Wednesday, 19 May 2010

حکایت ها







به صد دفتر نشاید گفت وصف الحالِ عُشاقی*
به پایان آمد این دفتر، حکایت همچُنان باقی*
عراقی*








حکایتها


! حکایتها
دگر افسانهء عمرم بسر آمد
ولی افسوس، چند سطری از شما باقیست
هنوز هم میتوان این شعر را خواندن: به پایان آمد این
دفتر،حکایت همچِنان باقی
حکایت همچُنان باغیست، گُل و برگَش کشیده هر طرف در باغ
تو گوئی این جهان را یک جهان باقیست
صمر هر دَم دهد گُلهای خُرَّم، ولی افسوس دمسازاست با خاری
کشدهر دم زبانه، پیچَکِ هرجائی‌ ِ زیبا، کرشمه میکُند با ما، به صد ناز و جفاکاری
به هر سو نوخطان - سیمین و گُلرُخسار،به شیرینی کنند در بزم ِ گُل یاری
صدایِ بلبلان همچُون صدای‌ ِ نغمه گر ساقی، به عرش ِ کاعنات آرد صماع ِ صور ِ اِسرافیل
کشد هر دم به آغوشش پریوش آهوی ِ دیگر سراپا شور میگردند، گهی چون سیلها جاری
تمام ِ لعبتان مستند و در گردون ِ این جوشش، که ناگه باغبان سر میدهد آواز
تا کِی؟
تا کِی باید این گُفتن، حکایتها بسَر نآمد؟
بیائید ای گُلرُخان - پایان گرفتن کار را با هم به جشن آریم، ولی
افسوس
حکایت
همچُنان باقیست




١٣/٠١/١٣٥٦ تهران


Sunday, 16 May 2010

داشتن


داشتن، نی آنکه داشته باشی پول
یا ثروت‌ و یا هر کوفت ِ دیگری به قد ِ خدا
مثل اندوخته های ِ قنی شُده بیشتر از چهل درصد
که بخوابی روش مثل مرغ دَم ِ بخت
*داشتن، نه مثل آن هزار شکل لباس که پنهان کرده ای به زیر عبایت

برای تشکیل آینده فرزندان در فرنگستان، برای روز مبادا در بانکهای سوئیس
*داشتن، نی داشتن توان هزاران اسب بُخار، مسلسل و زنبورک های دور پرواز،
که حتی رخش رُستم را در جیب جای دهد، بدون نوشدارو برای درد سُهراب که بستیش به چوبهء دار
به چوبهء دار برای ِ رفع جنبش ِ لجن بستهءِ سبزت داخل تشت ِ آخرت
داشتن

امّا، نی آنقدر، که سبکتر باشد از مازاد ِ لبریز ِتکّبرها و رایانه هایِ بخشیده ازکیسهء خیلفه‌ ات
داشتن،

داشتن ِ یه جُو احساس نه آن‌ احساس قرون وُسطی و یا هر کوفت دیگری
مثل آنها که میدانی
خاک دوبی بخوره تو فرقت، که آبادش کردی

دامون
٢٦/٠٢/١٣٨٩

Friday, 14 May 2010

سرباز






سربازی سر ِ بازی ِ سُرسُره بازی سُر خورد و سرش شکست

سربازی سر بازی سُر خورد و سرش شکست
سربازی سر خورد
و سرش شکست
سربازی
سرش شکست
سربازی
ش.................کست



سر.....................باز


سربازی سر به بازیِ سربازی داد، سرش شکست

سرش را باخت، آن سر بازی که سر رفته بود حواصش سر بازیِ سربازی
تیر که خورد به قلبش گفت: آخ
هر سربازی که تیر بخورد به قلبش میگوید آخ
تکراریه، نه
مثل مسلسل، که تکرار میکنه گلوله را با پژواک آخ
"از آن روزی که دست حضرت حابیل گشت آغشته به خون حضرت قابیل"
فقط....... آخ
تکرار مکرر،
نه؟



دامون

١٩/آذر/١٣٨٨

Wednesday, 12 May 2010

فرزاد



در این مُدام غریبگونه‌ در این دشت انتظار
که آسایش در کفّه ای به بهای ِ شکنجه است
و انتظار نا محضون در حجاب اجبار است
این مرغ طوفان خورده، دل من، امید را به ذکر مکرر نشسته است
درسراط وجودی در افسانه ها
در بازتاب رویش هر یاخته ء نا هنگام


دامون

١٥/٠٢/١٣٨٩

Tuesday, 11 May 2010

اَسرار







انسان تراکمٍ تکرار است، در بطنِ زمین

فریاد پژواکیست در ورا آن

وطلاطم آب در ژرفنایٍ وسعت دریا

نبضٍ زمان است

و دلمهء ماهی هایٍ

گُلی در

حوضٍ

خانهء ما، شاید

تکرارٍ حقیقتهاست

حقیقت

درحوضٍ خانهء ماست

*


دامون

Monday, 10 May 2010

کمانگر



زمین
آبستن بستریست در شکافته  خاک
شاید، بدست گاو آهنی
.که میکند درو، بدون وقفه، شکوفه های جاری فردا را
در شخمزار، در شوره زار، در کویر این برهوت، دستی نمیروید دگر شبیح دستانت
هزار سال هم اگر

حتی هزار سال سیاه هم

دامون
١٩/٠٢/٨٩
به یاد فرزاد کمانگر

Sunday, 9 May 2010

حقیقت





کنارِ نهر روان ایستاده ام
سایهء بوزینه میجنبد درون آب
ومن
در میکشم
در میکشم، حقیقت را به جرعه ای
و بیخبری
بیخبری، در سا یه ای مینگرد
رفتار ناگونهء مرا

آه ای حرفهای کال و مقوائی
و
ای
تجسم های تکراری
خوب میدانم
خوب میدانم، که همه
همه، خالی از حقیقتید

کنار نهر روان ایستاده ام، بی واژهگی مرا
پرتاب کرده بر آن سویِ بیتها
در بیتهائی که من پشتگاه کرده ام
دستی
دستی، برایِ میعآد هائل نیست
و آسمان
آسمان، نقشی عمودی است
ورنگ آب
رنگی سرخگون است، نه نیلگون

جرعه ای دیگر
جرعه ای دیگر از این وامانده را باید
تا شاید
تا شاید، حقیقت را
حقیقت را، واضحتر کند
واضحتر کند از آن، که هست در مردمک چشمانم

کنار نهر روان ایستاده ام
شاگردی بیش نیستم
در پژوهش آب
و حقیقت را
جرعه ای از آن آب میپندارم
که
سرچشمهء نهر است
و نبودش را
و نبودش را، احساس میکنم

احساس میکنم، درطعمِ تلخِ خشکیدهء لبهام

کنار نهر روان ایستاده ام
با خنجری
با خنجری در کِتفِ نازکم

دامون
١٩/٠٢/١٣٨٩

مجموعه طلسم با بازنگری و نگارش جدید

Friday, 7 May 2010

یاد







درون پنجره چرک است، چرک به حرف

به هر طرف که مینگری، رنگ، رنگ ِ خشک و خمود

خُدای ِ پیر زمانرا، به نجوا ست موازن

به بام مسجدی از سنگ به سَجده و به قنود

غُبار

غُبار گرفته نفس را درونِ سینه به حبس

و من

و من نشسته به یاد

لمیده سخت به سکوی خانه کنار حیاط


درون پنجره چرک است، چرک به حرف

به هر طرف

به هر طرف که درنگری، چهره های ِ زرد و خمود

غُبار

غُبار گرفته نَفَس را درون ِ سینه به حبس


و من در اندرون خانه به یاد

رفته فُرو






دامون



٠٩/٠٢/١٣٨٩

Monday, 3 May 2010

راز ما در ما




من



این منٍ در ما
این کثافت چهره با امیالٍ شرم آور
چٌنان ما را بخود برده است
که دنیا خواب و
ما هم خواب
چنان در خود
فرو مردیم
که ما


در


ما





دامون




Friday, 23 April 2010

زلزله




شبها ساعت ١١ بعد از اخبار، یک شو ی‌ ِ امریکایی هست که هنر مند معروف جی. لِنُ ‌آنرا اجرا میکنه که تقریباً تو سراسر دنیا آنرا پخش میکنند؛ در هر صورت بینهایت انتقادی است و اکثراً هر اتفاق روز را به طنز میکشد و به واحی بودن و مسخره بودن بعضی از آنها افزایش بیشتری میدهد؛ به عنوان مثال به دَدَر رفتن گُلف باز معروف دنیا، آقای تایگر وُ وود و جُک درست کردن های فلبداحه در بارهء آن، همینطور اعمال و رفتار سردم داران جهان را، از حماقتهای جرج بووش گرفته، تا حرفهای چرند گفته شده توسط احمدی نژاد را. دو روز پیش موضوع بر سر زمینلرزه بود و نظر دانشمندان در باره علت وقوع و چه کارهائی میتوان کرد که این اتفاقات کمترین صدمه را به ساکنین آن شهر بزند. بعد از چندی آمد صراغ این گفتهء شیخ ِ خُل ِ اسلام کاظم صدقی و وقوع زمینلرزه به خاطر حجاب خانم های بد حجاب که بدون دادن هیچ شاخ و برگی در تعریف آن مردم همه یکجا و بدون اختیار زدند زیر خنده، یاد حرفهای آقای دکتر بنی صدر در زمان وقوع فاجعه، اول استکبار اسلامی افتادم؛ در میدان رصالت، انتهای خیابان سمنگان ، نظام آباد‌و سید خندان مردم بعد از همهمهء دیدن عکس آقا داخل ماه و دوام گرفتن دولت موقت مشغول صحبتهای یک شخص تحصیلکرده از فرانسه که مدرک دکترمهندسی هم داشت گوش میکردن، اگه سوزن مینداختی پائین نمیرفت؛ دسته دسته، فوج فوج و مثل موجی آروم گوش تا گوش مردم ایستاده بودن تا از کلمات قصار این حضرت آقای ِ از فرنگ برگشته و همینطور، آقای دکتر قطب زاده که بعد از ایشان منبر داشت گوش فرا دهند؛ من با محمد و ابراهیم دو همبازی بچهگیهایم از دور صدای بنی صدر را از داخل بلند گو های طنین انداز میدان میشنُفتیم، هر از چند بار مردم سه بار پشت سر هم صلوات میفرستادن داخل قهوه خانهء بابای بهرام پر بود از عمله، که بیکار و دست رودست منتظر دیزی های چیده شده روی مدبخ گازی ته قهوه خانه بودند که حاضر بشن؛ بگذریم، حرف داخل حرف اومد آقای بنی صدر میگفت ( برای توجیه حجاب اجباری ): دانشمندان در خارج توانسته اند ثابت کنند که از موی زنان اشعه ای متصاعد میشود که باعث حال به حال شدن جنس مذکر میشود؛ درست چند ماه بعد از آن دکتر قطب زاده در تلویزیون در باره مدل های حجاب و مانتو و لچک ومقنعه و پوشاندن مو و هر گونه برآمدهگی صحبت میکرد و عکسهای روسری هایی که این کار را بینهایت آسان میکرد را برای بانوان نان آور خانه شخصاً تعریف میکرد؛ از مانتو هایی که وقتی میپوشی شان دیگر دَقمسهء چشمچرانی آقایان همکار را نخواهی داشت و غیره که بسیار رقتبار و قاشق قاشق این زهر آب مُهلک را به خورد ملت میداد هر از چند یکبار هم چُو داستان موتور سوارانی بود که به صورت یک زن بدبخت، یا تیق میکشیدند، یا اسید میپاشیدن به قول معروف آتش حجاب و گزینش انفراد ِ جوانان دختر و پسر هر روز بیشتر میشد من عازم صفر بودم، پدر مادرم با پرداخت پول توانسته بودند بچهء دردونشون و بزارن توی هواپیما و برای همیشه ازش خداحافضی کنند، چند سال بعد محمد همبازیم را داخل خانه شان و جلوی چشم مادر و خواهرش تو سن ١٦ سالهگی تیر باران کردند بدون هیچ علتی؛ ابراهیم، تنها پسر آمیرزا سمسار را هم به جرم همراه داشتن یک برگه اعلامیه به دار زدند، مادرم میگفت آمیرزا از همان روز لال شد و در دکانش همیشه بسته ماند حتی آب هم از آب تکان نخورد چه برسه به زلزله خانم های انگلیس که تعدادشان تا به حال (بعد از دعوت‌ انجمنهای آذادیخواه ) به شش هزار نفر میرسد، در چند روز آینده میخواهند که با برهنه کردن بالا تنهء خودشان نشان دهند که زلزله ای اتفاق اگر نیفتد مردم ایران بدانند که این چرندیات زاییدهء مغز پریشان کسانی است که از صبح خروس خوان تا عصر شغال خوان با آنهمه دکترا و ریش و پشم و عمامه و رداده و نعلین و جُبه و عبا، با داغی به پیشانی به خاک صايیده ، فقط و فقط، تفکرشان به عنوان اشرف مخلوقات،چیزی نیست، جز به وسط پایشان
اینها انگاری از مادر زاده نشده اند و فرزند دختر ندارند یاد شعر های ایرج افتادم (پدر ملت ایران)وسط اشکهایم کمی طبسم به صورتم نشست به حال ایران و ایرنی بودنم پوزخندی زدم، گرسنه گی طاقت فرساست، عشق طاقتت رو تاق میکنه اما هر وقت به حرف های این نکبت ها گوش میکنی هوا تو دلت تنگتر میشه زلزله میشه

دامون
٠٣/فرودین/١٣٨٩
با اقتباس از نوشته های خُسْن آقا، روزنامهء مترو و شو جِی لنو

Boobquake: A news flash, quite literallyIran is one of the world's most earthquake-prone countries, but the explanation for the tremors by one cleric left a lot of people scratching their heads.Hojatoleslam Kazem Sedighi said: 'Many women who do not dress modestly... lead young men astray, corrupt their chastity and spread adultery in society, which (consequently) increases earthquakes.'In order to prove him wrong, over 30,000 women have signed up to a Facebook group called Boobquake.It was started by Jennifer McCreight, who wants to test the cleric's claim scientifically, by getting thousands of women to show off their cleavages to see if any tectonic movements follow.'On Monday, April 26th, I will wear the most cleavage-showing shirt I own,' she says. 'Yes, the one usually reserved for a night on the town.