Monday, 22 March 2010

بهر طویل






زندگی، صحنه ء بازیست، و ما هریک نقشی از اندیشهء خود را به روی پردهء هر روز، اگر غمگین اگر شاداب به هر نحوی که میباید نه می شاید، به گرما گرم این آتش که میسوزد به هر هیمه به هر تروار، چه در گرماش چه در شعله اش به دلگرمی ویا دودش که چون ابری ولی نازا نمیبارد به بام و کومه های ِ ما، نشسته در خیال و خلصه و وجدی چُنان کو گفته باشندش که خوشبخت است ویا در بخت بی بختی گرفتار



دامون


٠١/٠١/٨٩


Wednesday, 17 March 2010

یاد ٣






نشسته
نشسته در ستبر ِ اُستخوانی جاده ای پُر فراز و نشیب، ترددی به جا مانده از این غزل، آنک
گذشتِ زمان، ماسیده درحیاط بی درخت این خانه، در بارش حقیقت برفی و در کوران بازی ِ سرنوشت

از سرگذشته ای از دورترین خاطره ام، مرا به یاد خویش آرد،
دوباره تکرار میشوم، در یافته‌ای از جنس ِکاغذ و سرود
و در سیل اینِ حروف، ژاله های قلتان میآوشخُوارد گونه ها یم را،
و مِضراب عشق به شورابه میزند در سایه ء لبهام


دامون
چهار شنبهء آخر سال ١٣٨٨

Monday, 15 March 2010

استنباط






در نفیسهء هر سر
هزار سوداست
که بر رواق اندیشه نشسته است
و این غریزهء موجود را
در رُبات تن
تفت میدهد
میصیقلد،
به گفتهء دیگر
آنسان که استنباط ما از این کیهان ِ ابدی
آهیخته هامان را نمایان کند
و در انعکاس مردمک چشم
به موم ِ تجرد
ُمهر شود
*
در هر گونهء نا آشنا هم اما تفکریست
که با به دست یازیدن به آن
توان
که
راند
مرکب تخیل را به کاروانسرائی نهفته ز دست بری
هزار فسانه نهفته هنوز
در انعطاف کاغذ
در زبانزد قلم
هزار ناگفته هنوز


دامون


Saturday, 13 March 2010

مهک






در این قیرینه بَرزَن، در این کوی
در این دشت
در این تُندر، در این شام ِ شبانگاهی که حتی
نمیگیرد نشان کس از تو یا من
مهک برسینه های چاک خورده، نمیآرد به توفیر عیاری بین ِ زنگ و ، سنگ و آهن
در این قیرنه برزن، در این شام ِ شبانگاهی به تُندر
در این برزخ به دانش گُم شده نام
در این کوره، دراین بوته در آتش، چو ابراهیم، غنوده، دست بسته پای الکَن
به علم ِ معرفت بر باد رفته، نه بر خاطر، نه بر بنوشته ای
من

دامون



‏شنبه‏، 2009‏/04‏/18

Tuesday, 9 March 2010

دراین تیزآب رنج و خون





دراین تیزآب رنج و خون

دراین بیقوله که حتی نمیروید نهالِ گندم امید، درونِ شوره زارانش

غبار ِ شب کشیده بُرقه ای تاریک به روی ِ کوچه بختک وار

تجزائی نمییابی در این ظلمت

میان سبز پاکوبان و آن سبزینهء سمی درون جام

خر دجال میگردد درون کوچه های شهر

نوای ِ شرمگونش لحیب ظلم میبارد به هر دیوار

بر این طغیان که اطشان است

دراین خشکیده گورستان

دراین بیقوله که حتی

نمیروید نهالِ گندم امید، درونِ شوره زارانش


دامون‏


۰۴/۱۰/۲۰۰۹


Monday, 8 March 2010

درد هار





که درد هار در گوشه ء مرگ بخُسبد در سه تیغ ِ تارُک ِ بوم
که نجنبد آب در استکا ن های کمر باریک
و نگردد لبریز چائی خواهش دل در تنشی
لنگری آخته در شریانی بسته مسدود مرا
سخت میگیرد و میپیچدم اندر خَم این کوچهء صبح
که نه آغوشی باز
بِنِشینَد - به حزیان سر راه

دامون
با اقتباس از مُنا

دوشنبه،١٧/١٢/١٣٨٨

Saturday, 6 March 2010

کاکتوس



پیوند ِ نور به تاریکی در ثبیت و ضبط‌ ِ شنیده ها نه، دیده ها 

طلیعهء شیطان از هر جدار در این مقلطه، در این دیدار،

 نمکین سوزش زخمیست بر دل ِ مجروح ِ خدا






دامون

Thursday, 4 March 2010

انحراف





“نه به باد رفته نه خاکستری به جا مانده از آتشم”
من فرزند ِ خَلَف نبوده ام، نامی چون آدم بر من نهاده اند
و ازپهلویم ، در بین ِ دنده های کجم
از جداری که در پس داستانهای ِ غریب باید خواند
وصله ای مغموم، آه کشیده ای هووا نام، پرداخته اند
و او را مُخاطب ِ خویش کرده ام
هووایِ من هر صبحدم در چشمه ای آینه وار شانه ای با ضرافت ِشبنم را
بر کمند گیسوانش میکشید ودر نگاه ِ خویش
نه فقط بر کمند ِ گیسوانش شانه میکشید، که در حیرت، به عکس ِ دیگری در آب مینگریست
تصویر ِ ماری خوش خط و خال شاید
که به او، درختی که بر سر ِ هر شاخه اش گوی ِ دواری به قامت ِ سُرخ گونه وگوهر بار
آویخته بود را در کنار چشمه نشان میداد
حَسَد در پَس ِ چشمان ِ مار با حرص آزیدن گرفت
و به این گونه که بینی میوهء گناه را نبلعیده در این خاکستانم
و عصارهء انگور را در تاکتستان ِ غنیمت بُرده از بهشت در طنش ِ سایه مینوشم
من آمیخته ام به زمین، چونان نها ل ِ سیب، دانهء گندم، تنیده به خاک
در ناهموار سیاره ای سرد که حتی پر ِ سیمرغش را مئوائی نیست
یا بهشت ِ برین را
تنها من، مُخاطبم ، وبرگهای پلاسیدهء انجیر



دامون
نقاشی ازپیکاسو "زن در آیینه
‏جمعه‏، 2009‏/05‏/01

Wednesday, 3 March 2010

زخمه ء سوم






ترانه ای دیگر باید مرا سُخنی، حرفی، جمله ای دیگر باید مرا
باید چُنان گلوله ای سُربی رنگ بشکافم قافیه ای تنگتر از نوک ِ سوزن را
*
از اُسطوره ء پارسیم
و سوره های ِ وهم آمیز ِ اوستا را
میبارم در آوشخور ِ زمان
معمارم، میسازم خانه ای از آجُر، از سنگ
که تو در آن لانه کُنی، ای کژ دُم ِ زیبا
میآمیخَم سُخن را با ساروج، با گِل و کاه
در بستر ِ زمین، در بطن ِ خویش
با آیه های ِ قیچی شُده در بُطری ِ شراب، هر صُبح قبل از طلوع ِ آفتاب و چون سُر خورده گان ِ مست، واژ گونه مینگرم چرخش ِ دوران را
واژه ای دیگر باید مرا، سُخنی، حرفی جُمله ای دیگر باید مرا
رودکی وار




دامون

Monday, 1 March 2010

دروغ



نشنیده ای این سورهء تکراری را که گُفته اند
دندان در مُقابل ِ دندان، چشم در مقابل چشم
و به حَتم
دروغ در مقابل دروغ

خُناق نیست که بگیرد گلویشان، وندارد تیغ
مَهریه ایست، به نقد کشتن انسان، در ازدواج به صیغهء ابلیس


دامون
٠٣/اسپند/١٣٨٨