Wednesday, 28 December 2011

افسانه ای از فراخ یک فرشته




از دیروز تا به حال که این عنتر تنگش گرفت دارنده گان سوخت نفتی، پنج سنت رو بنزین کشیدن مخصوصان وقتی مانور سربازان پاسدار را در داخل آن چند لگن رو آبی و یکدانه‌لگن زیر آبی در داخل خبر ها نشان مردم دادند؛ به قول معروف بهانه برای ماتهت پنچر اینها و بالا کشیدن میلیونها دلار در ساعت، همین دو کلوم حرف احمدی بود که ورد جادوئی چُش(تنگه را میبندیم) را قرا ئت کردند. یاد هم نوع قادصی ایشان حضرت شیخ ال امثال، صدام _ المُتوفی الال خصوص، حاضر افتادم که با تکان دادن دُم تا لحظه آخر هم دو پایش را در یک لنگهء اُرسی کرده بود‌ و میپنداشت، که گوئی یک نسیم وزین، به قائدهء یک چُس افسانه ای از فراخ فرشته ای شاید که در هنگام تکلیف در کهکشان رها شده باشد، و میتواند بوی بدیئی را در مشام مردم بیندازد، که ایشان هم یه گُهی هستند

در موال ِ تاریخ _ تکرار مکرر، از همین احشام است، که قرن ها و هزاران هزار بار تعفن شیطانی را به جای پیف پاف فرشته ها به مردم خودشان غالب میکنند







دامون

Saturday, 24 December 2011

در تلنگر های امواج




یار من در کار من استاد شد

ور نه او بُد یار من، در کار من، استاد یش

*

شعله میرقصد به روی آب

آب میرقصد با زبانزد های شمع

خون من جاریست در اکنون ِ این بودن

که مختوم است در بن بست ا ین کوچه

*

عشق من دریاست

و هر موجش سکون این شب منفور را

میگدازد لحمه

در لحمه

میخروشد

از بُنی آتش گرفته

که هر شعله اش

در تلنگر های امواج



دامون

٠٢/١٠/٩٠

Wednesday, 12 October 2011

دامون






خروارها خاک و شن ِ بیابان
خروارها سنگ، نسیبشان
آنان که تو را آنسان خواهند، چون نتیجهء اعمالشان
فلسفه بودن، معنی ِ انسان، در چَشم ِ این به خطا رفته گان ِ فراموش شُده
دیدن‌ ِ عکسشان در مهتاب به هنگام ِ شُستن ِ دستهایشان در آب ِ طَتهیر است
وتو، سوراخ شُده از سُربی ِ آبی، بی انتها، برجا
!آه ای ستارهء جاوید من
پاداشت سخت، سوزان کیفریست که تنها مسلوب شُده گان را ماند
تنها مسلوب شُده گان را



دامون

‏دوشنبه‏، 2009‏/04‏/06

Sunday, 9 October 2011

خارستان



در بلندی ِ بالا دست ایستاده ام، در تیر رَس - کپکی نیست
که جان به هوا کُند، در د دور دست
مُرده ها گله گله میچرند
سـرمـسـت از نـفـرتـی سـالـیـانـه، بـه جـسـتـجـوی عـشـق، بـه
خـارسـتـان پـا مـی نـهـم؛



دامون

، با اِقتباص ازمتن‌ ِ شعری از هیربُد

Thursday, 22 September 2011

حتی





پری نیم سوخته از سیمرغ را بایدم، حتی
آرزوئی نا بجا از من برآوده شایدم، حتی
می آمیخم به سطری چسبیده به کاغذ، حتی
که ساروجی از مرحم ِ عشق پیدا شایدم، حتی
اعتصاب ِ خوردن غم بایدم، حتی
از سایه ها گریزان گشته ام، حتی
روزها در گذشت ِ ابر ِ چشمان است، حتی
شبها حکایتش دور از بیان است، حتی

دامون

شنبه ١٦ آبان ١٣٨٨

Saturday, 10 September 2011

در بوم و بست کلمات - درگیر و دارم







در بوم و بست کلمات - درگیر و دارم

مرا دانه دانه های حروف، آنها را که

همیشه مانند خشتی خام به دست داشتم، به ساروجی از

عشق، مستحکم مینگاشتم


مرا دانه دانهء آن حروف، تنهاسپرده است، به دست تنهائی

باشد تو را دوباره بسرایم، باشد که رنگ نبود خویش را در لاجورد آبی تو به تطهیر بزُدایم

ای عشق، ای عاشقانه که هر دم و هر بازدم با منی




دامون



Friday, 26 August 2011

آیر ِن





طوفانیست نابه کار و می آید از آن سوی آبها 
حتی پناه بر خدا هم نتوان بُرد 
از سر تسلیم هم اگر شده، باید که زد پیاله ای به این شراب مرد افکن 
رها شدن در باد و سُر خوردن در خواب در طعم گس طوفانی 



دامون 

٢٦/٠٨/٦٠ 


Wednesday, 17 August 2011

صلح، ترانه ی ِ ناتوانان


ترانهء حصرت نواختند آنها 
دانسته در دالان های بی مجرا
و حتی بی روزن، برا ی یک نجوا
ما انگار، که خسته بودیم از گریز"
و بی اقماض، گرسنهء مرگ
"وا مانده از سُئوال، میدویدیم بی وقفه به میعادگاه مرگ، در تگرگ ِ سُربی آهیخته به تنفر
پاییز مینواخت تبر را به هر اَفرا
این تن خسته بود از گریز، این من:، بی اقماض 
در گوارش محض
در نوشخوار مرگ
در کوره ها، میسوخت هر جدار ترکیدهِٔ دلی
در بارانیِ  بهار
میسوخت کومه ها در هر برزنی آنروز در بُزنیا
چشمها بسته بود و عدالت همسایهگان  به خواب


دامون 


چهارشنبه،١٧ آگوست/٢٠٠١١

Monday, 8 August 2011

آب ١




آب در چشمه و ما کوزه لبان گِرد ِ آن در رقصیم
ما همه، یکصدا میخوانیم
اشتیاق ِ بودن، رنگ ِ یک گُستَرش‌‌ ِ دیرین را
در فضا میبارد
آب، آب در چشمه فرو خوابیداست
عطش‌ ِ کوزهء لبهامان به سرودی ماند
لرزش ِ مُنحنی ِ دایره ها، زُورَق ِ فردا را به عقب میرانَد
عکس ِ ما در آب است، ماهیان ِ گُلی ِ کوچک حوض
نگران میلرزند، نبض ِ دریایِ طلاطُم زده ای
گوشها را بُرده است
ماهیان میدانند

دامون

Sunday, 7 August 2011

مرثیه


با تو سخن میگویم، مخاطب حاضر، عشق سرگشتهء من مادر

زمان ایستاده در مسلخی از تباهی و ضلمت
من تنها ایستاده، بر افراشته سر، به قامت سِتبر سرو، در بارش تبر

*تنها ایستاده ام، به مضلومیت، در سرگشتهگی، موازی به رودهای به خون نشستهء پدر
غم اینگونه الکن میتابد بر صُلالهء ما قدیسیانِ شب زده
آنک، طنین ِ آوازهامان در بلور گس و کور میریزد
و مزارهای‌ ِ سرد را میآوشخورد به اشگ
دامون
٠٧/٠٨/٢٠١١