Wednesday, 28 July, 2010

نجوا




ما
من، تو
و
شما
بلی
شما
ما در کجای زمان ایستاده ایم؟ نبض زمان که در آن کاشته ایم نهال فردا را کجاست

این تب تند
این بگیر و بدار
این اشتهای منقلب که مسدود کرده شریان احساس را
آیا وشاید ها که کشیده خمیازهء لرزان به آسمان
دارد لیاقت گرمی آشیانهء فردا را؟


دامون

م. کمانگر


٠٣ /مرداد/١٣٨٩

Sunday, 25 July, 2010

جخ امروز






جخ امروز

از مادر نزاده‌ام

نه

عمر ِ جهان بر من گذشته است

نزديک‌ترين خاطره‌ام خاطره‌ی قرن‌هاست
بارها به خون ِمان کشيدند
به ياد آر،
و تنها دست‌آورد ِ کشتار
نان‌پاره‌ی بي‌قاتق ِ سفره‌ی بي‌برکت ِ ما بود

اعراب فريب‌ام دادند
بُرج ِ موريانه را به دستان ِ پُر پينه‌ی خويش بر ايشان در گشودم،
مرا و همه‌گان را بر نطع ِ سياه نشاندند و
گردن زدند

نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم

که رافضي‌ام دانستند

نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم

که قِرمَطي‌ام دانستند

آن‌گاه قرار نهادند که ما و برادران ِمان يک‌ديگررابکشيم و
اين
کوتاه‌ترين طريق ِ وصول ِ به بهشت بود

به ياد آر
که تنها دست‌آورد ِ کشتار
جُل‌پاره‌ی بي‌قدر ِ عورت ِ ما بود

خوش‌بيني‌ برادرت تُرکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند
سفاهت ِ من چنگيزيان را آواز داد
تو را و همه‌گان را گردن زدند
يوغ ِ ورزاو بر گردن ِمان نهادند
گاوآهن بر ما بستند
بر گُرده‌مان نشستند
و گورستاني چندان بي‌مرز شيار کردند

که بازمانده‌گان را

هنوز از چشم

خونابه روان است

کوچ ِ غريب را به ياد آر
از غُربتي به غُربت ِ ديگر،

تا جُست‌وجوی ايمان

تنها فضيلت ِ ما باشد

به ياد آر
تاريخ ِ ما بي‌قراری بود
نه باوری
نه وطني

نه، جخ امروز

از مادر

نزاده‌ام

١٣٦٣

احمدشاملو
به یاد معلم خوبم احمد شاملو

Saturday, 17 July, 2010

سوگند







دوست بسیار خوبی دارم از بلوچستان ِ پاکستان، کمی پارسی صحبت میکنه و من هم کمی پنجابی میفهمم و اکثر اوقات با هم به همین منوال صحبت میکنیم، علی در زمان شاه وقتی بسیار کوچک بوده به همراه ِ قوم خودش در زمان انقلاب از ایران به پاکستان محاجرت میکند و با همه احوال که بسار کوچک بوده و هنوز دوران اول ابتدائی دبستان را هم در ایران گذرانده و هنوز تغذیه‌ رایگان شاه و سرود شاهنشاهی و همینطور زمان خمینی و شعار های آنها را هم به یاد دارد در حال حاضر در آمریکا زندگی میکنه و وضع خوبی دارد، اما هم پدر و مادر علی به خاطر مشاجره دینی و قومی باز هم در جوانی او مجبور به محاجرت از پاکستان به آمریکا میشوند که مدت سه سالی در آنجا بوده که رییس جمهور آمریکا رونالد ریگان قانونی ایجاد میکند که هر شخص و خانواده ای که بیش از پنج سال در آمریکا به صورت غیر قانونی و بدون روادید در آمریکا زندگی کرده باشد را مورد عفو قرار داده، آنها را شهر وند آمریکا میکرده، فقط به شرط اینکه آنها به کتاب آسمانی دین خودشان قسم یاد کنند که در پنج سال گذشته را به صورت غیر قانونی در آمریکا گذرانده اند؛ اینطور که علی میگوید تنها خانواده ای که قسم نخوردند پدر و مادر او بودند و با این کار مورد تمسخر دیگران که با وجود حضور کمتر از شش ماه زندگی در آنجا و با یاد کردن سوگندی دروغین شرایط یک شهروند آمریکایی را پیدا میکردند را تصاحب کنند؛ پدر علی چند سال پیش به خاطر کهولت سنی جان باخت، بعد از چندی، علی و خوانواده اش با اخذ وکیل، نایل به گرفتن گرین کارت و شهروندی شدند و در حال خاضر آمرکایی هستند و بچه های علی به دبستان میروند علی شبیه باباش ایمان سختی داره و با همه کله شقی پایبند اصل خودش است؛ این شعر من برای استلالهای زیبای اوست که هر از یکبار جادو میکنه و در اصل گفته های او ست.



طالبان


شهادت، این آخرین جرعهء محبت را
در بیگناهیِ ِمطلق نوشیدن
و از زوار ِ کالُبد ِ خاکی بر آهیختن
آنگا هان، وارهیدن از بوریایِ زمین،
گُزیدن مئوا در جوار رود های ِ مُزین به شیر و شراب
و یا مالش ِ پر ‌‌ ِ قدیسه ها به روی بی گُناه ِ زخمها، و دل ریشه ها در مسلخ سُرب
این وعده ها را، همچون جوهری سپید ساز
که میزُداید فکر را، اندیشه را، ز ِ هر اقماض ‌دیگری
و روانه ات میسازد در بُهت، در حسرت - به خارستانی که میخراشد پای را،‌ این وعده ها را،
آری، این آیه ها را
ذره ذره - در اختلات ِ زاهد‌ ِ عامی شنیده ام
این جمله ها ی مُستفرغ و بلغور شده از روایت پوچ
*
دجاله ای، کوزهء زهر کُبری به دوش گرفته، می افشاند بزر مرگ را
کوچه به کوچه کو به کو، بر پیمانه ای مدرج
و حتی الصاق ِ قبالهء بهشتی مُصوفه را نواله ء جانت میسازد در کوچه های لاهور
با فشار دکمه ای در انهنای‌ِ انفجار
**
اینها که نام خود طالبان ِ حقیقت نهاده اند
این مُهلکان ِ بادیه، که افیون را در سُرنگی همچون شربت شهادت در ورید - تزریق میکنند



دامون



پنجشنبه‏، ٢٨/٠٥/٢٠٠٩

Saturday, 10 July, 2010

میعاد




پرستیدن به حد مطلق
به اندازه ء فرو اُفتادن در بطن خویش ، در بطنی صیال، در زیر پوست، در ارتعاش ِ تک تاز ِ نبض؛ حتی در بُهتان حقیقتها، در نجوا در شعر
و به گمگشگشته ای در خاطر به حد انفجار، عشق، بر خوردن
روان شدن به پرسه ای در شام قریبانه با تو که عاشقانه میسرایی دال دل را به رسم دلداده گی به رسم ساده ء تقسیم



١٩/تیر/ ١٣٨٩


دامون

Wednesday, 7 July, 2010

مادر



من از بدو تولد شاعر بودم
حتی وقتی شیر مینوشیدم یا که وَنگ میزدم
همه با شعر بود
ومادرم ازآن
گه گاه لذت میبُرد، هرچند
قافیه ای تنگ را باشیونی
در کلام میگنجاندم، او
از زنده بودنم آرامش مییافت
و نزد سادهء خویش میگفت: شاید
این کلامی آسمانی را ماند
که از دریچهء خیالِ این مغموم
وبا این واژهء ناجور - به من اِلهام میشود
بعد از آن همه سال، من نزد خود حرفهایِ مادر را زمزمه میکنم
این آیا وشاید ها مثل کنه به جانم ‌اُفتاده
بعد از آن همه سال، هنوز شیونی ناجور
مثل موریانه به نیش میکشد مضیقهء مرا
در واژه ای، در مَکث ِ یک سکوت

شایدکلامی آسمانی را ماند، که در جمله ای ناهمگون به من اِلهام میشود
شاید پژواکی را ماند که درچاله ای مسدود
میریزد
وشاید، زوزهء گرگی باران خورده را
یا که ژالهء اشکهایم را برای تو
تو که همیشه در خیالم بوده ای ومرا
از بدوِ تولد وادار به این قافیهء ناجورکرده ای
این شعرِ من برایِ توست
این شعر نیست،کلام نیست
این تو هستی
ای گر گرفته در ورید و استخوا نهایم
ای عشق ای زیبا - مادر


دامون

١٨/نوامبر/٢٠٠٢

Monday, 5 July, 2010

باران






نشسته ایم در مقابل
به قامت عکسی از درون آینه
شبیه به هم
لبخندمان بیصداست در پژواک
دستهایمان گرمیش به گونه ای دیگر
گر عاشقانه و گر نه، حکایت چشمهایمان یکیست
آبستن ِ باران


دامون


٠٧/تیر/١٣٨٩

Thursday, 1 July, 2010

مادر



.این فرزندان تو بودند ای صراحی مغموم عشق من، مادر


.این کودکان ِ خالص، در جزوهء عشق


.که بی ریا، عصیان تو را، در بارش قطره قطرهء خویش، به باور نشستند


و چونان رودی صّیال


با وجهه ای مغرور


گذشتند


از تارُکِ زمان


بی آنکه نظر کنند به خاک،


.قنودند در خاک


چراکه آنان خلف بودند


.تداعی آواز تو در رگبار ِ آرامش طوفان






دامون




‏پنجشنبه‏، 2009‏/08‏/06