قصد از آوردن اخبار و مقالات، اعم از روز نامه و گاه نامه ، پاکدست، نظریه، نقشه و پیشنهادُ پرُژه و شعر دراینجا تعین راه وتفهیم فکری به شما عزیزان نبوده و نیست؛ شایسته گی مُبرم بر آن است محتوی آورده شده را به تفریق شعور و فهم شخصیِ خویش برسانید؛ همانگونه تیترها ی آورده شده گشت وگذار روزانهء من در دنیایِ مجازی میباشد و درجه تبلیغ و اشاعهءِ تفکر دیگران را بر شما دوست گرامی ندارد *** دامون
Saturday, 30 October 2010
Tuesday, 26 October 2010
واحه
Wednesday, 20 October 2010
صورتک

میبینم صورتم و تو آینه
با لبی بسّه میپرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی میخواد
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمیشه هر چی میبینم
چشمامو یه لحضه رو هم میزارم
به خودم میگم که این صورتکه
میتونم از صورتم ورش دارم
میکشم دستمو روی صورتم
هرچی باید بدونم دسّم میگه
منو توی آینه نشون میده
میگه این توئی نه هیچ کس دیگه
جای پا های تموم بچه گی
رنگ غربت تو تموم لحضه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا
*
آینه میگه تو همونی که یه روز
میخواسّی خورشید و با دس بگیری
حالا امروز شهر شب خونت شده
داری بی صدا تو قلبت میمیری
*
میشکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه میشکنه هزار تیکه میشه
اما باز تو هر تیکش عکس منه
عکسا با دهنکجی بهم میگن
چشم امید و ببر از آسمون
روزا با همدیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی میدن تمومشون
*
*
*
Sunday, 17 October 2010
اعدام
در عصری که حربه ای کارساز نیست
جُز اعدام
قطع دست
یاکه سنگسار
تا پُر شود کوزهء دل از وحشت
در عصری که مکتوب و اندیشه ای دیگر
کذب است
و یا محارب با خُدا
و تا چشم در این ورطه میتوان نگرد
هر طرف
و در هر خِطّه
جوخه ای از آدمک های ِ سُربی به قطار
که میتراوند در سوت ِ دود، گلوله های ِ جانخراش را
و هزار زهر مار ِ چندش آور ِ دگر که رفته از یادم
همه و همه
و تصویر این مُشت قاطر ان ِ عقیم
به روی صفحه ای هفتاد و دو اینچ
از بوق سگ تا عصر غمگین تهران
و آن ریش و پشم کریه
با حرفهای مُفت که حتی ماست را هم سیاه میداند
*
گرسنه گی، نه غذا نه شام درون صُفرهء افکارم،
و خواندن شهادت قبل از پای گذاشتن به خیابان
آواره، در به در به دنبال لُقمه ای نان
میدوم در هر کناره ء این جمهوری ِ استبداد،
مُدام
دامون
سه شنبه ١٩ آبان ١٣٨٨
Monday, 11 October 2010
Saturday, 9 October 2010
Monday, 20 September 2010
اتفاق

آنجا رسیده ایم در ناکجای سئوال
به ماوراءِ بی پایان ساختهء خویش
و پرداختهءتخیلی به مجاز
در بودنی گرفتار، موازیِ نیست، مماس بر سجود بی عزت دوران
و یافتن معنی بودن را در صحن این کهکشان
در این کهکشان
که میربایدش چیزی در خوردی کمترین لحظه به نقطه ای تاریک، کوچکتر از سر سوزن به بزرگی مدفوع یاخته ها
اعجازِ کلامی ناگفته
چُنان سر مگو را، نیافتیم
و هنوز
سر در کلاه ِ گشاد ِ عاریه
وپای در یک کفش
که ما دلیل این شعبده
که دراصل
بوده فقط و فقط
یک اتفاق
دامون
سه شنبه ٣٠ شهریور ١٣٨٩
Thursday, 9 September 2010
استنباط
در نفیسهء هر سر
هزار سوداست
که بر رواق اندیشه نشسته است
و این غریزهء موجود را
در رُبات تن
تفت میدهد
میصیقلد،
به گفتهء دیگر
آنسان که استنباط ما از این کیهان ِ ابدی
آهیخته هامان را نمایان کند
و در انعکاس مردمک چشم
به موم ِ تجرد
ُمهر شود
*
در هر گونهء نا آشنا هم اما تفکریست
که با به دست یازیدن به آن
توان
که
راند
مرکب تخیل را به کاروانسرائی نهفته ز دست بری
*
هزار افسانه نهفته هنوز
هزار افسانه نهفته هنوز
در انعطاف کاغذ
در زبانزد قلم
هزارنکته ء ناگفته هنوز
دامون
دامون
Saturday, 14 August 2010
لایزال

در لایزال ِ این مطروکه کهکشان که سکون
تنها معنیش ایستادن است
ایستادن و انتظار که شاید
ایستادن و انتظار که شاید
و اگر،
اما فقط به خواست خدا
در لایزال دشنه به کتف
و سرب داغ که میخراشد بی پایان نغمه های چکاوک را
، در رسای این غروب تلخ،
آری
در این غروب تلخ
پر بسته فرشته عشقم را دگر حرفی نیست جز لام در نیام
لمیده ایم در میان سنگسار صبور بود و نبود
آری
در این غروب تلخ
پر بسته فرشته عشقم را دگر حرفی نیست جز لام در نیام
لمیده ایم در میان سنگسار صبور بود و نبود
به یاد خدا
دامون
شنبه ٢٣/امرداد/١٣٨٩
دامون
شنبه ٢٣/امرداد/١٣٨٩
Thursday, 5 August 2010
Subscribe to:
Posts (Atom)






