
فرو خفته عزیزان، در کنار یکدیگر، در مقام خاک
میریزد اشگ، به گونه های مات
وین یک
.تندیس دیگریست گرفته، از سیل ناگوار
وین تندیس دیگریست که تشنه و اطشان به خُناق بی آبی این بهر آبی بی آب
هزار و صد ضربه ء شلاق
هزار و صد گلهء گرگ ِ هار
در هر گوشه این مکاره، در هر کوچه و بازار
و هزار و صد ترانه ء بی مضراب در این بهر آبی مملو از تندیس ناگوار
و تو خود میدانی فریضهء "نان داغ، کباب داغ" که بیا و ببر به رایگان
.آب رایگان، سوخت رایگان، خانهء آخرتت آباد و رایگان
اما
به وسعت این خاک ناگوار
که سیلی خورده از تنگنای روزگار، شاید
هنوز هم هنوز دو دانگ که نی، بیش از این مانده به صبح
اما
تا فریضهء شام و پای لَنگ این مرکب واماند در سئوال
چه باید کرد که از کرده ء خویش پشیمانند این گلهء منتظر به حلول ِ جرقهء شمشیر
مرا سئوال این است، چگونه میشود که تُف و لعن خویش را، از گلو گاه تا ریخ، و با این بُغض آدمی
پاشید
به استفراغ
تُرش گونه به صورت اینها؟
***
در مقام خاک، فرو خفته عزیزان، در کنار یکدیگر
وین یک، شاید
تنها،
تنها به معنی مطلق
واین آوای پسماندهء آنهاست
در عطر زُمُخت کافور و گلاب
در این قبرستان بعید، میپالد همراه با طعع شور اشگ
در زبانزد ما
دامون
یکشنبه ٢٨ شهریور ١٣٨٩