Sunday, 26 December 2010

اقتصاد بی پایه و اثاث



حرج و مرج و نا بسامانی ِ مردم و گم شدن سواد متداول‌ آنها در احتیاج به نان، مشغول بودن به واحمه و با ترس، شب را به صبح رساندن و از آخرت و جهنم در رُعب وحشت سر به بالش گذاشتن یکی از حیله هایی است که بیشتر به سیاست خارجی انگلیس ها میخورد.
معلوم است که نرخ نان به قیمت کلان شکستن دندان میشود و در همین اصناع موقعیت مناسب برای آن عده از ارازل و اوباش ایجاد میشود که از گلآلود بودن این سیلاب کاذب بهره مند شوند.
جوانب این اقتصاد متداول که حتی در دور افتاده ترین نقاط این مرز پُرگُهر هم رسوخ کرده، به دو روال رایج به روی صحنه است، یکی برجا ماندن دراز مدت مفتی های خلاق و آفرینندهء جحل و استکبار است که بساط فالگیری و دعانویس و روضه خوانی ها را شیرین و داغ میکند و حد و نقطهء عطفشان جنجال بر مکروه و مشکوک بودن ورود به مستراح با پای چپ یا راست است و با نوشتن دعا و جمع آوری صدقه درد های بی درمان را دوا میکند و مثل قبل از رنوسانس فرانسه آتش زدن و سنگسار کردن به دار آویختن بریدن دست و پا و گردن زدن، شکنجه کردن احانت بیشرمی دروغ ریا زندان افترا تجاوز، و از این قبیل را جزع اثاث منطقشان میدانند وبا تکیه به ولایت من درآوردی، هر روز بیشتر و بیشرمانه تر بر گردهء انسان هائی که هنوز از ترس و وحشت آخرت و امکان وجود نیش مار های هفت سر، پل سراط، جهنم و آتش سوزانش دنیا را برای خود و خوانوادهء خویش مُحرض میکنند و در جهل مکدر و تکرار مکرر در جا میزنند، سوارند. ناگفته نماند با سیاست خرافاتیی که روال کار روزمره همه مردم را در برگرفته، سخت میتوان از اقشار و خیل ِ متمرکز جدا ماند، چرا که در اصرع وقت با تفاوت رفتار وکردار خویش مثل یک حرف رک و پوسکنده میشوی و عاقبتت یا فرار یا زندان و محاربه است.
پروسه دوم فاز کوتاه مدتی است که توان مردم را تا به قهقرای ِ قرون وصتی بکشد که رفتن سردم داران وقت را که در نزدیک زمان خواهد رسید، به یک معجزه تبدیل نماید و راه را برای ارتجاع بعدی که جاده صاف کنش همین ها بوده اند باقی و هموار سازد؛ با اطمینان میتوان گفت اگر استعمار آینده، در ایران به تضاد برسد و موقعیت خویش را در خطر ببیند جنگ را مابین اقوام و ادیان ترک و بلوچ و کرد راه خواهد انداخت و تا آن زمان که اطمینان از پا بجائی خویش نداشته باشد نسیب مردم همین است که حالا در مسلخش مشغول هستند؛ طالبان و القاعده در عراق، افغانستان و پاکستان شمّهء کو چکی از این عاقبت را نشان میدهند؛ حتی به نوبه ای، دار زدن و کشتار مردم بیگناه و هرج و مرج اقتصادی که ایرانیان درگیر آن هستند الگویی از بریده های قبلی و پرده ء تازه ای از خیمه شب بازی استکبار جهنمی ایشان است
با اقتباس از مقاله خُسن آقا,, اقتصاد خرکی،،
با احترام

مصطفی صُدیری

دوم دی ماه ١٣٨٩

Friday, 26 November 2010

دراز ترین شب سال




دیگر نمیرود دستم که بنویسد جمله ای برای ِ تو،
نه دلم
هرگز نبوده انتظارم که گُم شوی میان خنزل پنزل های کهنهء افکارم
برای روز مبادا

آه نبود، عاشقی که فریادش کنم در یشم دودی ِ سیگار، در فال قهوه،
یاکه در حزیان
بیماری هم نبود، که بستری کند مرا، در تبی چهل درجه
درد نیست عشق
که به دنبال دستمال بگردی برای بستنش بر شقیقه ات،
مثل وبا میگیرد،
آهسته آهسته
راه گلویت را حتی
که نتوانی نوشیدن،
که مبادا تَنگَت
این همه که گفته اند عشق نیست
که با تنبک و ساز بشود سرائیدش در غزلی
که با موسیقی ِ سَبک ِ جدید تخته بیاندازی در شلنگش
و دلم دلم را سر دهی
در چَه چَه ماهور یا که در بندری ِ مخلوطش
عشق
مثل انقلاب
خون میخواهد
هر
روزش،
نمیشود
بُرید سرش را،
زیر آب کرد
پیکرش را
تا از آسیاب بیاُفتد‌
آب بر وفق مُراد
نه،
نه، این عشق است،
آن را پنهان نمیشود در پستوی‌ خانه

یاکه فراموش
به خاطر کُنده و ساطور ِ آن جوانمرد قصاب

دل وجگر که نیست
دل و روده هم


و یا تخیل این قاطر عقیم

که با دو پا

پیله کرده به یک لِنگه ء کفش

میگوید که ماست سیاه است، رنگش

آسمان دودی نیست

دیگر
دیگر نمیرود دستم که بنویسد جمله ای برای ِ تو،
نه دلم
هرگز نبوده انتظارم که گُم شوی میان خنزل پنزل های کهنهء افکارم
برای روز مبادا
هرگز

نه نامی از من به برگی سُرخ گونه نوشته
نه انبان ِ چربیده ای در جیبم
عاشق باید بود شاید در دراز ترین شب سال
و اِلا،

خر من از کره گی دُم نداشت


دامون

جمعه ٢٢ آبان ماه / ١٣٨٨

Monday, 8 November 2010

سرودن به تازه گی آن وزن نهفته در چشمانت





سرودن

به تازه گی آن وزن نهفته در چشمانت، خلاصه ای از این صفحهء خالی مانده به جا نیست

و درک این مطلب، خود به خویش بسندهء غزلیست که نا سروده در کتاب ایشانها ست

آنکه آهنگت را در گوش الکن شده و ناشنوا

چون غریزه در جست و جوست

نزیسته، نزیسته در نطفهء عاشقانهء حَووا و در مرام آدمانه ء عشق

با تو زیستن، قنود فصلیست در بهاری ابدی و بیتوته در بهشت



دامون


١٤ آبان ١٣٨٩


Sunday, 31 October 2010

عیسی نفس





عیسی به دین خود، موسی به دین خود

!راست گفته اند از قدیم: اسب ابراهیم سرش به آخور دیگری بند است، مطلقن  زیر بار منجنیق و تبر هم نمی رود

من اما فکرهای بکری دارم، گفت ابرمرد نیتچه، گوشهایت را از پنبه باز کن

خدا گفت: بخشیدم آنانرا، چرا که نمیدانستند و دستشان را به جای آب تطهیر، درون زُلال

 خون من شستند

هیچ کس نمی داند

شاید این بار، فرزندانم  زنی را   به صلیب کشند، محض تماشا و فراگوش راپر کنند ز ناله ء او

سیگاری به آتش کشند

زمین را، از نو بنا کنند

و عمق دریا را لبریز کنند از تخیل باران های اسیدی

وبا خدائی که دراین نزد یکیست

زلیخای عاشق را تبرئه، حضرت هگل را آیت الله

و هیتلر را هم شاید شاعری کردند خودفروش


.تطهیر  کنند هر ماده سگی را در زُلال خون
 
.فکرهای دیگری هم هست، به روی گچبُری های مسجد شاه 

برای باروری ابرها، برای همه ی سکسهای ناتمام تاریخ، باید ابری شد باران زا

و گریه کرد زار

خدا نمی داند، من این را در پاشنهء در گفتم

هیچ کس نمی داند, داستان ماریا، فقط یکی از آن هاست

.حرف اما زیادَست

.شبها تا صبح، يك عده مرتاض، داخل مغزم به خلصه اند، در نوبرانهء ِهر قطرهء باران 




دامون 

با اقتباس از فيدل

Saturday, 30 October 2010

حقیقت



حقیقت، اجباریست به شکل چتری باز، فکنده سخت سایهء نحسش به روی خانهء ما
به هر طرف که مینگرد روشنی نمییابد
گلی که نام کاذبش هست آفتابگردان


دامون

Tuesday, 26 October 2010

واحه




خاموش! ابر صدای من خاموش
خاموش
حرفهای کال و مقوائی سیبهای نارس و تُرش خاموش
 خاموش
 صورتکهای استثنائی
 طبل های تو خالی 
 پنیرک های سّمی
 شما
 قازه کشیدگان مسخ شده در سراط شب 
خاموش
خا موش ابر صدای من 
 تب تُند رسیدن و به آغوش کشیدن خا موش
خاموش
 دستهای منتظر  قدمهای خسته و گیج
عشق سرابی بیش نبود خاموش







دامون

Wednesday, 20 October 2010

صورتک




میبینم صورتم و تو آینه
با لبی بسّه میپرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی میخواد
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمیشه هر چی میبینم
چشمامو یه لحضه رو هم میزارم
به خودم میگم که این صورتکه
میتونم از صورتم ورش دارم
میکشم دستمو روی صورتم
هرچی باید بدونم دسّم میگه
منو توی آینه نشون میده
میگه این توئی نه هیچ کس دیگه
جای پا های تموم بچه گی
رنگ غربت تو تموم لحضه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا
*
آینه میگه تو همونی که یه روز
میخواسّی خورشید و با دس بگیری
حالا امروز شهر شب خونت شده
داری بی صدا تو قلبت میمیری
*
میشکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه میشکنه هزار تیکه میشه
اما باز تو هر تیکش عکس منه
عکسا با دهنکجی بهم میگن
چشم امید و ببر از آسمون
روزا با همدیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی میدن تمومشون
*
*
*



Sunday, 17 October 2010

اعدام




در عصری که حربه ای کارساز نیست
جُز اعدام
قطع دست
یاکه سنگسار
تا پُر شود کوزهء دل از وحشت

در عصری که مکتوب و اندیشه ای دیگر
کذب است
و یا محارب با خُدا

و تا چشم در این ورطه میتوان نگرد
هر طرف
و در هر خِطّه
جوخه ای از آدمک های ِ سُربی به قطار
که میتراوند در سوت ِ دود، گلوله های ِ جانخراش را

و هزار زهر مار ِ چندش آور ِ دگر که رفته از یادم



همه و همه



و تصویر این مُشت قاطر ان ِ عقیم

به روی صفحه ای هفتاد و دو اینچ

از بوق سگ تا عصر غمگین تهران


و آن ریش و پشم ‌ کریه


با حرفهای مُفت که حتی ماست را هم سیاه میداند
*
گرسنه گی، نه غذا نه شام درون صُفرهء افکارم،
و خواندن شهادت قبل از پای گذاشتن به خیابان
آواره، در به در به دنبال لُقمه ای نان

میدوم در هر کناره ء این جمهوری ِ استبداد،
مُدام


دامون



سه شنبه ١٩ آبان ١٣٨٨

Monday, 11 October 2010

طمع



در چشم بخیلان ِ این دیار ِ فراموشی
انتهائی نیست طمع را
همآنان، که میخراشند، ناخن، به ناودان ِ خُشک و بی قطرهء باران
در این فریضهء عصر
*
خاکی به صُولت رمل 
و حزن بیابان را باید
که پُر کند
چشم طمعکار سلم و تورشان


دامون

١٩/٠١/١٣٨۹

Saturday, 9 October 2010

I hear them


I hear them
At least, I hear the noises
I hear the noises of hoofs
Of hoofs their horses
They’re coming
in battalion, in cavalry in millions, they’re illegal, aliens.
They get us
They take us
They unclothe us
They wash us
They make us
They cloth us
They replace us

pretty soon

they’re aliens.

*
*
Damon