Thursday, 29 December, 2011

سکوت بره ها


این در،

دری که این عوام با انگشت نحص خویش به آن نشانه رفته اند

به ناکجاست

و چشم بی مثال بره ها

گشته مُماس

در سویه سویه، در انتظار نواله ای از جنس سبز

که پُر کند چینه دان حصرتشان را در این نبود

این در، که کریاسش، آن پایگردش

در کوبش چندش آور تن شهیدان است

ومیگردد

مثل ساعت با تَک و تاک

در یُکّه های ء تسبیح کهربائی رنگ

این در

که روی پُشته های آمال آرزوست

بسته مانده است تا غروب قرابت، میان ما

تا ااٌفول ِ سیاهی

که بپوشاند گناه را حتی در ر و شنایی روز

در کریح آستینی، به خنجر آلوده

دامون

٩/دی١٣٩٠

Wednesday, 28 December, 2011

افسانه ای از فراخ یک فرشته




از دیروز تا به حال که این عنتر تنگش گرفت دارنده گان سوخت نفتی، پنج سنت رو بنزین کشیدن مخصوصان وقتی مانور سربازان پاسدار را در داخل آن چند لگن رو آبی و یکدانه‌لگن زیر آبی در داخل خبر ها نشان مردم دادند؛ به قول معروف بهانه برای ماتهت پنچر اینها و بالا کشیدن میلیونها دلار در ساعت، همین دو کلوم حرف احمدی بود که ورد جادوئی چُش(تنگه را میبندیم) را قرا ئت کردند. یاد هم نوع قادصی ایشان حضرت شیخ ال امثال، صدام _ المُتوفی الال خصوص، حاضر افتادم که با تکان دادن دُم تا لحظه آخر هم دو پایش را در یک لنگهء اُرسی کرده بود‌ و میپنداشت، که گوئی یک نسیم وزین، به قائدهء یک چُس افسانه ای از فراخ فرشته ای شاید که در هنگام تکلیف در کهکشان رها شده باشد، و میتواند بوی بدیئی را در مشام مردم بیندازد، که ایشان هم یه گُهی هستند

در موال ِ تاریخ _ تکرار مکرر، از همین احشام است، که قرن ها و هزاران هزار بار تعفن شیطانی را به جای پیف پاف فرشته ها به مردم خودشان غالب میکنند







دامون

Saturday, 24 December, 2011

در تلنگر های امواج




یار من در کار من استاد شد

ور نه او بُد یار من، در کار من، استاد یش

*

شعله میرقصد به روی آب

آب میرقصد با زبانزد های شمع

خون من جاریست در اکنون ِ این بودن

که مختوم است در بن بست ا ین کوچه

*

عشق من دریاست

و هر موجش سکون این شب منفور را

میگدازد لحمه

در لحمه

میخروشد

از بُنی آتش گرفته

که هر شعله اش

در تلنگر های امواج



دامون

٠٢/١٠/٩٠

Sunday, 4 December, 2011

آشور


در مانده در دل ِ درد

نه در دل ِ کوه، فرهاد ماند و تیشه

هر سو زبانزد خلق، هر سو کنایه و داد

این است رسم بازی، این است رسم روزگار

روزگار، زیر و بمی دارد، به قول سهراب: به اندازه ء مرگ؛ اما چه مرگی؟

"مرگ سرخ، به از زندگی ننگین" بعدشم خاک بشی بریزی رو سر چار تا بدبخت تر از خودت به عنوان وزیر تعلم و تربیت روسیه، اینا که میگم حقیقته، که محض، میزنه تو صورتت قبل از وا دادن جمله ای شاعرانه، قبل از نوشیدن چای در انفرادی ِ زیر زمین

از سخنان سهراب و ابلقاسم خان[1] که بگزریم دیگه سراغ گاندی نمیریم که اون در بارهء حسین چی گفت

دامون


ت[1]، منضور از ابلقاسم خان، ابولقاسم لاهوتی است که در زمان مشروطه به روسیه کمونیستی رفت و به فرمان خرشچف وزیر ارشاد آنجا شد

در جمله ای به خط خودش در آغاز کتابی که به پدر بنده احدا کرده بود اینطور نوشته بود:

بزرگ فلسفهء شاه دین حسین این است:

که مرگ سرخ بِه از زندگی ِ ننگین است