Wednesday, 13 January 2010

بستر اندوه




جهان در پس این سیارهء مغموم
این جایگاه عشق و سرودن پنهان است تو ای تنها ترین
کابوسی مهیب و تلخ
روایت زخم و خون را در قلیان ِ شب میکاود
حقیقتی زنده می شود در سراط شب، در سردی سُرب
در ولایت دشنه و ننگ
ترکیده از ضُلال آتش و خون
در بستر رودی خُشک از گونهء پدری قطره قطره
در این مطروکهء ِ خراب
در این مُغاک، جائی که خدعه و فریب
با صداقت و وفا
هم سو و هم صدا نمی شود
در بستر اندوهناک مدائن


دامون

23/06/2009

Tuesday, 12 January 2010

از خُشکسال تا به هنوز






مجالی برای بوئیدن یک سیب یا طناول ِ یک تکه نان هم، نمانده
از بهشت مجاز تا به هنوز
پا برهنه و تنها به انتظار جواب ِ خدا نشسته ام
در اتفاق خُشکسالی دیروز،  در وسعت این برباد رفته َبرَهوط


دامون

١٦/دی/١٣٨٨

Sunday, 10 January 2010

توانستن





خواسته هایم را، آن آ مال آرزو هایم را، آنها را که در بغض هم حتی، نتوان سرود
نه بر باد رفته، نه از عصیان گسیخته، انبان کرده ام،برای روز مبادا
*
گذشت زمان هم گزندی نمی زند به تک تک آنان، تا آن زمان که من منم
توانسته ها را در اکابر ِ اکنون به دوره گرفته ام
توانسته ها و خواسته های من، دوستان قدیمند، همانند صبر و ضفر
در بُعد آرزو خواسته ام توانسته ها را،
در بُعد آرزو به شهادت نشسته ام ایوب گونه، بر تک تک آنها




دامون

٠٦/٠٦/٢٠٠٩

Saturday, 9 January 2010

من






من در من گرفتار‌ ِ من است در تنهائی، در رؤیا، در خواب و بیداری
من گرفتار آن من که میبندد مرا به مُزهء سنگین ندانم
*
در خویش مینگرم _ ناگونه، گم، هر گوشهء اندیشه را
در خویش می نتوانم گذشت، از معبر این دیوار
می مرا دستها بسته میماند در این زندان ِ در بسته
می به اندیشه فُرو رفته به جا
می گرفتار است در میم ِ من
در من بسی من ها
و من تنها


دامون
‏پنجشنبه‏، 2009‏/07‏/02

Wednesday, 6 January 2010

قمار





فرزانهءغمگینیست
این باخته در ظلمت
تکچهره به جا مانده
اَفسُرده ز ناکامی
*
بر باد یکی تنپوش
آواره ولی آزاد
تنپوش اگر آن بود
تکچهرهء من اینسان
آزُرده نمیماندی

دامون




Tuesday, 5 January 2010

اعتراض




بیابانیست این ملغمه، این آشوب

که در آن

گُلّه گُلّهءِ اقشار

آمیخته مُماس، بر اُسطورهءِ آزادی

در طلیعه، به میعاد ِِ سهلِ نیاز

تا شاید، بر افروزند چراقی در اَعصار

به روشنی

در این ‌گُسترِ ِ بی انکار
*
فراخ میدانیست در ستیغ

و در آن

ستورانِ مُلحد 

آهیخته در آهن و سُرب

به پایکوب‌ ِ شهیدان

.دندان در مقابل دندان


دامون


١٢/دی ماه/١٣٨٨

Monday, 4 January 2010

شمایان








عکس قبار آلودی که در آن
شمایان مرا بُهت زده مینگرند
همچُنان دریچه ای
در مقابل چشمان حصرت آلودم
آویخته
سرمای روز، گُنگ
روی پوست صورتم پرسه میزند
من در بیتها، در لحضه ها
در اشاره ها، به کاغذی بودنِ
.سطرهایم شک میکنم

در نبودتان

در ورطهء سنگی این شعر
حتی مرا
واژه ای در کار نیست
شمایان جایتان در قلب من خالیست
و من اینگونه خالی

*

دامون

Saturday, 2 January 2010

کوبه



هیچکَسم دست بر این کوبه نسود
خالیست حیاطِ ا َندیشه هایِ من
و کلاغهای‌ِ حرف همه با بغض مرا مینگرند
و علفهای هرز در باغچه ریشه دواندند
کسی دست به کوبه نسود و من تنها
میانِ ابریشم این پیله مانده ام
میان پهنهء در هیچ نیامد پیش
حتی سلام ِ رهگذری
زمان مرا ز یاد برده در این انتظار ِ سرد
در این حیاط وحش





دامون

Monday, 21 December 2009

هر چه گشتم تنها تر ماندم مانند‌ ِ لحظه ای





هر چه گشتم

تنها تر ماندم 

مانند‌ ِ لحظه ای

پس از پراندن ِ سنگ

بر دسته ء سار

یا که گنجشک


چو شاخه ای تنها

*
برای سرودن

برای سرودن تو

جمله کافی نیست

این خروارها در گِل مانده ای بیش نیست 




دامون






اول دی ١٣٨٨


Thursday, 19 November 2009

عریانی یک سکوت در سکوت ِ محض



عریانی یک سکوت در سکوت ِ محض

و پیدایش ِ یک نجوا به اندازهء خورد ترین جسم نا ممکن

حرفیست ناگُفته ، که من آنرا برای‌ ِ آخرت ِخویشم ذخیره کرده ام

آن حرف آخرم را برای تو هرگز مقسوم ِ رابطه ای دیگر نمیکنم

چرا که آن را برای ِ تو سروده ام

نجوای ِ من بر سر این است، که تو گوش ِ شنوایت

حتی هر چند دور و مابین ِآنهمه صدا

کوچکترین را اغماض نمیکند و در جاوید تو هر جسم خورد ِ ناممکن

شبیح ِ من

مغروق در تو است مقروض ِ تو است

آه ای شمایِ ِ خوبان و تو ای عصیان ِ نهُفته در هر عصیان

عریانی ِ این سکوتم، در محض ِ بودنها وسئوالهای بی جواب

مقرون تواست و دامنگیر ِ من

اگر از سر حادثه یا عشق مرا آفریده ای

میدانی، آنچه را که دیگران ابهام میکنند

و افسانه سرودنم را برای ِ تو

که واهه ای

بیش

نیست


دامون


‏٠٣/٠٥/٢٠٠٩