
عیسی به دین خود , موسی به دین خود
راست گفته اند از قدیم” : اسب ابراهیم سرش به آخور دیگری بند است”.
و مطلقا هم زیر بار منجنیق و تبر نمی رود!
من اما...”فکرهای بکری دارم گفت ابر انسان نیتچه, میخواهم ابری شوم
گوشهایت را از پنبه وا کن!
هیسسسسس
آرامتر,
خدا هنوز نمی داند.
و میگوید: بخشیدم آنانرا چرا که نمیدانستند و دستشان را به جای آب تطهیر شستند درون ضُلال خون
اصلا هیچ کس نمی داند !
من
شاید یهودی به صلیب کشم اینک محض تماشا و فراگوشم راپر کنم ز ناله ء او
و سیگاری به آتش” , میان همخوابی”
و زمین را اینبار از نو، اما روی شاخ گاوی ماده به وعده بگذارم
و عمق دریا را لبریز کنم از تخیل باران های اسیدی
و زلیخای عاشق را تبرئه، حضرت هگل را آیت الله
و هیتلر را هم شاید شاعری کردم خودفروش
تطهیر باید کرد هر ماده سگی را در ضُلال خون
و با خدائی که دراین نزد یکیست - یک اطلاق!
فکرهای دیگری هم هست که میتوانی آنها را فقط و فقط به روی گچبُری های مسجد شاه بنویسی که معنیش را خود دانی و خدا
برای باروری ابرهای نازا برای همه ی سکسهای ناتمام تاریخ هم اما ابری باید شد باران زا
و گریه کرد در زار، در غِبطهء آنها
خدا هنوز نمی داند.
من این را در پاشنهء در برای تو گفتم
اصلا هیچ کس نمی داند, داستان ماریا فقط یکی از آن هاست
فقط یکی!
“حرف اما هست, زندگی هم؛ شبها تا صبح، يك عده مرتاض، داخل مغزم به خلصه اند، در آهنگ یک سکوت
حرف زیاد است، بخصوص، در نوبران ِ بارش هر قطرهء باران ”
دامون با اقتباس از فيدل




%5B1%5D.jpg)




