Sunday, 23 January, 2011

درد



درد سر درد دل است
درد دل درد سریست
حضور منعکسش درون سینهء ماست

عکس مجازش در آیینهء امروز
و تکرار مکرر فردا در حذیان عادت روز
نوشته ای سر در گم است درد
نوشته ای از پیش، در خشکسا ل‌ التیام

گه گاه میخزد درون سینهء ما
در بارش چندش اجبار
*
درد
*
کشیدن ناخن به ناودانی خشک، که میخراشد جان را در واحهء بودن

دامون

٢٣/ژانویه/٢٠١١

Tuesday, 18 January, 2011

از أفق








بغضیست در حُفرهء گلو مانده که باید بگفتمش
هر کس، به افسونیست گرفتار
هر کس، میدمد، صدای ناخراش راز خویش را از جُلجُتای حنجره هاش
گه به آوازی در کنار گلی، و گه، در چندش فرتوته آونگی آویخته در مسلخ حضور
از بطن آن قُل و زنجیری که از أفق صدای زجه آورش، کشان کشان چونان که صلیب درد را پیام آور شود
چونان که مقلد نباشد و حماسهء بی زبانان را گویا.

میطراوید جوخهء شعرش، هر از دم، "که از اُفق"، میخواند داریوش
شراره بود جمعه هاش و هفته های خاکستری
شبانه بی پروا بود

میرفت که آذرخشی باشد رسامی هالهء امیدی برای ما
نبود این من در ما چُنان که امروز است

این شب تار به پایان خواهد رسید، بدان، چه مانده به صبح دو یا که سه دانگ


یادش به خیر باد
اشگیست در گلو که مضلومانهء من به آواز گفتی برای او
گوئی که زنده است
گوئی به یاگار بماند او به سالهای دراز، در سینه های ما

دامون
برای تو
سه شنبه بیست و هشتم دی

1389

Sunday, 16 January, 2011

آذادی






هنوز سردی در رگ تاک خلوص شراب را به تُرشاب قوره در چالش است
و بهار
گر گرفته در ادراک
به اطوار میرقصد
چونان لمیدن در کنار آتش داغ

*
نشسته در کنار حضور، در شکوه کاذب طوفان
تداومی که باخته رنگش را
به گرگ و میش سحری نوشته در کتابها

*
عشق رنگی دارد
به بی رنگی کالبد ما
کفن شده در غباری از درد که جستجو دارد
حقیقت را به حد مجاز

*
در مُخیله
دست نیاز کوتاه است
ز نخل اندیشه

که شحد خواهشش شیرینتر از آرزوست، حتی ز درد‌ ِ آذادی



دامون

یکشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۹

Monday, 10 January, 2011

کدامین دست





کدامین دست
قلم زد
این سراط مستقیم را
در مسیر راهوارهء من
که هرچه مینگرم
حاضر ش را
در این تُهی نمی یابم

دامون

دی ماه ٨
٩

Tuesday, 4 January, 2011

درمیان




در میان ِ امروز به فردا شاید، دو درخت است، که از انبوه بیشه،‌ هنوز مانده به جای
یکی این درخت خُشکیده و عبوس ِ حیاط آدم ها ست
که در تُندر بی رحم تبر مجالی را در حیطه حائض نیست.
و دیگر آن
درخت مغموم و عور ِ تن ِ ماست، که

شاخ برگش نیست، در خزان پائیزی
برگ انجیری هم
برای ِ پوشیدن

دامون

سه شنبه/٠٦/بهمن/١٣٨٩

Sunday, 2 January, 2011

در گونه





همچو ابر میباری، در بارز بودن
در مغاک این فرسوده تاکستان که خواب ِ اجبار است
تو سرفراز از شکوه میباری
ببار، ابر باران زا
ای طلوع رُستن ها


دامون
یکشنبه دوازدهم دی