قصد از آوردن اخبار و مقالات، اعم از روز نامه و گاه نامه ، پاکدست، نظریه، نقشه و پیشنهادُ پرُژه و شعر دراینجا تعین راه وتفهیم فکری به شما عزیزان نبوده و نیست؛ شایسته گی مُبرم بر آن است محتوی آورده شده را به تفریق شعور و فهم شخصیِ خویش برسانید؛ همانگونه تیترها ی آورده شده گشت وگذار روزانهء من در دنیایِ مجازی میباشد و درجه تبلیغ و اشاعهءِ تفکر دیگران را بر شما دوست گرامی ندارد *** دامون
Monday, 11 October 2010
Saturday, 9 October 2010
Monday, 20 September 2010
اتفاق

آنجا رسیده ایم در ناکجای سئوال
به ماوراءِ بی پایان ساختهء خویش
و پرداختهءتخیلی به مجاز
در بودنی گرفتار، موازیِ نیست، مماس بر سجود بی عزت دوران
و یافتن معنی بودن را در صحن این کهکشان
در این کهکشان
که میربایدش چیزی در خوردی کمترین لحظه به نقطه ای تاریک، کوچکتر از سر سوزن به بزرگی مدفوع یاخته ها
اعجازِ کلامی ناگفته
چُنان سر مگو را، نیافتیم
و هنوز
سر در کلاه ِ گشاد ِ عاریه
وپای در یک کفش
که ما دلیل این شعبده
که دراصل
بوده فقط و فقط
یک اتفاق
دامون
سه شنبه ٣٠ شهریور ١٣٨٩
Thursday, 9 September 2010
استنباط
در نفیسهء هر سر
هزار سوداست
که بر رواق اندیشه نشسته است
و این غریزهء موجود را
در رُبات تن
تفت میدهد
میصیقلد،
به گفتهء دیگر
آنسان که استنباط ما از این کیهان ِ ابدی
آهیخته هامان را نمایان کند
و در انعکاس مردمک چشم
به موم ِ تجرد
ُمهر شود
*
در هر گونهء نا آشنا هم اما تفکریست
که با به دست یازیدن به آن
توان
که
راند
مرکب تخیل را به کاروانسرائی نهفته ز دست بری
*
هزار افسانه نهفته هنوز
هزار افسانه نهفته هنوز
در انعطاف کاغذ
در زبانزد قلم
هزارنکته ء ناگفته هنوز
دامون
دامون
Saturday, 14 August 2010
لایزال

در لایزال ِ این مطروکه کهکشان که سکون
تنها معنیش ایستادن است
ایستادن و انتظار که شاید
ایستادن و انتظار که شاید
و اگر،
اما فقط به خواست خدا
در لایزال دشنه به کتف
و سرب داغ که میخراشد بی پایان نغمه های چکاوک را
، در رسای این غروب تلخ،
آری
در این غروب تلخ
پر بسته فرشته عشقم را دگر حرفی نیست جز لام در نیام
لمیده ایم در میان سنگسار صبور بود و نبود
آری
در این غروب تلخ
پر بسته فرشته عشقم را دگر حرفی نیست جز لام در نیام
لمیده ایم در میان سنگسار صبور بود و نبود
به یاد خدا
دامون
شنبه ٢٣/امرداد/١٣٨٩
دامون
شنبه ٢٣/امرداد/١٣٨٩
Thursday, 5 August 2010
Saturday, 10 July 2010
میعاد

پرستیدن
به حد مطلق
به
اندازه ء فرو اُفتادن در بطن خویش ، در بطنی صیال، در زیر پوست، در ارتعاش ِ تک
تاز ِ نبض؛ حتی در بُهتان حقیقتها، در نجوا در شعر
و به گمگشگشته ای در خاطر به حد انفجار، عشق، بر خوردن
روان شدن به پرسه ای در شام قریبانه با تو که عاشقانه میسرایی دال دل را به رسم دلداده گی به رسم ساده ء تقسیم
١٩/تیر/ ١٣٨٩
دامون
و به گمگشگشته ای در خاطر به حد انفجار، عشق، بر خوردن
روان شدن به پرسه ای در شام قریبانه با تو که عاشقانه میسرایی دال دل را به رسم دلداده گی به رسم ساده ء تقسیم
١٩/تیر/ ١٣٨٩
دامون
Wednesday, 7 July 2010
مادر
من از بدو تولد شاعر بودم
حتی وقتی شیر مینوشیدم یا که وَنگ میزدم
همه با شعر بود
ومادرم ازآن
گه گاه لذت میبُرد، هرچند
قافیه ای تنگ را با شیونی
در کلام میگنجاندم، او
از زنده بودنم آرامش مییافت
و نزد سادهء خویش میگفت: شاید
این کلامی آسمانی را ماند
که از دریچهء خیالِ این مغموم
وبا این واژهء ناجور - به من اِلهام میشود
بعد از آن همه سال، من نزد خود حرفهایِ مادر را زمزمه میکنم
این آیا وشاید ها مثل کنه به جانم اُفتاده
بعد از آن همه سال، هنوز شیونی ناجور
مثل موریانه به نیش میکشد مضیقهء مرا
در واژه ای، در مَکث ِ یک سکوت
شایدکلامی آسمانی را ماند، که در جمله ای ناهمگون به من اِلهام میشود
شاید پژواکی را ماند که درچاله ای مسدود
میریزد
وشاید، زوزهء گرگی باران خورده را
یا که ژالهء اشکهایم را برای تو
تو که همیشه در خیالم بوده ای ومرا
از بدوِ تولد وادار به این قافیهء ناجورکرده ای
این شعرِ من برایِ توست
این شعر نیست،کلام نیست
این تو هستی
ای گر گرفته در ورید و استخوا نهایم
ای عشق ای زیبا - مادر
دامون
١٨/نوامبر/٢٠٠٢
Monday, 5 July 2010
Thursday, 1 July 2010
مادر
.این فرزندان تو بودند ای صراحی مغموم عشق من، مادر
.این کودکان ِ خالص، در جزوهء عشق
.که بی ریا، عصیان تو را، در بارش قطره قطرهء خویش، به باور نشستند
و چونان رودی سّیال
با وجهه ای مغرور
گذشتند
از تارُکِ زمان
بی آنکه نظر کنند به خاک،
.قنودند در خاک
چراکه آنان خلف بودند
.تداعی آواز تو در رگبار ِ آرامش طوفان
دامون
پنجشنبه، 2009/08/06
Subscribe to:
Posts (Atom)





