Sunday, 4 December, 2011

آشور


در مانده در دل ِ درد

نه در دل ِ کوه، فرهاد ماند و تیشه

هر سو زبانزد خلق، هر سو کنایه و داد

این است رسم بازی، این است رسم روزگار

روزگار، زیر و بمی دارد، به قول سهراب: به اندازه ء مرگ؛ اما چه مرگی؟

"مرگ سرخ، به از زندگی ننگین" بعدشم خاک بشی بریزی رو سر چار تا بدبخت تر از خودت به عنوان وزیر تعلم و تربیت روسیه، اینا که میگم حقیقته، که محض، میزنه تو صورتت قبل از وا دادن جمله ای شاعرانه، قبل از نوشیدن چای در انفرادی ِ زیر زمین

از سخنان سهراب و ابلقاسم خان[1] که بگزریم دیگه سراغ گاندی نمیریم که اون در بارهء حسین چی گفت

دامون


ت[1]، منضور از ابلقاسم خان، ابولقاسم لاهوتی است که در زمان مشروطه به روسیه کمونیستی رفت و به فرمان خرشچف وزیر ارشاد آنجا شد

در جمله ای به خط خودش در آغاز کتابی که به پدر بنده احدا کرده بود اینطور نوشته بود:

بزرگ فلسفهء شاه دین حسین این است:

که مرگ سرخ بِه از زندگی ِ ننگین است

0 comments:

Post a Comment