در به در در کوچه و بازار و شهرمروی لب خُشکیده بوی دوستطعم ِ تلخ ِ دوستی، عشق، در غبار ِ روزقصه ای بر روی ِ لبهایم نمیگیرد قدمآیه های ِ یائس برهر سو طنین افکنمرگ میگردد درکویری سُرخفصل ِ دیگر از غم و تنهائی استدر غبار و دود کودکی فرطوط را مانمنه در دستان ِِ من برگی بنوشته به عشقی سُرخنه در دستار ِ من اَنبان ِ روزی خوشمیروم تا بینهایتهای ِ دورتا مگر آنجا پدیدارَت کُنم ای دوستدامون
قصد از آوردن اخبار و مقالات، اعم از روز نامه و گاه نامه ، پاکدست، نظریه، نقشه و پیشنهادُ پرُژه و شعر دراینجا تعین راه وتفهیم فکری به شما عزیزان نبوده و نیست؛ شایسته گی مُبرم بر آن است محتوی آورده شده را به تفریق شعور و فهم شخصیِ خویش برسانید؛ همانگونه تیترها ی آورده شده گشت وگذار روزانهء من در دنیایِ مجازی میباشد و درجه تبلیغ و اشاعهءِ تفکر دیگران را بر شما دوست گرامی ندارد *** دامون
Monday, 15 February 2010
لحظه
Sunday, 14 February 2010
تولدی دیگر
درعصری که خُرفهءگاو- علف بود
با خطبهء خروس
جفتم بریده شد
از نطفه ای نهان در نزد مادرم
مادر رفیق بود ودرسِ انسان را
به گونهء وحی در من خلاصه کرد
و من- ایستاده ام
فرسنگها دور
ازخاک او
در عصری که خُرفهء گاو گاو است
وسگها حقِ رأی دارند
بی صدا، در سکوت، در بغضِ نیافتنِ انسان
در عصری غمگین ایستاده ام - در شُخمزارِ روز
در قلبِ گاوها دیوانهگیست
و رأی سگها چون زوزه ایست
دامون
به مریم ی.ش
Saturday, 13 February 2010
رنج ِ حقیقت
جسمی لرزان، از جنس آینه، میرقصد چون آونگ
از چوبه ای که تیفالبندی شاید آنرا به عادت مردمانه ء شرع
به احتزاز نبض زمان کوبیده
که نجنبد آبی در آسیاب و نماند قرار در هاون
در این دییار که توازُن را انگاری، ارزش به طلا در کفّه ای، در تبادل به قرصی از نان است
مرسوم - بی تعارف ِ ایستادن و مردن است
آنگونه که فرخ مُرد یا که امیر
در کوچه ای منتهی به ما
دامون
١٩/بهمن/١٣٨٨
تیفالبند= نجار ستون، سَقف ِ چوبی و چوبهء دار
امیر و فرخ دو اسم خاص
با اقتباس از شعر سیروس شاملو
Thursday, 11 February 2010
غاشیه
مزرعه ایست، که حتی دگر، نامی بر آن نیست این شهر
، این دنیای پسمانده
و درآن
آمالی درو شده در طوفان
لگدمال گاو های آهنی
در سرابی مواج از رمل ِ قلتیده به دنبال
،میپالد عطشان، میپالد مثل ماهی اُفتاده به
مغاک
، مثل مرغی بدون سر که از شاخه ای به شاخه ای
دگر
و از ستونی به ستونی، محض ِ یک فرجام
در خواب است این غمزده گورستان ِ بعید
با چشم باز،به قدمگاه میرود در این غریبانهء غروب،
در اربعین مطلق قرن ِ شهاب و تندر رعد
دامون
جمعه دوم /بهمن/١٣٨٨
جمعه دوم /بهمن/١٣٨٨
پالیدن : پر پر زدن درهنگام شکنجه ویا از گرسنهگی
غاشیه : مسخره، دلقکوار
قرن ِ شهاب و تندر رعد : عصر ِ شهابهای خانمانسوز
پُل ِ سراط : راهی بدون بازگشت و جانفرسا
گاو های آهنی : ارابه هائی است مُتشکل از دو چرخ
برای شُخم، ویا متشکل
از چهار چرخ برای دِروُ و حمل توده های درو شده، که
بیشتر
توسط اسب، مادیان، قاطرهای عقیم و گاومیش های اخته
به حرکت در میآیند و از قدیمالایام در این نواحی
رواج داشته و دارد
Wednesday, 10 February 2010
در غیاب عشق
Saturday, 6 February 2010
ما

کلمه ء "ما"، هر چند که امروزه کمتر به آن توجه میشود، اما یکی از پایه های اولیه ء بقا ءِ تمامی انسانها بوده است و به واسطه آن قدمهای اولیه ء زندگی به رنگ و لعاب تفاهم، از آن نقش میگرفته.
اینکه همیشه افراد جامعهء مدنی و پیشرفته مجموع و تمامی افراد آن جامعه را تشکیل میدهند، باعث میشود دولتمندان آن جامعه اساس و پایه ء زندگی مُرفه را برای همه در نظر بگیرند و نه فقط برای جمعیت معدودی از آن و این مهم گویای آن میشود که به خواسته تمام مردم آن مدنیت، ترتیب اثر داده شده و مُقامی از یک قشر یا یک جمع کوچکتر در آن دیده نشود ، به همین خاطر، " رفاه، تعلیم و تربیت"، تمامی افراد تشکیل دهندهء اجتماع را در بر گرفته و کمتر کسی از روند آن بیزار و بری میشود.این گونه جوامع پیشرفته اکثراً برای آن دسته و قومی که به صورتی در جوار فشار، ارعاب و تبعیض، زندگی ِ سختی را میگذرانند به صورت آرزو و اُلگو میشوند.نظر من از این بحث ، دراز پردازی نیست، همه ما میدانیم که رویه ارتقاع دادن یک قشر ِ جامعه ، از اکثریت آن، چه عواقب دُشوار و غیر قابل جبرانی به دنبال دارد؛ به عنوان مثال اگر در یک جامعهء چند نژادی بخواهیم فقط به یک نژاد توجه خود را مصروف کنیم و آن را بر دیگر اقوام همجوارش برتر بدانیم، چگونه باید اکثر قوانین مدنی که برای یک زندگی ساده و آذاد واجد است را زیر پا گذاشته و نظام مشروع را به سُلطهء استبداد بسپاریم لااقل،بر همه ما واضح و توجیح شده که تفکیک مذهب، نژاد و از این معقول، مُتعاقب با پسرفت و به جا ماندنمان از همسایهگانمان خواهد شد و ما را هر روز بیشتر و وسیعتر در این آماس، به پیلهء تنیده به دست خودمان خفه و محدودمینماید. البته، روال داستان سُلطه، تبعیض و جبر، به قدمت تاریخ فاشیسیم آلمان های نازیست و یا حزب نژاد گرای افریقای جنوبی نیست و سن آن حتی از سنگنوشته ها، منشورها و احرام ثلاثهء مصر هم بیشتر و به بدو تاریخ انسان ها بازمیگردد و خروارها نوشته را نقش میدهد که در تارُک تاریخ بجا مانده است.زمین همیشه یک خاستگاه برای انسانها ی هر دوره بوده و اکثر جوامع بدوی هم، حتی، برای آن احترام بخصوصی قائل بوده اند و آن را به نیکی برای فرزندان خویش به جا گذاشته اند. " آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند" همیشه اثری از خود به جا گذاشته اند که همانند مطلو ب خواص، رفتار ناگونه و خلاف مذهب استادان امر را حائض و چه به نغض و یا نثر صحیح، آمال آذادی را جستجو گر و نقش فزاینده ء تعلیم عصر حاضر را به دنبال داشته و دارد.میثاق من تو و او در یک کلمه خلاصه میشود "ما"، و ما کشتی نشسته گانیم ، سُکان و بادبان آینده را خود رقم میزنیم و در دست خویش داریم که به اُفقی بهتر راه یابیم، یا هنوز هم در مرتبهء انسانی به درجات پست تر نزول اجلال کنیم. ما آینده نه فقط خویش و نه فقط امروز را، که آیندهء ما را در آینده مینویسیم و این تاریخ میتواند گویای لعنت ویا بارز شهادت به وظیفهء
انسانیمان باشد
انسانیمان باشد
دامون
شنبه/١٧/بهمن/١٣٨٨
Tuesday, 2 February 2010
لاله

در گونه ای نا خوشآیند، پیچیده ام رسام صدایم را، امروز
در درنگ دهشت آن دست که میچیند، نجوای هر پژواک را در گلو
و آن تازهءِ شیرین را، در بهر وجود
رستخیز اسب زمان، در باور من است، تو چه میدانی؟
در باورم اندیشهء عمیق دست کریحیست پُر ز خواهش ِچیدن
در این مکاره ء تکبُر و استبداد
این
آماس ِ تلخ یک گاز است از سیبی شاید
چو سنگواره ای، اُفتاده به کُنج ِ اِنزوا
این همه را
شاید در ادراک ِ یک فصل نابجا وسرد
مانده گذارد، لاله،
در اجتهاد ِ شهادت، به دست یک
آفت هر جائی
تو چه میدانی؟
دامون
سه شنبه، هشتم دی / ١٣٨٨
Monday, 1 February 2010
Subscribe to:
Posts (Atom)







