Monday, 5 April 2010

آونگ









جاودانه ماندن 

در این ناکجا که بنیاد ِ کاذبش شالوده بر حدیث و معماست، هرگز نبوده مرا در باور ادراک
چرا که این اژدهای نا به هنگام ِ زمان را ابائی نیست

 در بلعیدن فراعن و اجرامشان
در پندار 

گوئی که نرمیده میشود 
شمشیر سخت، چو موم، به دست بازیگر ِ زمان
و این قطره های ناگُزیر، چکیدهء کاسه صبریست 

که می آوشخورد 
همچون مرحمی قلب ِ شکسته مرا
اکنون 

همیشه آغازی دوباره است
و من
در خروش جانکاه امروز گویی
در اسارت و قربانی یک حرف ساده مانده ام
حرفی شبیح  آزادی
آزاده زیستن 

و نبودن در قید‌ ِ یوق بنده گی
****

در رمز سادهء این منطق 
و به جُرم بودن
در مکاره ای که سودش موازی باختن است
*

که خود بنویسم 
سطری، به سهم دیگری
و نمانم شبیه ِ، آونگی، آویخته در میان بود و نبود







دامون






١٥/٠١/١٣٨٩

Friday, 2 April 2010

مثلث






رویِ درختی فاخته 

کو کو کنان بجا ماند

وا مانده سهر گشته

آوازِ خوش فراموش

*

با التماس می خواند
 
کو آن سرابِ مستی

درپایهء درختی 

چوپانِ پیر و فرطوط

*

در پیشِ چَشمِ او بود 

دستار آرزو ها

چون غنچه ای شکفته

پرپر شده زِ طوفان

*

در آرزویِ دیدار پر باز کرد و خود را

در آسمان رها کرد، کو کو کُنان صدایش

گُم گشت از سر شاخ

حصرت خوران و مردود 

آهی کشید چوپان

میخواند این سخن را 

:با ناله هایِ فاخته

گر تلختر زِ زهری

گر منجمد چو کوهی

ای مرگ خواهمت من

!ای آرزویِ آخِر




دامون


Thursday, 1 April 2010

شعری بدون نام



به هر سو میدوانم اسب چشمانم
مگر در لابلای آهن و پولاد
در بست و بوم کوچه های خشک
 مهمان میادت شوم ، ای دوست
دستانم را قایق وار - به پهنی یک پنجره
روانه دیدار با دستانت کنم
سکوت غمگین سُْوالهای بیجواب و ترشیده در هواست آویزان
و در آوشخوار جز پژواک محض نیست
و خمیازهء گرسنهگی در هر بند استخوان
شمشیر گسیخته - به خونخواهی دلم
دو اسبه پیک نظر میدوانم از چپ و راست
در لابلای آ هن و پولاد
در بوم و بست کوچهء عشق
مابین هر سؤال
مابین پهنهء در
لحظه ئ دیگر باید مرا، سخنی دیگر باید مرا
تا با واژه ای نازکتر از نوک سوزن، بشکافم
تجسم تنها بودن را در چشمانت
و وزن خویش را در اندیشه ات
بی من چه حال میان کوچهء لبهات؟

دامون
٠٧/فوریه/٢٠٠٤

دو اسبه پیک نظر میدوانم از چپ و راست
از عراقی

Wednesday, 31 March 2010

ماهی ها





شعر ماهی ها، از دامون، در بارهء جنایاتی است که درزندان کهریزک و بعد از تظاهرات آذادی خواهانهء مردم در عاشورا و ایام محرم انجام شده ؛ امروز یکی از افشا کننده گان وجود چنین پایگاه مخُف و شیطانی خود در شکنجه گاه و در وضعیت بسیار بد و مُواجه با مرگ است؛ و این رژیم ددمنش تاکید بر فراموشی آن دارد که بتواند بیشتر با نقاب انسانی در جوانان رخنه کند و دست در آب بیگُناهی بشوید؛ فراموشی این جنایت مُنجر به ارتکاب این نُخبهگان مرگ به جنایتی بزرگتر خواهد شد
با تشکر

مصطفی صُدیری
( سر دبیر )

١٢/٠١/١٣٨٩


و ماهی ها ٢


ورق های ِاین بازی دوباره در هم بُر میخورند، در یک جو‌ ِ کاملاً جدید
ماهی ها، آب‌ ِ چشمه میطلبند، نه آب ِ حوض ِ لجن بسته و کثیف
من هم همراه این سیل ِ مخلوط بر لجن، به تصفیه خانهء دولتی رفتم، به کهریزک
باید که افتخار کنیم


که چنینین مراکزی با این همه گردن کُلفت پیشرفته


هنوز پیدا میشود، در سایهء سنگین انقلابمان، بلی
زمان میگذرد و ما هر روز گرسنهء تجاوز یم در این مرکز
حتی آب هم از آب سبز حوض تکان نمیخورد


و مجلس در شُور ِ انقلابی ِ هجده میلیارد دُلار طلاست، که رُبوده شُده


از دست یک بازرگان ِ خیّر ِ ایرانی، در انتهای ِ جادهء ابریشم
*

برنامه در کهریزک اول شروع با زُدایش ِ من از تخیُل در وراءِ آذادیست
چراغ سبز
برای دوختن لثه هایم به زبان، توسط چند بخیه صادر شُد، همین دیروز
من لال ِ مادر زاد شُده ام
و نمیدانی حتی که گورم کُجاست


و یا سنگی صبور


که کسی روی آن حَک کُند نامی مثل ِ بی نام


به قولی رفتی، رفتی
این را به پیشانی ات نوشته اند

برادران ِ بسیجی
گوش تا گوش به صف ایستاده اند
اینها هم انسانند، حقشان را میخواهند
*
لحضهء انقطاع کی میرسد برادران؟
من درکُجای ِ زمین ایستاده ام نبض ِ زمان کُجاست؟
*
وقت نماز شُد
رفت از دست دین

*
آنطرف تر سرکوچه حلوا خیر میکنند، حلوای ِ دولتی، جشن است
و در آن، برادران و خواهران
همه،وصول میکنند، دویستو پنجاه هزار تو مَن، برای هر رائس
چه میشود کرد
به غیر از خواندن نماز وحشت؟


دامون

پنجشنبه ٢٨ آبان ١٣٨٨

Thursday, 25 March 2010

ابدیت


ابدیت، دیواریست نازک

میان تو،من و او

که نماند به جا، چیز دیگری

نه تو، نه من، نه او، کالبد مجاز این را سروده است

نه آن من در من

ابدیت در حیاط موجود نیست

و در ممات، جُز مکتوبی بیش نیست

نوشته به سنگ قبر

شبیح به: شوی فداکار، همسری دلبند

شهیدی کشته به سرب

و از این قبیل



دامون


‏دوشنبه‏، ٢٥/٠٥/٢٠٠٩

Wednesday, 24 March 2010

جاودانه




جاودانه ماندن


هرگز در اریکه باور نبوده مرا


چرا که این اژدهای بی پیکر زمان را ابائی نیست


در بلعیدن فراعن و اجرامشان
در پندار، نرمیده میشود، چون موم، شمشیر سخت، به دست زمان


و این


قطره قطره ها


چکیدهء کاسه صبریست که می آوشخورد همچون مرحمی


قلب ِ شکسته مرا




دامون
٠٢/فروردین/١٣٨٩




Monday, 22 March 2010

بهر طویل






زندگی، صحنه ء بازیست، و ما هریک نقشی از اندیشهء خود را به روی پردهء هر روز، اگر غمگین اگر شاداب به هر نحوی که میباید نه می شاید، به گرما گرم این آتش که میسوزد به هر هیمه به هر تروار، چه در گرماش چه در شعله اش به دلگرمی ویا دودش که چون ابری ولی نازا نمیبارد به بام و کومه های ِ ما، نشسته در خیال و خلصه و وجدی چُنان کو گفته باشندش که خوشبخت است ویا در بخت بی بختی گرفتار



دامون


٠١/٠١/٨٩


Wednesday, 17 March 2010

یاد ٣






نشسته
نشسته در ستبر ِ اُستخوانی جاده ای پُر فراز و نشیب، ترددی به جا مانده از این غزل، آنک
گذشتِ زمان، ماسیده درحیاط بی درخت این خانه، در بارش حقیقت برفی و در کوران بازی ِ سرنوشت

از سرگذشته ای از دورترین خاطره ام، مرا به یاد خویش آرد،
دوباره تکرار میشوم، در یافته‌ای از جنس ِکاغذ و سرود
و در سیل اینِ حروف، ژاله های قلتان میآوشخُوارد گونه ها یم را،
و مِضراب عشق به شورابه میزند در سایه ء لبهام


دامون
چهار شنبهء آخر سال ١٣٨٨

Monday, 15 March 2010

استنباط






در نفیسهء هر سر
هزار سوداست
که بر رواق اندیشه نشسته است
و این غریزهء موجود را
در رُبات تن
تفت میدهد
میصیقلد،
به گفتهء دیگر
آنسان که استنباط ما از این کیهان ِ ابدی
آهیخته هامان را نمایان کند
و در انعکاس مردمک چشم
به موم ِ تجرد
ُمهر شود
*
در هر گونهء نا آشنا هم اما تفکریست
که با به دست یازیدن به آن
توان
که
راند
مرکب تخیل را به کاروانسرائی نهفته ز دست بری
هزار فسانه نهفته هنوز
در انعطاف کاغذ
در زبانزد قلم
هزار ناگفته هنوز


دامون


Saturday, 13 March 2010

مهک






در این قیرینه بَرزَن، در این کوی
در این دشت
در این تُندر، در این شام ِ شبانگاهی که حتی
نمیگیرد نشان کس از تو یا من
مهک برسینه های چاک خورده، نمیآرد به توفیر عیاری بین ِ زنگ و ، سنگ و آهن
در این قیرنه برزن، در این شام ِ شبانگاهی به تُندر
در این برزخ به دانش گُم شده نام
در این کوره، دراین بوته در آتش، چو ابراهیم، غنوده، دست بسته پای الکَن
به علم ِ معرفت بر باد رفته، نه بر خاطر، نه بر بنوشته ای
من

دامون



‏شنبه‏، 2009‏/04‏/18