Sunday, 29 May, 2011

تابو











در نکبت این روز منعکس
که چهره ، در تقابل چهره میدرد
در انتهای راه
نشسته در سکوت ِ مرگ
تابوی نافرجام زندگی
***
از سر گذشته آب ، به صد نِی که نی ، به صد فرسنگ
و در فراسوی آن در نکبت این روز منعکس که چهره در تقابل ، چهره میدرد
نشسته ایم ما و در تکه پاره ء عکسی دریده ، از جوار آینه مان ، در خشمی بُغرنج ، رو به رو
***
دستی توان آن نخواهد داشت هزار سال، حتی هزار سال سیا هم، که بر درد
سا یه ء ما را
از سنگفرش در نوردیده در قفا، از اندوخته ای باقی
***
در نکبت یک روز منعکس که چهره ، در مقابل ، چهره میدرید
در فراسوی نگاه ملتهب، در قفا ، نی، که در انتهای دالانی در جُلجُ تای شب
میسوخت کومه ای
در یشم دود
در تنین نفسها


دامون

به م فردا

توجه
تابو = در اینجا اسطوره و بُت معنی میدهد و منظور است

Saturday, 14 May, 2011

با تو حکایتی دگر





مرا با تو حکایتیست در دیرینهء این شبِ محروم از صحر
سخن از عشق نیست و نه از دوستی و نه از الطیام زخم
سخن از آهیخته خنجر است و مصلوب عروسکی به دار، در وراء سنگسار
سخن از زخمآ ب است در این حیاط وحشتزا، در این عصر قیرگون
سخن از دجّال است در زیر پا لکی ِ ژنده ء تو
آن الکنان که گسیخته فراخ ِخویش در ضمن ِ بودن ِ شیطان
برسینه کوفتند سنگ تو را
با دست ِ خویش نهالِ مرگ را به خانه فشاندند
آنها مگر که کور بوده اند در بدو ِ خود،
مگر که حتی چیزی به اندازهء یک ارزن از این گهوارهء آدمیت به ارث نبرده اند؟
کین چنین شادی کُنان در رقص ِ سوزاندن ِ جریدهء خویشند
و پایکوب - بر قبور ِ اجداد ِ خویش
این خروار ها دهشت از کجاست
مادر، مادر نیاموخت هرگز به فرزند خویش نفزت را - و نه، پدر
دست ِ فاحشی در پُشت پرده است،
دستی آهیخته به خنجر
دستی وراء حکایت
دستی موازی شیطان

دامون

‏دوشنبه‏، 2009‏/05‏/04

Sunday, 8 May, 2011

دستار زندگی







آنگاه که میخراشد دل را چنگی ز ناله ای
و میخروشد در پس حرف واژه ای
وقتی که میشود رها جان از حلول گلوله ای در سربی این ننگ آسمانی
تو خواهی فهمید
که ابلیس، افعی به دوش، از فراخ آستین زمان




انگیخته خویش را بختک گونه شاید




بر این پرخیده دستار زندگی
در سراط مستقیم آه









دامون
٠٨/می/٢٠١١