در مانده در دل ِ درد
نه در دل ِ کوه، فرهاد ماند و تیشه
هر سو زبانزد خلق، هر سو کنایه و داد
این است رسم بازی، این است رسم روزگار
روزگار، زیر و بمی دارد، به قول سهراب: به اندازه ء مرگ؛ اما چه مرگی؟
"مرگ سرخ، به از زندگی ننگین" بعدشم خاک بشی بریزی رو سر چار تا بدبخت تر از خودت به عنوان وزیر تعلم و تربیت روسیه، اینا که میگم حقیقته، که محض، میزنه تو صورتت قبل از وا دادن جمله ای شاعرانه، قبل از نوشیدن چای در انفرادی ِ زیر زمین
از سخنان سهراب و ابلقاسم خان[1] که بگزریم دیگه سراغ گاندی نمیریم که اون در بارهء حسین چی گفت
دامون
ت[1]، منضور از ابلقاسم خان، ابولقاسم لاهوتی است که در زمان مشروطه به روسیه کمونیستی رفت و به فرمان خرشچف وزیر ارشاد آنجا شد
در جمله ای به خط خودش در آغاز کتابی که به پدر بنده احدا کرده بود اینطور نوشته بود:
بزرگ فلسفهء شاه دین حسین این است:
که مرگ سرخ بِه از زندگی ِ ننگین است

0 comments:
Post a Comment