Wednesday, 17 August 2011

صلح، ترانه ی ِ ناتوانان


ترانهء حصرت نواختند آنها 
دانسته در دالان های بی مجرا
و حتی بی روزن، برا ی یک نجوا
ما انگار، که خسته بودیم از گریز"
و بی اقماض، گرسنهء مرگ
"وا مانده از سُئوال، میدویدیم بی وقفه به میعادگاه مرگ، در تگرگ ِ سُربی آهیخته به تنفر
پاییز مینواخت تبر را به هر اَفرا
این تن خسته بود از گریز، این من:، بی اقماض 
در گوارش محض
در نوشخوار مرگ
در کوره ها، میسوخت هر جدار ترکیدهِٔ دلی
در بارانیِ  بهار
میسوخت کومه ها در هر برزنی آنروز در بُزنیا
چشمها بسته بود و عدالت همسایهگان  به خواب


دامون 


چهارشنبه،١٧ آگوست/٢٠٠١١

Monday, 8 August 2011

آب ١




آب در چشمه و ما کوزه لبان گِرد ِ آن در رقصیم
ما همه، یکصدا میخوانیم
اشتیاق ِ بودن، رنگ ِ یک گُستَرش‌‌ ِ دیرین را
در فضا میبارد
آب، آب در چشمه فرو خوابیداست
عطش‌ ِ کوزهء لبهامان به سرودی ماند
لرزش ِ مُنحنی ِ دایره ها، زُورَق ِ فردا را به عقب میرانَد
عکس ِ ما در آب است، ماهیان ِ گُلی ِ کوچک حوض
نگران میلرزند، نبض ِ دریایِ طلاطُم زده ای
گوشها را بُرده است
ماهیان میدانند

دامون

Sunday, 7 August 2011

مرثیه


با تو سخن میگویم، مخاطب حاضر، عشق سرگشتهء من مادر

زمان ایستاده در مسلخی از تباهی و ضلمت
من تنها ایستاده، بر افراشته سر، به قامت سِتبر سرو، در بارش تبر

*تنها ایستاده ام، به مضلومیت، در سرگشتهگی، موازی به رودهای به خون نشستهء پدر
غم اینگونه الکن میتابد بر صُلالهء ما قدیسیانِ شب زده
آنک، طنین ِ آوازهامان در بلور گس و کور میریزد
و مزارهای‌ ِ سرد را میآوشخورد به اشگ
دامون
٠٧/٠٨/٢٠١١

Tuesday, 2 August 2011

مکاره



در بازار ِ زر گران، آنجا که زر به پول و پول به زر توانی خرید

و در هر گذرش پیشخوانی مزیّن به گردن آویز و حلقهء گوش و از آن قبیل و حتی بدل از آنها را پیدا توانی

زر فروشی دیدم گریان

علت پُرسیدم‌، گفت

در تاراج ِ روز قماریست، و هر متاع گُستر را در آن مقلطه دَستک یا هُجره ای

مکاره را مکانِ تثبیت و آسایش دانستم

لُولُوع، در غیاب ِ طَلَعلوع، به بهائی پشیز وار بخشیدم

از آن رو چُنان که بینی به حضیضَم و در غیاب ِ از دست داده 

گریان و بارانی



دامون

Saturday, 30 July 2011

واحه ٢






در آسمان، صد ریسمان هر ریسمان صد آسمان
هر کس کند نقدی بر آن از آسمان تا ریسمان
فریاد را من دیده ام، آنگاه کز شریان دل، پا میگُسست در آسمان، چون اژدهایی کاغذی در امتداد ریسمان




*
گفتم به خود گر ریسمان تن بگسلد
وآنگاه این سرکش دل ِ مجنون که مانده در هوا
جستی زند پایی زند خود را رها در آسمان



*
چون میکشم نقشی از این بر گونهء ادراک ِ خویش
انگار میگیرد دوا انگار دل را الطیام





دامون

دوشنبه ٠٣ مرداد ١٣٩٠


Sunday, 17 July 2011

روایتی آسمانی






شکسته گی پایه یک صندلی در یک عکس، و روایتی آسمانی به دنبال آن شاید نشان تزلزل یک منضومه را میسراید؛ آن بخردان، اگر به یاد آری، از تجربه گفتند سینه به سینه در مثال" ترشی ِ ماسیده در این حضور را، از ترکیده گی ِ ظرفش باید شناخت " در مجموع این راه، این سبک مرتعش که ما در روند روز درآن در سیَلانیم، به هر سو و هر طرف، راه مردانیست که یکشبه به ناکجا رسیدند نه به مقصد؛ این نه یک گفتار که مُبالقه باشد، اما ما دیده ایم به چشم هر روز، حتی بیشتر از دیروز، همان خلایق راکه گفتند زن را و لاف زدند زن را، و گرفتند زن را و بستند زن را و آوردند زن را از پهلوی ِ چپ مرد و از شیطنت هاشان درختی به بزرگی سیب ساختند با دوچندان گندم و جو همآنان که پرچم توُفیر را به شُخم در پیوند، به ناکجا رسیدند نه به مقصد؛ این تکرار است به قول آن چند سرباز ، در میدان مشق، " در جا زدن است" اگر سرعت نور را هم حائز باشی در جا میزنی از همان روزی که دست حضرت حابیل گشت آغشته به خون آن حضرت دیگر، در جا میزنی از ترس افتادن از پنجره معرفت در جا میزنی، همانند یک طفل ِ بهانه جو در جا میزنی در خلوت و در مَلَعْ عام در جا میزنی در زندان در مجلس وعظ در جنگ با اهریمن در جا میزنی با توپ و تانگ در جا میزنی اگه ستاره باشی تو آسمون در جا میزنی داستان میسرایی، در جا میزنی، هر روایت هر حرکت و هر سخنت در جا زدن است بدون اینکه به سر بازی رفته باشی بدون اینکه مشق در جا زدن رو یاد گرفته باشی، مادر زادی در جا میزنی!



دامون

Friday, 8 July 2011

چکنویس







آشفته مانده ام در رف ِ حرفها،  چون کلافی سر در گم

نبیندم کسی که چه دور اُفتاده ام از نیم دیگرم

آشفته مانده ام در رف ِ خالی، فقط تناول تنها یی

من مانده ام بی نصف دیگرم

من خواهشم از این من ِ در من، که می خروشد در سکوت

من خواهشم گم شده است، آشفته مانده است بر رف دیوار

من در تناول من، من در نوشخوار حرفهای تو

من تو

تو من

فریاد میشوم

از کورهء تنم

از نصفه نیمه ام

من با منم

من بی منم

این تن مرا، این من مرا بر قهقرا

این من درون

اندر درون

فریاد را بخشیده جان، جانم به جانان میرود





دامون



شنبه ١٨ تیر ١٣٩٠

Wednesday, 6 July 2011

یشم بر مرمر




خودکار بیک من
وقتی میان بالش انگشتهایم آرام می گرفت
انگار خون صاحب خود را وام می گرفت
هی می نوشت
هی می نوشت، هی
گویی کلاف دار خودش را، هی می سرشت
هی می سرشت، هی
خودکار بیک من، به پهن دشت صفحه ء کاغذ گردن کشی میانهء میدان بود،
از سلطه در گریز وبا سریر سلطنت، سیاست به خفت گریبان بود
خودکار بیک من چو سمندی در زیر گُرد ران سرانگشت های من می تاخت
می شتافت
هی شعر می سرود
شعر
هیهات، که او، راه میان بری از شام تیره بر صبح گاه تابان بود
کوته کنم فسانه به یک پاره ی سخن
آیینه د ار عصمت انسان بود
باری، بسیار می سرود از بود از نبود از پودهای تار ، از تارهای پود
آنقدر او سرود که دیگر در مغز یعنی که در رگ اش، خونی به جا نبود
از من، ، یعنی ز صاحب اش سریع تر تمام شد و این بنا نبود
ققنوس وار وقتی که بر زبر شعله های شعر
می گستراند بال
چونان لهیب به پرده ی حریر قلمکار گر می کشید
گر می کشید گر
باشد که ابر دیده ی من موید
شاید ز رنج کوه کن روی پرده ها، افسانه های دیگری گوید
امروز زخودکار بیک من
جز لوله ای تهی به جای نمانده است
و با آن هی می کشم خطی ز دود یشم
بر مرمر روان
روزان من شبان
روزان من شبان


از زنده یاد نصرت رحمانی

ویرایش از دامون

Sunday, 3 July 2011

لطف سخن



اگر به گذشتهء روان و صیّال پر حرج و مرج ایران در هزارو پانصد سال گذشته هم نگاه کنیم، تنها اهل قلم توانسته اند داد ما را از استکبار، ابراز و یا از بودنمان دفاع کنند؛ همینگونه، وقتی به گذشته نگاه میکنیم، هنوز هم آثار آن دگرگونه که نامی به نام منشور انسانیت و گهوارهء دانش از آن تعریف میشده و میشود را در کتب و نوشتارهای پارسی میبینیم ؛ تنها نهادی که اکثر ما را در زیر یک چتر میبرد بدون تفکیک ِ ملیتمان، زبان مشترک ماست
کرد، ترک، ترکمن، بلوچ، پارس، تاجیک، افغان، قرقیز و بسیاری از اژداد دگر که همه و همه به یک زبان (یا اشتغاق از یک زبان) صحبت میکنند، پارسیست؛ پس باید از آن دفاع کنیم، باید که آن را حتی به نگرش ِ یک حربه، سپر ویا پایگاه استفاده کنیم
همیشه ساختن ابزار یکی از فزاینده هائی بوده است که انسان را از حیوانات اطرافش مستثنی میساخته؛ ساختار ِ زبانی با این انعطا ف که لحضه لحضهء تاریخ را تعریف و در خود جای داده و هنوز هم قدرت نویسش آن در بینهایت _ گستره ای نا پیدا ست، نوشتار پارسیست؛ پس به هر زبان، در هر بُعدی و به هر صیقله ای باید که آن را پاس بداریم که این تنها اتصال ما به تاریخ گذشتهءِ مان است که میفهمیم و تاریخ آیندهءِ مان است که مینویسیم
به گفته ای
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را ‌ در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد

دامون
١٩/٠١/١٣٨٩

Sunday, 26 June 2011

بهر طویل





در این امواج پُر عُصیان

در این بُهران دریابار
در این کولاب ِ ننگ و حصرت و افسوس بی پایان
در این بیقوله که حتی نمیروید نهال خستهء گندم درون شوره زارانش
در این سبزی ِ بد خیمی ، که از تُرش آب پسمانده ز ِ پارین روز رققت بار دیروز است
نمییابی بر این کشتی یکی سُکّان، نه ا سکانی بر این لنگر نه یک انگارهء محکم به مفلوکی ِ این اِشکسته کشتی، که هر موج خروشان را دهد آهسته تر صُوقی ز ِ کژّی گونهء ایام


نمی آید نظر را دیده بر ساحل دگر



که در هر گوشه اش

یک کومه از شادی به جشن آید
و پاکو بان
ز برگشتی دوباره
به اعجازی زمانگونه
به روئیا های زیبایی

*
و بیدارت کند


آهسته از کابوس مسلخ گونهء امروز بی فردا
***
در این بهر طویل قصهء انسان
جدا ماندیم
دو صد افسوس
دو صد  هی  هات



دامون
اول تیر ١٣٩٠