Friday, 26 August, 2011

آیر ِن








طوفانیست نابه کار و می آید از آن سوی آبها
حتی پناه بر خدا هم نتوان بُرد
از سر تسلیم هم اگر شده، باید که زد پیاله ای به این شراب مرد افکن
رحا شدن در باد و سُر خوردن در خواب در طعم گس طوفانی

دامون

٢٦/٠٨/
٦٠

Wednesday, 17 August, 2011

صلح، ترانه ی ِ ناتوانان









ترانهء حصرت نواختند آنها
دانسته در دالان های بی مجرا
و حتی بی روزن برا ی یک نجوا
ما انگار که خسته بودیم از گریز "
و بی اقماض، گرسنهء مرگ
"وا مانده از سُئوال؛ میدویدیم بی وقفه به میعادگاه در تگرگ ِ سُربی آهیخته به تنفر
پاییز مینواخت تبر را به هر افرا
این تن خسته بود از گریز، این من ، بی اقماض
در گوارش محض
در نوشخوار مرگ
در کوره ها میسوخت هر جدار ترکیده از دلی
که میسوخت از بارانی بودن بهار
میسوخت کومه ها در هر برزنی آنروز در بُزنیا
چشمها بسته بود و عدالت همسایهگان به خواب


دامون
با اقتباص از سیروس
http://sirus-shamlu.blogfa.com/













چهارشنبه،١٧ آگوست/٢٠٠١١

Monday, 15 August, 2011

قَسم های‌ ِ من








من با خود قسم خورده ام که در همه اُو قا ت
حتی اگر یک بار هم شُده، به یاد ِ از دست رفته گانم، سورهء میآد بسرایم
در این سرای، تو چه دانی، چه میشود
دم ِ دگری
شاید معجزه ای دوباره
سادهء دستهای‌ آنها را، به یاد ِ روز آرد
و مرا
خوش وقت، در اعجاز ِ گُلهای ِ یاس، یا که در آغوش کشیدن‌
چونان که دگر در پوست نگنجد بدنم
در باور معجزه ننشسته ام
ادراکم این را میداند که گذشته، گذشته است
و به دنبالِ اسخاره و تطبیق ِ سطر به سطر ِ آنچُنان، از واژها نیستم
هر چه پیش آید خوش آید، زبان و لحجه ء خود را، عوض نباید کرد
و در یک عان، نباید که سپُرد به باد ِ هرجائی پرچم قافیه ء خویش را
من با خودم قسم خورده ام ، که ننویسم آن را که در واقع، در دل ندارم
میتراود بوی ِ خوش نان و صفای ِ روز یا که نجوایِ پرنده ای، از کوزهء لبهایم، آنسان که من آنرا میشنوم
نه آن چه چه کذائی ِ بُلبُل که از داخل ِ آن جعبه درمیاید
گُمان به هر دلیل که داری، بدان، حقیقت در چشم نمی آید و تصویر نیست
آنکه درون ِ آینه بینی، نماد تو است
آنچه درون ِ آینه نیست در توست
درون ِ ادراکت
برای درک ِ دوباره در خویش می نگرم،
من نزد ِ خود قسم خورده ام، که تا جان در بدن دارم ایمانم را از خویش ِ در خویشم
کم نکُنم
من نزد ِ خو د قسم خورده ام، که تا ابد
عاشق باشم
عشق می سُراید معجزه را در بند بند تنم
میزُداید از تصویری که در آینه مرا مینگرد
و از سر ِ تسلیم در خالی ِ خویش
آه که، زبان الکن در این سخنکده آمد
و چندان که میرود در این لا متناهی ِ عشق
قسم یاد میکُند
به گُفتهء خود

دامون
‏چهار شنبه‏، 2009‏/04‏/29

Monday, 8 August, 2011

آب ١






آب در چشمه و ما کوزه لبان گِرد ِ آن در رقصیم
ما همه، یکصدا میخوانیم
اشتیاق ِ بودن، رنگ ِ یک گُستَرش‌‌ ِ دیرین را
در فضا میبارد
آب، آب در چشمه فرو خوابیداست
عطش‌ ِ کوزهء لبهامان به سرودی ماند
لرزش ِ مُنحنی ِ دایره ها، زُورَق ِ فردا را به عقب میرانَد
عکس ِ ما در آب است، ماهیان ِ گُلی ِ کوچک حوض
نگران میلرزند، نبض ِ دریایِ طلاطُم زده ای
گوشها را بُرده است
ماهیان میدانند

دامون

Sunday, 7 August, 2011

مرثیه









با تو سخن میگویم، مخاطب حاضر، عشق سرگشتهء من مادر
زمان ایستاده در مسلخی از تباهی و ضلمت
من تنها ایستاده، بر افراشته سر، به قامت سِتبر سرو، در بارش تبر


*
تنها ایستاده ام، به مضلومیت، در سرگشتهگی، موازی به رودهای به خون نشستهء پدر
غم اینگونه الکن میتابد بر صُلالهء ما قدیسیانِ شب زده
آنک، طنین ِ آوازهامان در بلور گس و کور میریزد
و مزارهای‌ ِ سرد را میآوشخورد به اشگ


دامون

٠٧/٠٨/٢٠١١

Tuesday, 2 August, 2011

مکاره




در بازار ِ زر گران، آنجا که زر به پول و پول به زر توانی خرید
و در هر گذرش پیشخوانی مزیّن به گردن آویز و حلقهء گوش و از آن قبیل و حتی بدل از آنها را پیدا توانی،
رزر فروشی دیدم گریان
علت پُرسیدم‌، گفت
در تاراج ِ روز قماریست، و هر متاع گُستر را در آن مقلطه دَستک یا هُجره ای
مکاره را مکانِ تثبیت و آسایش دانستم
لُولُوع، در غیاب ِ طَلَعلوع، به بهائی پشیز وار بخشیدم، از آن رو چُنان که بینی به حضیضَم و در غیاب ِ از دست داده گریان و بارانی

دامون