%5B1%5D.jpg)
ریشه هایم
آنان که در زمین سرسشته بود بنیانم را
محور اندیشه هایم را
محور اندیشه هایم را
که در بلوق ِ داستانی ننوشته به آغاز بود
به دست و َرَ ع ِ باد سپردم
به دست و َرَ ع ِ باد سپردم
در سپیده دمی
در استغاثهء مادر، در جدال با آسیاب قریهء عشق
در استغاثهء مادر، در جدال با آسیاب قریهء عشق
و
در غربت استعمار ِ زمانه ء لکاته بردم به دور دست
در غربت استعمار ِ زمانه ء لکاته بردم به دور دست
.تو نمیدانی
*
تو نمیدانی
کابوس ِ افسرده گی را در استفراغ ِ حقیقت
و طعم ترش واماندن را
...
در خیال، صفای دستانم در میهمانی ِ تنهایی بود
در خیال، صفای دستانم در میهمانی ِ تنهایی بود
و در گرو کاذب ِ فراموشی
...
در حد مطلغ ِ افیون
در آنسوی محور میعاد من بودم اسیر
اسیر
حسرت برگشت و دیدن آسیاب ِ قریهء عشق
که فوج کبوتران ِ ناخوانده را مکان بود در اندوخته ای ا ز نداشتن و افتخار به جبه ای به قا مت حلزون
...
بربسته رخت از زمین دگر، نه استغاثهء مادر نه خروش سخره سای پدر در وزیدن باد
من
وا مانده
بربسته رخت از زمین دگر، نه استغاثهء مادر نه خروش سخره سای پدر در وزیدن باد
من
وا مانده
در سوالی سر در گم
در خروج از پیلهء خورد
دامون
یکشنبه ٣١ مرداد ١٣٨٩
دامون
یکشنبه ٣١ مرداد ١٣٨٩




