
داشتم به مطلبی فکر میکردم که دیدم جالب توجه شما هم میتواند باشد اول از همه بگم، قصد من از این نوشته محکوم کردن و یا جواب وتفصیر ِ سوالی نیست که توضیح آنرا بنویسم و مایل به آن نیستم که طرز تفکر کسی را در پایه و اصول ِ محترم و ساخته شده اش تغییر دهم، بلکه این سئوالاتی است که من از خودم میکنم و با قاضی کردن کُلاهم به آنها نگرشی جدید میکنم؛ باید بگویم که این اولین باری نیست که سئوالی را نزد خودم باز میکنم و نه، سعی بر توجیح آن را ندارم، بلکه، به کوتاه کردن شاخ و برگهای اضافه آنها میپردازم تا معنی آنرا بهتر ببینم.به قول شاعر: روزها فکر من این است، همه شب سُخنم
که چرا قافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر
.......
علت وجود خودم را به عنوان انسان، نه آن خویشن مسدود، در سطح این کرهء مُذاب و گداخته ء تخم مرغی شکل با آن کَبکَبه دَب دَبه اشرف مخلوقات، با بمب اتم یا شیمیائی
هر چندعلتی تا به حال، پیدا نشده و هر کسی در هر دوره ای افسانه ای به افسانه های ِ هستی اضافه کرده؛ افسانه های خاور دور نزدیک افسانهء آن گاو که هستی رو از یک شاخ به شاخ ِ دیگر میاندازد، یا پهلوان اسطوره ای یونان، اطلس، که سنگینی همه را بردوش گرفته، بعضی مواقع شیطان با آن کلاه بوقی منگوله دارش و دانهء گندم و شاید میوهء درخت سیب که بیشتر به همان داستانهای هزار و یکشب
ناگفته نماند که قصد نوشتن مثنوی هفتاد من را هم ندارم
علت ماجرا در زیر پردهء ابهام خواهد ماند اگر کلاهمان را قاضی نکنیم وبگذاریم داخل فرضیه های اتمی، بهشتی و جهنمی، زندگیمان بگذرد و با وعدهء سر خرمن آقایان اُدبا، از بوق سگ تا افطار شُغالها، بزنیم به زجه و زاری و تخیل و ترس و ابهام و شُبهه و شک و هزار کوفت دیگه که الان در یادم نیست که با خواندن فُلان دعا درد دلمان خُنُک شود، ای وای که چقدر خسته کننده و ابتدائی که یک ملت ایستاده باشه با چشمهای بُهت زده و در بدر کامل ماه عکس کسی را جویا شود، حتی برای رفع درد حامهلگی هم کم کم ده دوازده تا دعا دارن، اما فرزندان خودشان را برای وضع حمل میفرستن انگلیس برای سه ماه ؛ وای که چه مسخره است وقتی آقای رئیس جمهور کشور ایران در بارهء آذادی بیان، زبان، زنان، ادیان، اقشار، سخن پراکنی میکنه، حالا از ارجیفش برای خلع صلاح آمریکا و اسرائیل بماند که برای دل دردش هنوز دعا و دوائی نساخته اند
انسان واقعی کیست دلیل بودن خودم را هم فراموش کردم، یاد گفته ء آقای شاملو افتادم که تا سر رشتهء سخن از دست نرفته برایتان همینجا مینویسم
تا بعد
دامون
٠٨/٠٢/٨٩
تـُـرَنـج ِ رنــج ِ تــن
در هر نوشينجلوهای درنوشته
هر مقرری
كه چرای و تدبیر ِ بیپناهی آدمی را
به زيرای ِ رنگین ِ سنگی پاسخ ميگويد
بودن
بيچرا شعبدهای ماند
محکوم ِفروخوردن ِهمه دردهای زمین.
پِت پت ِ خوابالود ِ نـوری مانـدیم
به سينهی شب ِ مبهم!
پيش از آنكه به ديده آييم و
كشف شويم
ترديد و فاصله میسازيم.
به شعبدهها دل میبنديم
به رغم ِ كيفر جهانی ِ عشق.
به خشت ِ این واج ِ مکرر
پناه ِ دو روزه میسازیم.
تنها مائيم كودكانهترين رياضیگريزان
به چرخی ديوانه در ميدان.
برمیافرازيم
بادبان میسازيم
ز كاغذِ رؤيا
در اشكی كه میبرد مدام دنيا را
همه
بادا
کین
تـُرنـجِ ِ رنـج ِ تـن
عطرانگيز مانـَـد.
سیروس شاملو