Sunday, 22 August, 2010

خروج



ریشه هایم
آنان که در زمین سرسشته بود بنیانم را
محور اندیشه هایم را
که در بلوق ِ داستانی ننوشته به آغاز بود
به دست و َرَ ع ِ باد سپردم
در سپیده دمی
در استغاثهء مادر، در جدال با آسیاب قریهء عشق
و
در غربت استعمار ِ زمانه‌ ء لکاته بردم به دور دست
.تو نمیدانی
*
تو نمیدانی
کابوس ِ افسرده گی را در استفراغ ِ حقیقت
و طعم ترش واماندن را
...
در خیال، صفای دستانم در میهمانی ِ تنهایی بود
و در گرو کاذب ِ فراموشی
...
در حد مطلغ ِ افیون

در آنسوی محور میعاد من بودم اسیر
اسیر
حسرت برگشت و دیدن آسیاب ِ قریهء عشق
که فوج کبوتران ِ ناخوانده را مکان بود در اندوخته ای ا ز نداشتن و افتخار به جبه ای به قا مت حلزون
...
بربسته رخت از زمین دگر، نه استغاثهء مادر نه خروش سخره سای پدر در وزیدن باد
من
وا مانده
در سوالی سر در گم
در خروج از پیلهء خورد

دامون

یکشنبه ٣١ مرداد ١٣٨٩

Friday, 20 August, 2010

خاطره




زمانی قدیم، وقتی بچه بودیم، یادم میآید چقدر شر بودیم با ده سال سن کارهایی میکردیم که عقل آدم بزرگها هم به آن نمیرسید که کودکانی دوستداشتنی مثل ما این رفتار ناشایست را داشته باشند یکی از این کارهای بد پرتاب سنگریزه های کوچکی بود به ملا یی که مشغول روضه خواندن بود، وبه قولی با سر بریدن امام ها مردم را به گریه میانداخت و برای اینکه کسی خجالت نکشه تمام چراغهای تکیه را خاموش میکردند و حتی چشم چشم را نمیدید و فقط صدای گریه و کوبیدن به پیشانی بود که به گوش میرسید آخوند بالای منبر با ناله، فغان مردم را به بالا و پایین میکشید و موج گریه و تو سر زدن اینها هم که خودتان میدونید تمامی نداشت؛ درست زمان بالا رفتن صدای گریه بزرگترها سنگریزه ای بود که تو سر آقا میخورد؛ در حدود یکسال است که من شروع به تمرین سبک جدیدی هستم که در آن یک داستان یا یک روایت یا یک حکایت را با ریتمی بخصوص، مثل آهنگهای رپ بگی حالا خواننده اش پیدا نیست؛ شعر " خاطر " که در زیل آورده شده، با ر ِنگ ِ دو و سه ضرب رپ اجراد میشه، و گام صدا از چهار بالا تر نمیرود ( به عنوان مثال، گام صدای ام اند ام را هشت حساب کنید که نصف آن) از آن گذشته مابین هر قسمت جدا شده (پاراگراف) مو زیک ریتمک و ضربی است و تکرار بعضی از لغات و تاکید بر آنها و کمی مابین داستان زمان و فاصله میگذارد که بیشتر به لیریک ‌آمده توجه شود و در ضمن از طنین فقط آواز یکنواخت جلوگیری شود
حالا این کار سوم یا چاهارم من است که مینویسم امید وارم که دوست داشته باشید


دامون


خاطرهء
روزای احیا






یواش صحبت کن

خانم حرف نزن
گوش بده به حرفاش

دنیا از دست رفت
نماز باطله
اگه نزنی
روی پیشونی یا توی سرت

خانم حرف نزن
گوش بده به حرفاش

چراغا خاموش
بچه سنگ نداز

سنگ و بندازی
وسط حرافاش
نفرین میکنه
مگیره یِهو
چاک یغهتو یک جای دیگه نکیر و منکر
شاید یه پاسدار

نکیر و منکر
شاید یه پاسدار

بچه سنگ ننداز

آقا منبره
آفتابه بیار دساشو بشور
نازشو بخر

چای قند پهلو
با نون شیرمال

که قنچه کنه
برای زوزه
دهن ِ گشاد


دهن ِگشاد

بزنه برات به زیر آواز


از هوا بگه
از زمین بگه
گاهی از دریا
گاهی از صحرا
با عور اطوار
برا پنج تومن
ساعتی یه بار
تو تکیه ها
محل پایین
میدون بالا
تکیهء ما با علی سیاه
چار را چل دستگاه

چار را چل دستگا
آقا میو مد
عبا رو دوشش
عمامه به سر
نالینش به پا

چار را چل دستگاه
شبا محرم
آقا میومد،حسین و میکشت
سینه میزدن
گریه میکردن همه با با ها

ما بچه بودیم
سنگ ِ ریزه رو
هی یواشکی
توی تارکی

چراغا خاموش
گریه میکردن همه بابا ها
با اون آوازش
زوزهء نازش
هی آقا میگفت وسط حرفاش

بچه سنگ ننداز

خانم ساکت باش

دامون
شنبه 30 مرداد 1389 برابر با 21 اوت 2010

Saturday, 14 August, 2010

لایزال



در لایزال ِ این مطروکه کهکشان که سکون

تنها معنیش ایستادن است
ایستادن و انتظار که شاید

و اگر،

اما فقط به خواست خدا

در لایزال دشنه به کتف

و سرب داغ که میخراشد بی پایان نغمه های چکاوک را

، در رسای این غروب تلخ،
آری
در این غروب تلخ
پر بسته فرشته عشقم را دگر حرفی نیست جز لام در نیام
لمیده ایم در میان سنگسار صبور بود و نبود

به یاد خدا



دامون

شنبه ٢٣/امرداد/١٣٨٩

Thursday, 5 August, 2010

Theatrical expression



Same as usual,

life on the rocks,

bitter then cobras poison taste in my mouth earlier morning between my coffee and the cigar.

,


Same as usual




Damon

Sunday, 1 August, 2010

ساز خموش




بزن آن پرده اگر چند تو را سیم از این ساز گسسته
بزن این زخمه اگر چند در این کاسه ی تنبور
نماندست صدائی
بزن این زخمه بر آن سنگ بر آن چوب
برآن عشق که شاید بردم راه به جائی
نغمه دیگر مکن و زخمه به هنجار کهن زن
لانه ی جغد نگر کاسه ی آن بربط سغدی ز خموشی
نغمه سر کن که جهان تشنه ی آواز تو بینم
چشمم آن روز مبیناد که خاموش در این ساز تو بینم
نغمه ی توست بزن آنچه که ما زنده بدانیم
اگر این پرده بر افتد من و تو نیز نمانیم
اگرچند بمانیم و بگوئیم همانیم



محمد رضا شفیعی کدکنی