Saturday, 30 July 2011

واحه ٢






در آسمان، صد ریسمان هر ریسمان صد آسمان
هر کس کند نقدی بر آن از آسمان تا ریسمان
فریاد را من دیده ام، آنگاه کز شریان دل، پا میگُسست در آسمان، چون اژدهایی کاغذی در امتداد ریسمان




*
گفتم به خود گر ریسمان تن بگسلد
وآنگاه این سرکش دل ِ مجنون که مانده در هوا
جستی زند پایی زند خود را رها در آسمان



*
چون میکشم نقشی از این بر گونهء ادراک ِ خویش
انگار میگیرد دوا انگار دل را الطیام





دامون

دوشنبه ٠٣ مرداد ١٣٩٠


Sunday, 17 July 2011

روایتی آسمانی






شکسته گی پایه یک صندلی در یک عکس، و روایتی آسمانی به دنبال آن شاید نشان تزلزل یک منضومه را میسراید؛ آن بخردان، اگر به یاد آری، از تجربه گفتند سینه به سینه در مثال" ترشی ِ ماسیده در این حضور را، از ترکیده گی ِ ظرفش باید شناخت " در مجموع این راه، این سبک مرتعش که ما در روند روز درآن در سیَلانیم، به هر سو و هر طرف، راه مردانیست که یکشبه به ناکجا رسیدند نه به مقصد؛ این نه یک گفتار که مُبالقه باشد، اما ما دیده ایم به چشم هر روز، حتی بیشتر از دیروز، همان خلایق راکه گفتند زن را و لاف زدند زن را، و گرفتند زن را و بستند زن را و آوردند زن را از پهلوی ِ چپ مرد و از شیطنت هاشان درختی به بزرگی سیب ساختند با دوچندان گندم و جو همآنان که پرچم توُفیر را به شُخم در پیوند، به ناکجا رسیدند نه به مقصد؛ این تکرار است به قول آن چند سرباز ، در میدان مشق، " در جا زدن است" اگر سرعت نور را هم حائز باشی در جا میزنی از همان روزی که دست حضرت حابیل گشت آغشته به خون آن حضرت دیگر، در جا میزنی از ترس افتادن از پنجره معرفت در جا میزنی، همانند یک طفل ِ بهانه جو در جا میزنی در خلوت و در مَلَعْ عام در جا میزنی در زندان در مجلس وعظ در جنگ با اهریمن در جا میزنی با توپ و تانگ در جا میزنی اگه ستاره باشی تو آسمون در جا میزنی داستان میسرایی، در جا میزنی، هر روایت هر حرکت و هر سخنت در جا زدن است بدون اینکه به سر بازی رفته باشی بدون اینکه مشق در جا زدن رو یاد گرفته باشی، مادر زادی در جا میزنی!



دامون

Friday, 8 July 2011

چکنویس







آشفته مانده ام در رف ِ حرفها،  چون کلافی سر در گم

نبیندم کسی که چه دور اُفتاده ام از نیم دیگرم

آشفته مانده ام در رف ِ خالی، فقط تناول تنها یی

من مانده ام بی نصف دیگرم

من خواهشم از این من ِ در من، که می خروشد در سکوت

من خواهشم گم شده است، آشفته مانده است بر رف دیوار

من در تناول من، من در نوشخوار حرفهای تو

من تو

تو من

فریاد میشوم

از کورهء تنم

از نصفه نیمه ام

من با منم

من بی منم

این تن مرا، این من مرا بر قهقرا

این من درون

اندر درون

فریاد را بخشیده جان، جانم به جانان میرود





دامون



شنبه ١٨ تیر ١٣٩٠

Wednesday, 6 July 2011

یشم بر مرمر




خودکار بیک من
وقتی میان بالش انگشتهایم آرام می گرفت
انگار خون صاحب خود را وام می گرفت
هی می نوشت
هی می نوشت، هی
گویی کلاف دار خودش را، هی می سرشت
هی می سرشت، هی
خودکار بیک من، به پهن دشت صفحه ء کاغذ گردن کشی میانهء میدان بود،
از سلطه در گریز وبا سریر سلطنت، سیاست به خفت گریبان بود
خودکار بیک من چو سمندی در زیر گُرد ران سرانگشت های من می تاخت
می شتافت
هی شعر می سرود
شعر
هیهات، که او، راه میان بری از شام تیره بر صبح گاه تابان بود
کوته کنم فسانه به یک پاره ی سخن
آیینه د ار عصمت انسان بود
باری، بسیار می سرود از بود از نبود از پودهای تار ، از تارهای پود
آنقدر او سرود که دیگر در مغز یعنی که در رگ اش، خونی به جا نبود
از من، ، یعنی ز صاحب اش سریع تر تمام شد و این بنا نبود
ققنوس وار وقتی که بر زبر شعله های شعر
می گستراند بال
چونان لهیب به پرده ی حریر قلمکار گر می کشید
گر می کشید گر
باشد که ابر دیده ی من موید
شاید ز رنج کوه کن روی پرده ها، افسانه های دیگری گوید
امروز زخودکار بیک من
جز لوله ای تهی به جای نمانده است
و با آن هی می کشم خطی ز دود یشم
بر مرمر روان
روزان من شبان
روزان من شبان


از زنده یاد نصرت رحمانی

ویرایش از دامون

Sunday, 3 July 2011

لطف سخن



اگر به گذشتهء روان و صیّال پر حرج و مرج ایران در هزارو پانصد سال گذشته هم نگاه کنیم، تنها اهل قلم توانسته اند داد ما را از استکبار، ابراز و یا از بودنمان دفاع کنند؛ همینگونه، وقتی به گذشته نگاه میکنیم، هنوز هم آثار آن دگرگونه که نامی به نام منشور انسانیت و گهوارهء دانش از آن تعریف میشده و میشود را در کتب و نوشتارهای پارسی میبینیم ؛ تنها نهادی که اکثر ما را در زیر یک چتر میبرد بدون تفکیک ِ ملیتمان، زبان مشترک ماست
کرد، ترک، ترکمن، بلوچ، پارس، تاجیک، افغان، قرقیز و بسیاری از اژداد دگر که همه و همه به یک زبان (یا اشتغاق از یک زبان) صحبت میکنند، پارسیست؛ پس باید از آن دفاع کنیم، باید که آن را حتی به نگرش ِ یک حربه، سپر ویا پایگاه استفاده کنیم
همیشه ساختن ابزار یکی از فزاینده هائی بوده است که انسان را از حیوانات اطرافش مستثنی میساخته؛ ساختار ِ زبانی با این انعطا ف که لحضه لحضهء تاریخ را تعریف و در خود جای داده و هنوز هم قدرت نویسش آن در بینهایت _ گستره ای نا پیدا ست، نوشتار پارسیست؛ پس به هر زبان، در هر بُعدی و به هر صیقله ای باید که آن را پاس بداریم که این تنها اتصال ما به تاریخ گذشتهءِ مان است که میفهمیم و تاریخ آیندهءِ مان است که مینویسیم
به گفته ای
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را ‌ در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد

دامون
١٩/٠١/١٣٨٩

Sunday, 26 June 2011

بهر طویل





در این امواج پُر عُصیان

در این بُهران دریابار
در این کولاب ِ ننگ و حصرت و افسوس بی پایان
در این بیقوله که حتی نمیروید نهال خستهء گندم درون شوره زارانش
در این سبزی ِ بد خیمی ، که از تُرش آب پسمانده ز ِ پارین روز رققت بار دیروز است
نمییابی بر این کشتی یکی سُکّان، نه ا سکانی بر این لنگر نه یک انگارهء محکم به مفلوکی ِ این اِشکسته کشتی، که هر موج خروشان را دهد آهسته تر صُوقی ز ِ کژّی گونهء ایام


نمی آید نظر را دیده بر ساحل دگر



که در هر گوشه اش

یک کومه از شادی به جشن آید
و پاکو بان
ز برگشتی دوباره
به اعجازی زمانگونه
به روئیا های زیبایی

*
و بیدارت کند


آهسته از کابوس مسلخ گونهء امروز بی فردا
***
در این بهر طویل قصهء انسان
جدا ماندیم
دو صد افسوس
دو صد  هی  هات



دامون
اول تیر ١٣٩٠

Wednesday, 8 June 2011

آغاز۱








در قبال آنچه گذشته




که گفته اند "گذشته گذشته است"، هیچ نتوان گفت


مُهریست بر دهان که نباید گفت
اینسان
در پِچ پچ ِ این الکن نوشته
من
برای تو
مینویسم
شاید
شاید که این نوشته
ز ِ اعماق ِ وجود
تو را
و مرا
به یاد خویش آرد
که چه بود
این مغلطه که تمامی بر آن نمانده است
چون، نه تاری به پودی برای آینده
این ماضی ِ نَقلی از آغاز
جرم و یوق بود
که تنابنده ای پارسی روز
در سرنوشت کوچک انسانیش
باید که میسرود
از زُلال ِ خون ِ بابک خرم دین


که در کهکشان محیب‌
حتی وزن آن را شاید فرشته گان خدای ِ عالم سوز
صدای ِ آن
به سمع خویش بشنوند
و قطره اشکی نِی
شاید مرواریدی
از جنس نازک احساس
اما نه آن احساس تنگ
که عشق را به افسانه سراید
که
آن ملقمه ای که عطف خدا را حائض شود
که
آن گمگشته ء اعظم را که نایب است به بصر،
آه اگر بصری
که
ببیند
که بیند، این کلاف ِ سر در خون را
که ببیند، این نشیب قهقرای آدمی را


دوست


ای که زجه های من
به گوش تو افسانه نیست
ای حقیت منظور
آخر چگونه میشود
فراموش من؟


گذشته ام


که هنوز
پژواک آنرا در کتابها
در تاریخ، میشود


تجربه کرد
آخر چگونه میتوان گذشت
از صفره خون عزیزانم؟
که در تموز روز هنوز
انعکاسش در خورشید به چشم جهان است


گهواره ام کجاست مادر؟


آن نهر کوچک بازوان تو
تا شاعرانه در آن محو شوم
تا این دلم
که آماس گریه است
در بازوان زنده‌ ء تو بسراید
همچو چنگ
که به سینه زدی
در هنگامهء نظاره
نظاره به کالبد ِعزیزان
که زیر پای ِ ستور ان


آری
که
نباید گفت به زبان
آری
که
نباید سرود به فغان
یا به اذان

آری
که فراموشی خود نعمتیست
اما
:نوشته ام که بدانی
زبان من
این قلم
 شکسته بسته
هنوز
.جوهری از معرفت را تُف میکند به صورت پلیدی اهریمن

من اینسان
فراموشم شد که از آغاز
دُمی به این جرس بود یا نِی؟
آیا گوشی به چشم بود، که نظر را به عاریه؟

فقط خدا میداند
!این خود به خویش، داستان دگریست








دامون





Saturday, 4 June 2011

شعری به بی نشانی من





بخشیده بر گدایان عالمسوز، تاج پادشاهی را، در بُهد چشم سلاطین مُنقلب

.با منتی عظیم، در نقاب تکّبری

انکار را به دیواری نابجا و عظیم، خلق

و در مُقابل هر نجوا، هر سئوال

خطی به امتداد سکوت کشیده

بخشش را حائزی نیست، از کیسه‌ ء زرگون

و من
من ایستاده ام 

.در ذکر ارتداد

بخششی از تو ملزوم من نخواهد شد

 تو خوب میدانی

چرا که به هنگامهء از تو تکبیر گفتن 

مرا به تُفیر

 راندی از سرزمینت

بخشیدیَم

 به خاک

با پیرهنی از جنس برگ انجیر

و رسوا شده گانت را 

در پوستینی از من گنجاندی 

تا شاید حدیث تکرارم را حکایتی دیگر شود

اما

آدمی را آدمیت لازم بود

حتی در صیقل آئینه های ِ سکندر ی

تو خوب میدانی

که حقیقت را پژواک فقط حقیقت است

و تا موئودی که از آغازش آبستن شک و وحم و تردید است

در این مزار خاک 

که پوستی از من در آن به ا ُستُخوان است

احتمام آدمی را

احتمام آدمی را، آدمیت ملزوم 

و شیطان را جحیز خود فروخته گان به خد آ

صبح دمان که خورشید در شراره به زمین است

و چالش آفتاب به یقما ست تاریکی را

رویش من در زبانه ء گلهای شبدر است

و ذکر من آری از آوازه ء بخشش از تو است

چرا که این واحه، امتداد در ندامت و در سوره های تکرار است

مرا ارزانی این ‌ شخمزار زمین

نه بهشتی برین
در همسایه گی شیاطین



دامون

با اقتباس از کریم

Sunday, 29 May 2011

تابو





در نکبت این روز منعکس
که چهره ، در تقابل،  چهره میدرد
در انتهای راه
نشسته در سکوت ِ مرگ
تابوی نافرجام زندگی
***
از سر گذشته آب ، به صد نِی که نی ، به صد فرسنگ
و در فراسوی آن در نکبت این روز منعکس که چهره در تقابل ، چهره میدرد
نشسته ایم ما و در تکه پاره ء عکسی دریده ، از جوار آینه مان ، در خشمی بُغرنج ، رو به رو
***
دستی توان آن نخواهد داشت هزار سال، حتی هزار سال سیا هم، که بر درد
سا یه ء ما را
از سنگفرش در نوردیده در قفا، از اندوخته ای باقی
***
در نکبت یک روز منعکس که چهره ، در مقابل ، چهره میدرید
در فراسوی نگاه ملتهب، در قفا ، نی، که در انتهای دالانی در جُلجُ تای شب
میسوخت کومه ای
در یشم دود
در تنین نفسها



دامون

به م فردا


توجه
تابو = در اینجا اسطوره و بُت معنی میدهد و منظور است

Friday, 29 April 2011

درد بی مقدار





زمان وقتی

گذشتن را کند آغاز
بدون لحضه ای صحبت میان ما
که پژواکی شبیح آه را
در درد بی مقدار یک زنجیر
و یا یوغی کذایی را حمایل همچو آونگی به روی دار
زمان وقتی گذشتن را کند آغاز دگر یارای رفتن نیست
و روی صفحهء تاریخ خط میخورد فردی که باشد نامش انسان
صدایی نیست در این گم گشته سیاره
مرا خمیازه ای تُرشیده و بد بو به یاد صد هزاران ماضی نقلی گذشته در زمانی دور
و رنگ سربی امروز که تکرار است در اجحال شیطانهای افعی دوش
زمان وقتی گذشتن را کند آغاز
در این دوران بس رنجور
و بس رنجور


دامون



٢٦/٠٤/٢٠١١