Sunday, 9 October 2011

خارستان



در بلندی ِ بالا دست ایستاده ام، در تیر رَس - کپکی نیست
که جان به هوا کُند، در د دور دست
مُرده ها گله گله میچرند
سـرمـسـت از نـفـرتـی سـالـیـانـه، بـه جـسـتـجـوی عـشـق، بـه
خـارسـتـان پـا مـی نـهـم؛



دامون

، با اِقتباص ازمتن‌ ِ شعری از هیربُد

Thursday, 22 September 2011

حتی





پری نیم سوخته از سیمرغ را بایدم، حتی
آرزوئی نا بجا از من برآوده شایدم، حتی
می آمیخم به سطری چسبیده به کاغذ، حتی
که ساروجی از مرحم ِ عشق پیدا شایدم، حتی
اعتصاب ِ خوردن غم بایدم، حتی
از سایه ها گریزان گشته ام، حتی
روزها در گذشت ِ ابر ِ چشمان است، حتی
شبها حکایتش دور از بیان است، حتی

دامون

شنبه ١٦ آبان ١٣٨٨

Saturday, 10 September 2011

در بوم و بست کلمات - درگیر و دارم







در بوم و بست کلمات - درگیر و دارم

مرا دانه دانه های حروف، آنها را که

همیشه مانند خشتی خام به دست داشتم، به ساروجی از

عشق، مستحکم مینگاشتم


مرا دانه دانهء آن حروف، تنهاسپرده است، به دست تنهائی

باشد تو را دوباره بسرایم، باشد که رنگ نبود خویش را در لاجورد آبی تو به تطهیر بزُدایم

ای عشق، ای عاشقانه که هر دم و هر بازدم با منی




دامون



Friday, 26 August 2011

آیر ِن





طوفانیست نابه کار و می آید از آن سوی آبها 
حتی پناه بر خدا هم نتوان بُرد 
از سر تسلیم هم اگر شده، باید که زد پیاله ای به این شراب مرد افکن 
رها شدن در باد و سُر خوردن در خواب در طعم گس طوفانی 



دامون 

٢٦/٠٨/٦٠ 


Wednesday, 17 August 2011

صلح، ترانه ی ِ ناتوانان


ترانهء حصرت نواختند آنها 
دانسته در دالان های بی مجرا
و حتی بی روزن، برا ی یک نجوا
ما انگار، که خسته بودیم از گریز"
و بی اقماض، گرسنهء مرگ
"وا مانده از سُئوال، میدویدیم بی وقفه به میعادگاه مرگ، در تگرگ ِ سُربی آهیخته به تنفر
پاییز مینواخت تبر را به هر اَفرا
این تن خسته بود از گریز، این من:، بی اقماض 
در گوارش محض
در نوشخوار مرگ
در کوره ها، میسوخت هر جدار ترکیدهِٔ دلی
در بارانیِ  بهار
میسوخت کومه ها در هر برزنی آنروز در بُزنیا
چشمها بسته بود و عدالت همسایهگان  به خواب


دامون 


چهارشنبه،١٧ آگوست/٢٠٠١١

Monday, 8 August 2011

آب ١




آب در چشمه و ما کوزه لبان گِرد ِ آن در رقصیم
ما همه، یکصدا میخوانیم
اشتیاق ِ بودن، رنگ ِ یک گُستَرش‌‌ ِ دیرین را
در فضا میبارد
آب، آب در چشمه فرو خوابیداست
عطش‌ ِ کوزهء لبهامان به سرودی ماند
لرزش ِ مُنحنی ِ دایره ها، زُورَق ِ فردا را به عقب میرانَد
عکس ِ ما در آب است، ماهیان ِ گُلی ِ کوچک حوض
نگران میلرزند، نبض ِ دریایِ طلاطُم زده ای
گوشها را بُرده است
ماهیان میدانند

دامون

Sunday, 7 August 2011

مرثیه


با تو سخن میگویم، مخاطب حاضر، عشق سرگشتهء من مادر

زمان ایستاده در مسلخی از تباهی و ضلمت
من تنها ایستاده، بر افراشته سر، به قامت سِتبر سرو، در بارش تبر

*تنها ایستاده ام، به مضلومیت، در سرگشتهگی، موازی به رودهای به خون نشستهء پدر
غم اینگونه الکن میتابد بر صُلالهء ما قدیسیانِ شب زده
آنک، طنین ِ آوازهامان در بلور گس و کور میریزد
و مزارهای‌ ِ سرد را میآوشخورد به اشگ
دامون
٠٧/٠٨/٢٠١١

Tuesday, 2 August 2011

مکاره



در بازار ِ زر گران، آنجا که زر به پول و پول به زر توانی خرید

و در هر گذرش پیشخوانی مزیّن به گردن آویز و حلقهء گوش و از آن قبیل و حتی بدل از آنها را پیدا توانی

زر فروشی دیدم گریان

علت پُرسیدم‌، گفت

در تاراج ِ روز قماریست، و هر متاع گُستر را در آن مقلطه دَستک یا هُجره ای

مکاره را مکانِ تثبیت و آسایش دانستم

لُولُوع، در غیاب ِ طَلَعلوع، به بهائی پشیز وار بخشیدم

از آن رو چُنان که بینی به حضیضَم و در غیاب ِ از دست داده 

گریان و بارانی



دامون

Saturday, 30 July 2011

واحه ٢






در آسمان، صد ریسمان هر ریسمان صد آسمان
هر کس کند نقدی بر آن از آسمان تا ریسمان
فریاد را من دیده ام، آنگاه کز شریان دل، پا میگُسست در آسمان، چون اژدهایی کاغذی در امتداد ریسمان




*
گفتم به خود گر ریسمان تن بگسلد
وآنگاه این سرکش دل ِ مجنون که مانده در هوا
جستی زند پایی زند خود را رها در آسمان



*
چون میکشم نقشی از این بر گونهء ادراک ِ خویش
انگار میگیرد دوا انگار دل را الطیام





دامون

دوشنبه ٠٣ مرداد ١٣٩٠


Sunday, 17 July 2011

روایتی آسمانی






شکسته گی پایه یک صندلی در یک عکس، و روایتی آسمانی به دنبال آن شاید نشان تزلزل یک منضومه را میسراید؛ آن بخردان، اگر به یاد آری، از تجربه گفتند سینه به سینه در مثال" ترشی ِ ماسیده در این حضور را، از ترکیده گی ِ ظرفش باید شناخت " در مجموع این راه، این سبک مرتعش که ما در روند روز درآن در سیَلانیم، به هر سو و هر طرف، راه مردانیست که یکشبه به ناکجا رسیدند نه به مقصد؛ این نه یک گفتار که مُبالقه باشد، اما ما دیده ایم به چشم هر روز، حتی بیشتر از دیروز، همان خلایق راکه گفتند زن را و لاف زدند زن را، و گرفتند زن را و بستند زن را و آوردند زن را از پهلوی ِ چپ مرد و از شیطنت هاشان درختی به بزرگی سیب ساختند با دوچندان گندم و جو همآنان که پرچم توُفیر را به شُخم در پیوند، به ناکجا رسیدند نه به مقصد؛ این تکرار است به قول آن چند سرباز ، در میدان مشق، " در جا زدن است" اگر سرعت نور را هم حائز باشی در جا میزنی از همان روزی که دست حضرت حابیل گشت آغشته به خون آن حضرت دیگر، در جا میزنی از ترس افتادن از پنجره معرفت در جا میزنی، همانند یک طفل ِ بهانه جو در جا میزنی در خلوت و در مَلَعْ عام در جا میزنی در زندان در مجلس وعظ در جنگ با اهریمن در جا میزنی با توپ و تانگ در جا میزنی اگه ستاره باشی تو آسمون در جا میزنی داستان میسرایی، در جا میزنی، هر روایت هر حرکت و هر سخنت در جا زدن است بدون اینکه به سر بازی رفته باشی بدون اینکه مشق در جا زدن رو یاد گرفته باشی، مادر زادی در جا میزنی!



دامون