-
نالینش پاره –
چایی مینوشید –
استخارشو دوباره میکرد
با خودش میگفت
خسسه شدم من –
چقد خوشبختی
سرسام گرفتم
-چقدر پنییر –
کلا بافتن هم -
شیر دوشیدن هم –
دیگه نمیخوام این خوشبختی رو –
به قول معروف
جووالدوز میزد –
هی گریه میکرد –
بعدشم میگفت –
اه ای خدا جوون
این چه دردیه
که بهم دادی
هی گریه میکرد
سر پُشته بون
توی خیابونا –
صبح خروس خون تا عصر شغالخون –
توی کوچه ها –
به قول فرهاد
تو ترانه هاش –
سر میدونا

کاری نداریم –
هی گریه میکرد
ارزو مکرد
با خودش میگفت:
بز دیگه چیه –
ارزوم اینه
اون بمیره
اگرم نمرد
یه جور دیگه
نابودش کنم
پووس بکنمش کا توش پر کنم –
درس عبرتی برا همیشه –
داستانش کنم .
گریه سر میداد، آه میکشید زار وزاروزار

دست برغذا –
تا حالا دیدی
ارزو کنی
براورده شه؟
همینطورم شد
.
پشت بازارچه –
دالون دراز –
گذر صادق –
قهوه خونه بود –
نقال محل
شالش به کمر
چوبخطش به دست
یا زیر بغل
روی پرده رو هی نشون میداد
برا توجه
دست میکوبیدو صدای دسش مث یه شللاق میگرفت چورتو
هی پاره میکرد
هی پاره میکرد؛
داستانی میگفت از فردوسی بود –
یا کس دیگه –
من نمیدونم از خودش بپرس
با زنگ صداش
اینطوری میگفت
:
یک بز گر بود در سیستان
نام او بود چنین و چونان –
از غذا دست –
این بز‌ ِ گر –
اووفتادش گذر به گله خر –
گله گرَ کرد، کَلی به جان اوفتاد –
خر و بز دسته دسته گر و کل
نشنیدی پسر که یک بُز گر، میکند کچل همه گلهء خر؟
بچه مرشد اگر بزی داری بسملش کن تو، تا وقت داری
*
قصهء نقل این نقال هر زمان مهیبتر از پیش، توی کوچه های شهری که بُز داستان ما زندگی میکرد ولوله انداخته بود و مردم شهر از ترس اینکه موهای سرشون کچل نشه هر جا که بُزی بود اول کتکش میزدن، بعدش مینداختنش تو زندان و بعد از چندی قیمه قیمشون میکردن و برا نزری پزون میدادن به دوستاشون و میگفتن هرکی از این قیمه بخوره میره یراست سلمونی چون موهاش هر روز مثل کمند بلند و بلند تر میشود.

بز داستان ما از دور
نقل نققال گوش میداد –
دم وسم به لرزه بود که هیچ
فکر و ذکرش به چاره ای تمیز
*
روز بارشو زودتر میبست - عصر که میومد - هوا تاریکی هی بیشتر میشد - کوره تو فکر کشتن بزه از ترس گری - بزه تو فکر کندن طناب -خورشید ناپدید پشت اون کوها

شُغالا همه خنده میکردن –
به شهر و روستا حمله میکردن؛
چماقا به دست‌ و اسید توشیشه –
هرجا بزی بود زنده یا مرده ،
قیمش میکردن –
هر جا کوری بود
تو فکر یه گاو –
یه گاو بزرگ –
یه گاو زیبا
شیر مجانی
ماست میوهای –
بز چه خریه –
مرگ بر بزا باد
خُلاصه بگم، گاو پرستیدن کورا رو گرفت –
بز دیگه صدتاش یه قازم نبود - دست بر غذا
.
کور ناشکر در حیاط خانه خود –
بز صدا میکرد و در خفا –
قمه ای تیز –
محو به زیر عبا –
کورییش انچنان بود که نمی دانست
سر چاقوش
ز
زیر عبا پیداست –
بز بیچاره تا دید چاقو را –
جمع کرد هرچه در توان میداشت
خیز برداشت و یکباره –
همچو رعدی بسان خمپاره –
کند از پای ان زنجیر –
بپرید چابک و مست
شدبیکباره محو زحیاط

کوره مونده لال
کنار حوضش
غمگین و تنها
تو فکرش یه گاو
.
پایان پرده اول.


دامون

Monday, 21 December, 2009

عاشقانه


هر چه گشتم
تنها تر ماندم،
مانند‌ ِ لحظه ای
پس از پراندن ِ سنگ
بر دسته ء سار
یا که گنجشک،
چو شاخه ای تنها.
برای سرودن،
برای سرودن تو
جمله کافی نیست،
این خروارها در گِل مانده ای بیش نیست

دامون
اول دی ١٣٨٨

Sunday, 20 December, 2009

تکرار مکرر‌ِ







وقتیکه انتهای‌ ِ پست این دوران را
و پیش نوشتهء داستان خوشبختی را
با دیدهء ماهر اندیشه ات تفکیک میکنی
و نشانه قدرت را
آن فراز حیوانی را
در جبر،
در زیر پوست ِ ناخُنت احساس
وآن تعفن تکرار مکرر‌ ِ داشتن
وبیشتر داشتن را
به هر عنوان
به هر قیمت
و آن غریزهء انسانت را در زیر نقابی مملو از تکّبر، به خاک آرزوها بسپاری
آری وقتیکه
آری آنسانکه
آری، در آن دمان که، از گاهوار معرفت دور گشته ای
دیگر به زیر پای،
شکستن بال پرنده ویا بریدن صدای‌ ِ چکاوک در گلویش هم،
برایت اغماض گشته است
و آن قعر قهقرا، آن فراز نشیمن اندیشه ات از شهوتِ سعود ارضاع گشته است

چرا که علت معلوم را در سعود به پایینتر از بالا دیده ای
چرا که پیش نبشتهء بلقور شده ای را

طعام‌ ِ روح ِ فرشته میدانی

دامون
١٣/٠٥/١٣٨٨

Saturday, 19 December, 2009

شاید تا به قیامت




سر
میرود
از
دستِ
خاطرم
در کاسه ء ادراک

میدوزم
زمین را
و
آسمان را
به ریسمان
که
.شاید


حتی
می افشُرم
تمام اشتهایم را
که
باز
گرسنه
شود
در
بیتوتهء
خطی
جمله ای

اما
دگر، نمیرود دستم، نه دلم
که بنویسم جمله ای
برای تو

شاید تا به قیامت



دامون

٢٦/آذر/١٣٨٨

Monday, 14 December, 2009

مزرعه




مزرعه ایست از سنگ، که حتی دگر، نامی بر آن نیست، این شهر
آمالی درو شده در طوفان، که میپا لد مثل ماهی اُفتاده به روی خاک
مثل مرغی بدون سر که از شاخه ای به شاخه ء دیگر.
شهر در خواب است
در خوابی چون خرگوش
با چشم باز، به قدمگاه میرود در شام غریبانهء غروب
و ناچار از رشته های پُل ِ سراط و در گزند ِ دجال .

دامون


دوشنبه، ٢٣/آذر/١٣٨٨

از سر نوشت




آمیزش رنگها و زبان زد قلم بر سپیده ها
نوشتن عصیان بدون شرح یا نجوا، تنها راه نجات است
در کهکشانی که سرعت نور حتی، قدمهای نوباوه ستاره ای هم نمیشود
و انفجار یک سیاره، خورده پژواکی را ماند، در تطابُق با شکستن دل
نوشتن عصیان بدون ِ شرح، تنها راه نجات است
وقتیکه در ُعمق قوطه میخواری، در خَلصهء بودن در این وادیه، در صیال ِ این زهرآب
و صدایِ پر پر شدن، کوبش ِ لهمه ها در هاون، در نفرتخانهء این کوفیان مقوائی، در واقع ِ حال، در تنیده ء روز
تنها راه نجات در عصیان ِ قلم است و نو شتن عُصیان تنها راه نجات است
و من اختلاتم با کاغذ، مرقومهء چرکین ِ آلوده ها و پرخاشگونه هاست
میبارم هر لحظه را که مینگرم، در چاله ای کوچک و مسدود شاید، در پیمانه ای خُورد
همانند زوزه های‌ ِ گُرگ، در مسلخ ِ تُندر ِ طوفان، در رعد ِ بی صدای ِ نا شنیده ها
با این قوارهء ناقص شعرم
برای تو


دامون
‏يکشنبه‏، ٢٦/٠٤/٢٠٠٩

Sunday, 6 December, 2009

"آنک"






آنک، عبور از تنگنای معبر سکوت در باور ِ بایستنِ
در هاون ِننگ ِ"نبود"

"ناچار"، مخروطی با انتهایی باریکتر از پل سراط

در گزند ِ گریزگاهی، غایب از فرار، در تندر لمیده به دشت



دامون

١٥/آبان/١٣٨٨

Thursday, 3 December, 2009

در این سرا







تأملی نبوَد،
که عاشقانه بسرایم،
قصیده ای به سکوت
در این سرا
که ندارد نشان ز ِِ شعلهء عشق
در آخرین ترانه ء من
جاری بودن تو منجمد است
و تا ابد
مرا
به اقتدار بماند
اغماض ِ خالی تو
و دست من،مانده منتظر،
به میعاد دست تو
ونه حا مل
به خنجری، در سایه ای نهفته
در آستین
*
*
میطراود از کوزهء چشمانت
هر آنچه نهُفته در اوست
مُشکِ خُتن میبوید، بی آنکه صاحبش بر بگوید
به دروغ
*
*
ومن، میآویزم دگرباره
در جامه دان حکایت،
اندیشهء تورا
تامهتاب شبی دیگر
و آسوده خیالی در من
باشد که‌در حریم هر حرف و گفت و گو،
پنهان گذارمت
که مبادا، دیده بجنبد
در خیال ِ تو
و گرُ بگیرد،
دل
به خاطره ای


دامون


١٢/آذر/١٣٨٨