
رُخ برکشید بر کنارهء میدان،
گام برنهاد دوباره، به غلعهء خویش، شیطان، آزیده اندیشه را به دگر حیله ای کار آ
*
پرورده اش، ضحاک زمان، اُفتاده در پست واره ای مُلحد میانهء میدان،
میانهء کار زاری مُشبّک
در غبار ِ وحشت و دود از تنوره ای بی انتها
*
ضحاک را حکایتی کوتاه شده بود، در رواق افسانه
*
او
فریاد را صدا نبود
و شِیههء اسبانش را پژواکی بس دود آلود و سمی
همچون ابری از قارچ و لهیب شهاب،
بس به دور ز ِ نعرهء اسب ِ انسان
*
میرفت با تخیُلی در سر و مرکب ِ مُراد به زیر ِ ران
*
هر روز سختتر، هر سر گران
و در مُخیلهء ادراکش گرسنه، به مغز هر انسان
*
وآنگاهانش که در جُلگهء آدمی در شکار ِ مغزی دگر بود،
پیاده ای در گذر واره ای بس مُغاک
آری، پیاده ای،
آهیخته به دشنه ای سیقل زده به امید،
به اُمیدی که وصف آن نتوان،
پی زد، پی زد به اسب شه،
وانگاهان آن مار دوش ِ زمان،
به قامت سروی که تیشه بر ریشه اش مَخموز گشته،
پی خورده، بی اختیار و رها،
در میان نسیم ِ پائیزان،
و بدرقه ء ناهنجار رعد ِ صدایش و پژواک ِ شتابان ِ بارشش
در چاله ای مسدود خلاصه شد
َآخرین صدا، آ آ آ ه
*
رُخ برکشید بر کنارهء میدان،
گام برنهاد دوباره، به غلعهء خویش، شیطان، آزیده اندیشه را به دگر حیله ای کار آ
دامون

0 comments:
Post a Comment