Sunday, 17 October 2010

اعدام




در عصری که حربه ای کارساز نیست
جُز اعدام
قطع دست
یاکه سنگسار
تا پُر شود کوزهء دل از وحشت

در عصری که مکتوب و اندیشه ای دیگر
کذب است
و یا محارب با خُدا

و تا چشم در این ورطه میتوان نگرد
هر طرف
و در هر خِطّه
جوخه ای از آدمک های ِ سُربی به قطار
که میتراوند در سوت ِ دود، گلوله های ِ جانخراش را

و هزار زهر مار ِ چندش آور ِ دگر که رفته از یادم



همه و همه



و تصویر این مُشت قاطر ان ِ عقیم

به روی صفحه ای هفتاد و دو اینچ

از بوق سگ تا عصر غمگین تهران


و آن ریش و پشم ‌ کریه


با حرفهای مُفت که حتی ماست را هم سیاه میداند
*
گرسنه گی، نه غذا نه شام درون صُفرهء افکارم،
و خواندن شهادت قبل از پای گذاشتن به خیابان
آواره، در به در به دنبال لُقمه ای نان

میدوم در هر کناره ء این جمهوری ِ استبداد،
مُدام


دامون



سه شنبه ١٩ آبان ١٣٨٨

Monday, 11 October 2010

طمع



در چشم بخیلان ِ این دیار ِ فراموشی
انتهائی نیست طمع را
همآنان، که میخراشند، ناخن، به ناودان ِ خُشک و بی قطرهء باران
در این فریضهء عصر
*
خاکی به صُولت رمل 
و حزن بیابان را باید
که پُر کند
چشم طمعکار سلم و تورشان


دامون

١٩/٠١/١٣٨۹

Saturday, 9 October 2010

I hear them


I hear them
At least, I hear the noises
I hear the noises of hoofs
Of hoofs their horses
They’re coming
in battalion, in cavalry in millions, they’re illegal, aliens.
They get us
They take us
They unclothe us
They wash us
They make us
They cloth us
They replace us

pretty soon

they’re aliens.

*
*
Damon

Monday, 20 September 2010

اتفاق


آنجا رسیده ایم در ناکجای سئوال
به ماوراءِ بی پایان ساختهء خویش 
و پرداختهءتخیلی به مجاز 
در بودنی گرفتار، موازیِ نیست، مماس بر سجود بی عزت دوران 
و یافتن معنی بودن را در صحن این کهکشان 
در این کهکشان 
که میربایدش چیزی در خوردی کمترین لحظه به نقطه ای تاریک، کوچکتر از سر سوزن به بزرگی مدفوع یاخته ها 
اعجازِ کلامی ناگفته 
چُنان سر مگو را، نیافتیم 
و هنوز 
سر در کلاه ِ گشاد ِ عاریه 
وپای در یک کفش 
که ما دلیل این شعبده 
که دراصل 
بوده فقط و فقط 
یک اتفاق 



دامون 

سه شنبه ٣٠ شهریور ١٣٨٩ 




Thursday, 9 September 2010

استنباط




در نفیسهء هر سر
هزار سوداست
که بر رواق اندیشه نشسته است
و این غریزهء موجود را
در رُبات تن
تفت میدهد
میصیقلد،
به گفتهء دیگر
آنسان که استنباط ما از این کیهان ِ ابدی
آهیخته هامان را نمایان کند
و در انعکاس مردمک چشم
به موم ِ تجرد
ُمهر شود
*
در هر گونهء نا آشنا هم اما تفکریست
که با به دست یازیدن به آن
توان
که
راند
مرکب تخیل را به کاروانسرائی نهفته ز دست بری
*
هزار افسانه نهفته هنوز
در انعطاف کاغذ
در زبانزد قلم
هزارنکته ء ناگفته هنوز




دامون

Saturday, 14 August 2010

لایزال



در لایزال ِ این مطروکه کهکشان که سکون

تنها معنیش ایستادن است
ایستادن و انتظار که شاید

و اگر،

اما فقط به خواست خدا

در لایزال دشنه به کتف

و سرب داغ که میخراشد بی پایان نغمه های چکاوک را

، در رسای این غروب تلخ،
آری
در این غروب تلخ
پر بسته فرشته عشقم را دگر حرفی نیست جز لام در نیام
لمیده ایم در میان سنگسار صبور بود و نبود

به یاد خدا

دامون

شنبه ٢٣/امرداد/١٣٨٩

Thursday, 5 August 2010

Theatrical expression





Same as usual,

life on the rocks,

bitter then cobras poison taste in my mouth earlier morning between my coffee and the cigar.

,


Same as usual




Damon

Saturday, 10 July 2010

میعاد



پرستیدن به حد مطلق

به اندازه ء فرو اُفتادن در بطن خویش ، در بطنی صیال، در زیر پوست، در ارتعاش ِ تک تاز ِ نبض؛ حتی در بُهتان حقیقتها، در نجوا در شعر
و به گمگشگشته ای در خاطر به حد انفجار، عشق، بر خوردن
روان شدن به پرسه ای در شام قریبانه با تو که عاشقانه میسرایی دال دل را به رسم دلداده گی به رسم ساده ء تقسیم


١٩/تیر/ ١٣٨٩

دامون

Wednesday, 7 July 2010

مادر




من از بدو تولد شاعر بودم 
حتی وقتی شیر مینوشیدم یا که وَنگ میزدم 
همه با شعر بود 
ومادرم ازآن 
گه گاه لذت میبُرد، هرچند 
قافیه ای تنگ را با شیونی 
در کلام میگنجاندم، او 
از زنده بودنم آرامش مییافت 
و نزد سادهء خویش میگفت: شاید 
این کلامی آسمانی را ماند 
که از دریچهء خیالِ این مغموم 
وبا این واژهء ناجور - به من اِلهام میشود 
بعد از آن همه سال، من نزد خود حرفهایِ مادر را زمزمه میکنم 
این آیا وشاید ها مثل کنه به جانم ‌اُفتاده 
بعد از آن همه سال، هنوز شیونی ناجور 
مثل موریانه به نیش میکشد مضیقهء مرا 
در واژه ای، در مَکث ِ یک سکوت 

شایدکلامی آسمانی را ماند، که در جمله ای ناهمگون به من اِلهام میشود 
شاید پژواکی را ماند که درچاله ای مسدود 
میریزد 
وشاید، زوزهء گرگی باران خورده را 
یا که ژالهء اشکهایم را برای تو 
تو که همیشه در خیالم بوده ای ومرا 
از بدوِ تولد وادار به این قافیهء ناجورکرده ای 
این شعرِ من برایِ توست 
این شعر نیست،کلام نیست 
این تو هستی 
ای گر گرفته در ورید و استخوا نهایم 
ای عشق ای زیبا - مادر 





دامون




١٨/نوامبر/٢٠٠٢

Monday, 5 July 2010

باران



نشسته ایم در مقابل
به قامت عکسی از درون آینه
شبیه به هم
لبخندمان بیصداست در پژواک
دستهایمان گرمیش به گونه ای دیگر
گر عاشقانه و گر نه، حکایت چشمهایمان یکیست
آبستن ِ باران

دامون
٠٧/تیر/١٣٨٩