Monday, 20 September, 2010

اتفاق




.
.
.
آنجا رسیده ایم در ناکجای سئوال
به ماوراءِ بی پایان ساختهء خویش
و پرداختهءتخیلی به مجاز
در بودنی گرفتار، موازی نیست، مماس بر سجود بی عزت دوران
و یافتن معنی بودن را در صحن این کهکشان
در این کهکشان
که میربایدش چیزی در خوردی کمترین لحظه به نقطه ای تاریک، کوچکتر از سر سوزن به بزرگی مدفوع یاخته ها
اعجاز کلامی ناگفته چُنان سر مگو را نیافتیم
و هنوز
سر در کلاه ِ گشاد ِ عاریه
وپای در یک کفش
که ما دلیل این شعبده
که دراصل
بوده فقط و فقط
یک اتفاق

دامون

سه شنبه ٣٠ شهریور ١٣٨٩

Sunday, 19 September, 2010

در مقام خاک





فرو خفته عزیزان، در کنار یکدیگر، در مقام خاک
میریزد اشگ، به گونه های مات
وین یک
.تندیس دیگریست گرفته، از سیل ناگوار
وین تندیس دیگریست که تشنه و اطشان به خُناق بی آبی این بهر آبی بی آب
هزار و صد ضربه‌ ء شلاق
هزار و صد گلهء گرگ ِ هار
در هر گوشه این مکاره، در هر کوچه و بازار
و هزار و صد ترانه ء بی مضراب در این بهر آبی مملو از تندیس ناگوار
و تو خود میدانی فریضهء "نان داغ، کباب داغ" که بیا و ببر به رایگان
.آب رایگان، سوخت رایگان، خانهء آخرتت آباد و رایگان
اما
به وسعت این خاک ناگوار
که سیلی خورده از تنگنای روزگار، شاید
هنوز هم هنوز دو دانگ که نی، بیش از این مانده به صبح
اما
تا فریضهء شام و پای لَنگ این مرکب واماند در سئوال
چه باید کرد که از کرده ء خویش پشیمانند این گلهء منتظر به حلول ِ جرقهء شمشیر
مرا سئوال این است، چگونه میشود که تُف و لعن خویش را، از گلو گاه تا ریخ، و با این بُغض آدمی
پاشید
به استفراغ
تُرش گونه به صورت اینها؟
***

در مقام خاک، فرو خفته عزیزان، در کنار یکدیگر
وین یک، شاید
تنها،
تنها به معنی مطلق
واین آوای پسماندهء آنهاست
در عطر زُمُخت کافور و گلاب
در این قبرستان بعید، میپالد همراه با طعع شور اشگ
در زبانزد ما



دامون



یکشنبه ٢٨ شهریور ١٣٨٩

Thursday, 9 September, 2010

استنباط




در نفیسهء هر سر
هزار سوداست
که بر رواق اندیشه نشسته است
و این غریزهء موجود را
در رُبات تن
تفت میدهد
میصیقلد،
به گفتهء دیگر
آنسان که استنباط ما از این کیهان ِ ابدی
آهیخته هامان را نمایان کند
و در انعکاس مردمک چشم
به موم ِ تجرد
ُمهر شود
*
در هر گونهء نا آشنا هم اما تفکریست
که با به دست یازیدن به آن
توان
که
راند
مرکب تخیل را به کاروانسرائی نهفته ز دست بری
*
هزار افسانه نهفته هنوز
در انعطاف کاغذ
در زبانزد قلم
هزار ناگفته هنوز


دامون

Sunday, 5 September, 2010

در سراسر آغاز









در سراسر آغازی که در نامعلوم مانده بنیادش
و در تصوری که به حقیقت نزدکتر میشود هر روز
حتی در لحظه های عمر ما شاپرک های همه چیز خوار
میغلتد، روایت داستان زندگی، به روی اکرانی ساخته از دروغ
*
طلوع ما نزدیک به عصری دل انگیز بود از آغاز، همانند پلی به آمال ِ نا معلوم ِ کسی یا چیز ِ دیگری
*
نه، این یک اعتراض نیست که بجویی آغاز ِ خویش را، آنجا که بر خواسته حکایتی متصل به سیبی سرخ ویا دانه ای از جنس گندم؛
این آن خلوص تو است که میتابد تافتهء فردا را و نه تکرار هزاران سال را، چون دخیل ِ بسته به شاخهء درختی خشک
نه، این یک تظاهر نیست، که تمنی کنی داشتن کلاهی را که پشم داشته باشد در این مغاک افسرده و سرد که به تاراج میبرندش موریانه ها شب و روز
*
خوب میدانی چِفت و بست ِ حروفی را که در روزنامه‌ ء تحمیلی هر روز صبح و عصر به تناولش وادار میشوی
و سکوت حاضر را که حِجله حِجله در ناکجای هر چهار راه سو سو میزند، در غیاب کلمه ای از جنس پولاد، در برابر سرب
در برابر کذب و مَجاز و هزار زهر مار دیگر
که در این مکاره به هر ُحجره وپستو به حراج است
*
خوب میدانی که دروغ را میشنوی و در شُربش، مؤمنی تنومند میشوی
با مُهره داغ ِ ،خورده به پیشانیت، از سجده های طولانی
*
شکستن سکوت آغاز دیگر یست
که به استخارهء موریانه ها و تسبیح و برج عقرب و نحسی سیزده
به رقم نشسته است؛ مردی بیزه از مفرغ، با دستانی چکیده از زلال طلایی ِ خون و جانشین‌ ِ دوازده صده از ستیزه و روایت ِ شبیح به تخیل، از آرواره های ِ خستهء تاریخ میگوید
که رنگ قیماق ِ پس مانده در سفره، سیاه است و تو و من احشام تنومندی برای کِشتن ِ گاو آهن ِ این مکاره گشته ایم از بدو رانده شدن از نا بسامان ِ بهشت
*
سر ها مناره ساخته در لابلای تاریخ هم امروز را اگر که در نگری، هم امروز را اگر که بشکافی مو به مو قبل از تناول صراهی ِ محبت ِ کاذب از برای درک ِ صریح ِ قصار سیزدهمین بیت و بنویسی آرزویت را به نامه ای
به چاه چمکران که خمیر گردد برای زُدایش ِ گُه از دهان ِ گنده ء ایشان
*
موازن باخته صحبت ِ خویش را در آواز و تردد پژواک
طوطی وار میخواند اعلام ِ غروب را
بر بسته چشم، و گردن نهاده، به کُندهء تاریخ، گوش تا گوش
در بعد حقیقتی بی شاخ و برگ
دامون
یکشنبه ١٤ شهریور ١٣٨٩