Wednesday, 17 August, 2011

صلح، ترانه ی ِ ناتوانان









ترانهء حصرت نواختند آنها
دانسته در دالان های بی مجرا
و حتی بی روزن برا ی یک نجوا
ما انگار که خسته بودیم از گریز "
و بی اقماض، گرسنهء مرگ
"وا مانده از سُئوال؛ میدویدیم بی وقفه به میعادگاه در تگرگ ِ سُربی آهیخته به تنفر
پاییز مینواخت تبر را به هر افرا
این تن خسته بود از گریز، این من ، بی اقماض
در گوارش محض
در نوشخوار مرگ
در کوره ها میسوخت هر جدار ترکیده از دلی
که میسوخت از بارانی بودن بهار
میسوخت کومه ها در هر برزنی آنروز در بُزنیا
چشمها بسته بود و عدالت همسایهگان به خواب


دامون
با اقتباص از سیروس
http://sirus-shamlu.blogfa.com/













چهارشنبه،١٧ آگوست/٢٠٠١١

0 comments:

Post a Comment