Sunday, 21 February 2010

به گفتهء آ



در شهر کوران مریضی بود که میدید، به گفتهء آ
کوران دسته دسته، با عصاهای نجیب خویش در رسیدند
و آنسان، که ماری را در جُبّهء‌ حلزون گرفتار،
ویا موشی در مسلخ، مردک ِ بینوا را بر دو چشم، شفا بخشیدند
و بعد از آن بر خویش بالیدن و گُفتند که ما کُنندهء کاریم و دست ِ انتقام
و بر خطابه نبشتند بر سُریر دروازه
اگر بینش خوب بودندی، در تملک ِ هر شخص میبودی
پس ایدون باد


دامون


Arbeit Macht Frei by Heidi Winner

Friday, 19 February 2010

جائی در بی نهایت، نزدیک به خدا - ۱




سئوالی 
بی چون و چرا 
و حقیقتی دور از دسترس سیمرغ 

جائی سُفته و محض فرای سوی ِ احساس ِ لمس 
جائی در بی نهایت، نزدیک به خدا

*

در زمستانیِ این خواب قوطه میخوری

آنسان که باغچهء کوچک ِ کنار حیاط را از یاد برده ای

و در تخیُلت، به آفرینش ِ مناره ای تا امتداد آبی رنگ

آرزو هایت، هرچند ساده و خوردسال 

ولی

به کوچه ای بُنبست ختم خواهد شد

اگر که تاریخ را
به ذکر نگیری

مُدام نخوانی نوشتهء خویشت را

گاز نگیری زبانت را

واین حقیقت محض را

این عریانی را

نبینی، در کنار خود

*

جوینده گان، یابنده میشوند

شاید در آنزمان

که عارض شبق فامشان بر زمین بوسه زند

هم آنانکه، امروز در دست گرفته عصا

چون روشندلان به جست و جوی حقیقتند

در نقطه ای نیافتنی، نزدیک به خدا 


دامون ‏ 


۲۰۰۹/۰۵/۱۵ جمعه‏ 

با نگرش و تنظیم دوباره

٢٨/بهمن/١٣٨٨

Thursday, 18 February 2010

تکرار معجزه در خواب ِ زمستانی





دست ِ خواهش ما، در هواست آویزان
و سئوالی غیر قابل ِ اِغماض از درخت اندیشه هامان
*
کاویدن، در این وادیهء بی انتهای ِ سروده ها
و یافتن جمله ای در خور
نبودن، در بارانداز ِ اطلاق، از آفرینش
و حلول ِ آن دم‌‌، که چشمانت را بگشاید، به روی پنجره ای شاید
که ببینی زره زره ات در عشق خلاصه میشود یا نِی
و سروده ات آیا آن وحی را ماند که سرچمه اش را حتی خود ندانی که کُجاست،
به معرکه ای ماند که در مِعمَر ِآن تنها تو نشسته ای
و تو درفراگوش ِ خویش میخوانی
و تو زمزمهء صماع در خویش میمانی
و آیه های کتابت، در آن لحظه نبشتهء توست
و در آن مضحرهء واجد، علت را خواهی یافت
آن گُزیدهء معمول را، که بایِست و نه شایِست،
هرآنچه را که اَنگِ وسوسه است و شناگری ماهر در زیر ِ پوست
بر جهیزهءِِ الهام



دامون
دوشنبه‏،‏ 11/05/2009

Wednesday, 17 February 2010

خطابهء اعظم



آنگاه که ضلمت را در این سیاره
انبان و کتیبهء شکنجه را چونان پرچم های ِ رنگارنگ آویخته سازیم
در هرکرانه ای، بر سر هر بازار و مناره ای
و قدقامت شکستهء انسان را پُر ز کاه، آویزان به هر درخت
آنگاهان که بر باخته ایم حتی صورتمان را بر جهیز ِ ناچیز شیطان،
بر سفیدی که متمایز است از هر رنگ دگر،
بر پایه ای که اثاثش بر آب است و کتابش به جوهرخون
و اسطوره ء هزارن زجه است، از عُمق دل کشیده
همچون شیحه آن توسن ِ به بند
آنگاه که فاتح شدیم
دلوی از سرچشمهء معرفت سیراب را لازم باید
برای تطهیر، برای غسل تعمید دستهامان



دامون

Monday, 15 February 2010

لحظه







در به در در کوچه و بازار و شهرم
روی لب خُشکیده بوی دوست
طعم ِ تلخ ِ دوستی، عشق، در غبار ِ روز
قصه ای بر روی ِ لبهایم نمیگیرد قدم
آیه های‌ ِ یائس برهر سو طنین افکن
مرگ میگردد درکویری سُرخ
فصل ِ دیگر از غم و تنهائی است
در غبار و دود کودکی فرطوط را مانم
نه در دستان‌ ِِ من برگی بنوشته به عشقی سُرخ
نه در دستار ِ من اَنبان ِ روزی خوش
میروم تا بینهایتهای ِ دور
تا مگر آنجا پدیدارَت کُنم ای دوست

دامون

Sunday, 14 February 2010

تولدی دیگر


درعصری که خُرفهءگاو- علف بود
با خطبهء خروس
جفتم بریده شد
از نطفه ای نهان در نزد مادرم
مادر رفیق بود ودرسِ انسان را
به گونهء وحی در من خلاصه کرد
و من- ایستاده ام
فرسنگها دور
ازخاک او
در عصری که خُرفهء گاو گاو است
وسگها حقِ رأی دارند
بی صدا، در سکوت، در بغضِ نیافتنِ انسان
در عصری غمگین ایستاده ام - در شُخمزارِ روز
در قلبِ گاوها دیوانهگیست
و رأی سگها چون زوزه ایست


دامون
به مریم ی.ش

Saturday, 13 February 2010

رنج ِ حقیقت


جسمی لرزان، از جنس آینه، میرقصد چون آونگ
از چوبه ای که تیفالبندی شاید آنرا به عادت مردمانه ء شرع
به احتزاز نبض زمان کوبیده
که نجنبد آبی در آسیاب و نماند قرار در هاون
در این دییار که توازُن را انگاری، ارزش به طلا در کفّه ای، در تبادل به قرصی از نان است
مرسوم - بی تعارف‌ ِ ایستادن و مردن است
آنگونه که فرخ مُرد یا که امیر 
در کوچه ای منتهی به ما
دامون
١٩/بهمن/١٣٨٨
تیفالبند= نجار ستون، سَقف ِ چوبی و چوبهء دار
امیر و فرخ دو اسم خاص
با اقتباس از شعر سیروس شاملو

Thursday, 11 February 2010

دو بیتی های عاشقانه





در بلندی بالا دست که آوازه ء سکوت - تنها نجواست
و هر صدا حتی به گوش جبرئیل هم نمیرسد
در قطب انتظار
طنین ِ فریادت
در یافته ای بارانی دوباره تکرار خواهد شد
در گُدازهء خاک
آنگونه، چون تردد این بیت بیت ِ من
در کشتزار‌ ِ رویش تو
در جزر و مدّ ِ چشمهء عشق
در باز تاب ِ این پژواک


دامون

سه شنبه

‏/٠٩/٠٦/٢٠٠٩

غاشیه



مزرعه ایست، که حتی دگر، نامی بر آن نیست این شهر
، این دنیای پسمانده
و درآن
آمالی درو شده در طوفان
لگدمال گاو های آهنی
در سرابی مواج از رمل ِ قلتیده به دنبال
،میپالد عطشان، میپالد مثل ماهی اُفتاده به مغاک
، مثل مرغی بدون سر که از شاخه ای به شاخه ای دگر
و از ستونی به ستونی، محض ِ یک فرجام
در خواب است این غمزده گورستان ِ بعید
با چشم باز،به قدمگاه میرود در این غریبانهء غروب،
در اربعین مطلق قرن ِ شهاب و تندر رعد

دامون
جمعه دوم /بهمن/١٣٨٨


پالیدن : پر پر زدن درهنگام شکنجه ویا از گرسنهگی
غاشیه : مسخره، دلقکوار
قرن ِ شهاب و تندر رعد : عصر ِ شهابهای خانمانسوز

پُل ِ سراط : راهی بدون بازگشت و جانفرسا

گاو های آهنی : ارابه هائی است مُتشکل از دو چرخ برای شُخم، ویا متشکل

از چهار چرخ برای دِروُ و حمل توده های درو شده، که بیشتر

توسط اسب، مادیان، قاطرهای عقیم و گاومیش های اخته

به حرکت در میآیند و از قدیمالایام در این نواحی

رواج داشته و دارد

Wednesday, 10 February 2010

در غیاب عشق




ابرق دلم

در کنارهء این بندر عبوس

.خشکیده وُ اسیر، در لحظه ای ما وراءِ میلاد ِ تو مانده است

.زمان دیگر مقیاس این مطروکه را هم از یاد برده است

.در آشکار، نهفتهء دل تو، سوزش اُجاق‌ِ دل من است

من در محیطِ ناکجا 

گرفتار ِ جنگ با خویشتن است

 جنگ

با آسیابی ایستاده، در غیاب باد




دامون
۲۰۰۹/۱۰/ ۲۵