قصد از آوردن اخبار و مقالات، اعم از روز نامه و گاه نامه ، پاکدست، نظریه، نقشه و پیشنهادُ پرُژه و شعر دراینجا تعین راه وتفهیم فکری به شما عزیزان نبوده و نیست؛ شایسته گی مُبرم بر آن است محتوی آورده شده را به تفریق شعور و فهم شخصیِ خویش برسانید؛ همانگونه تیترها ی آورده شده گشت وگذار روزانهء من در دنیایِ مجازی میباشد و درجه تبلیغ و اشاعهءِ تفکر دیگران را بر شما دوست گرامی ندارد *** دامون
Sunday, 4 March 2012
Friday, 24 February 2012
نه

نه
سر هر سوال - نه
حتی قبل از پرسیدن - نه
یک نه به نازکی یک خناق و سنگینی نگفتن
یک نه که سر دوراه ها وانسه و به یک پاشنه بگرده
نه - به بودنت
نه - به نبودت
از کره گی این نه را دم نبوده
ازآن نه
نه - به پاکی یک سرود
وبه بیپرواعی یک طنز رکیک
نوشیدنی مثل دم عقرب
مثل صوت قطار تو بوف کور صادق
مثل پلی شکسته در ناهمواره
ازآن نه که اندیشه را نگنجد
و دست خواهش را
*
دامون
Sunday, 5 February 2012
اُریگامی

هر چیزی که پوچ باشد و شیرازه اش در هیچ بنا شده باشد در مقوله ای کوتاه از هم پاشیده میشود، مصداق این امر را به قدر بدیل میتوان در کاغذی بودن آمال اینها دید، کسی را که بُت شکن میشناختند تبدیل به بُتش کردند برایش صحن و مقبره ساختند و کتیبه و پرچمی به گفته هایش آویختند، حال این امر را بر همه مشتبه کرده اند که حضورش در رژه و سان و مجلس و مدرسه شان هم الزامی شود و آنرا با تذکره و روایت جُز ءِ واجبات قرار میدهند و در آینده نزدیک هم مییابیم که به فتوا میگویند هر مسلمانی باید صاحب یک دستگاه بُت مقو ائی باشد و بر هر کس واجب است که مشکلاتش را در خلوت فقط با این بُت در میان بگذارد و تکلیف امر را از او بپرسد و با این اختراع مسایل اجتماعی خانواده را هم حل کرده باشند، در واقع بتوانند بیشتر در بهبود کار مردم فلسطین و لبنان شمش طلا به آنجا بفرستند؛ و از اینها گذشته مُمتداً چوب در خانهء زنبو کنند که اُضاع بر وفق مراد شود و هیچ کس نتواند در حمله های هوایی و از راه دور، که ایران را به خاک و خون بکشد، ردشان را هم پیدا کند تقصیرات را به گردن اسرائیل و آمریکا و آنیکی ها بیندازند و بروند داخل ویلا هایشان که از مرمر است؛
هر
تنابنده ای، هر مسلمانی که عرضی داشت برود با تکه ء کاغذی که شبیه تندیس است و
آرام بر سرنوشتش لبخند میزند قصه های ویص و رامین را بخواند و از او صلاح کار را
جویا شود و به استخاره ای تزکیه ء نفس کند و بعد از غُصلی شبانه سربازی گُمنام را
به نطفه بنشاند
نوشتهء
Sunday, 29 January 2012
Sunday, 22 January 2012
ندا
روزگاری پسمانده است در چنته ء در ویش
در طلوع کاذب خورشید
روزگاریست بس عجیب
که آب
از صلخه به صقف در گذاره است
و داروک ها
تصنیف ناکجای صبح را
به آواز
در غیاب خروس
روزگار عجیبیست در اندیشهء چکاوک، در انزوای ِ درخت
و دستها
در هوای تو
سُر خورده
در نبود
و دشنهء ِ نمناک ِ مردان به جای مانده
در
دیس
دامون
٢/١١/٩٠
Monday, 16 January 2012
ابرها، به آهستگی باریدن را از خاطر می برند
Saturday, 7 January 2012
Thursday, 29 December 2011
سکوت بره ها
دری که این عوام با انگشت نحص خویش به آن نشانه رفته اند
به ناکجاست
و چشم بی مثال بره ها
گشته مُماس
در سویه سویه، در انتظار نواله ای از جنس سبز
که پُر کند چینه دان حصرتشان را در این نبود
این در، که کریاسش، آن پایگردش
در کوبش چندش آور تن شهیدان است
ومیگردد
مثل ساعت با تَک و تاک
در یُکّه های ء تسبیح کهربائی رنگ
این در
که روی پُشته های آمال آرزوست
بسته مانده است تا غروب قرابت، میان ما
تا اٌفول ِ سیاهی
که بپوشاند گناه را حتی در ر و شنایی روز
در کریح آستینی، به خنجر آلوده
دامون
٩/دی١٣٩٠
Wednesday, 28 December 2011
افسانه ای از فراخ یک فرشته

از دیروز تا به حال که این عنتر تنگش گرفت دارنده گان سوخت نفتی، پنج سنت رو بنزین کشیدن مخصوصان وقتی مانور سربازان پاسدار را در داخل آن چند لگن رو آبی و یکدانهلگن زیر آبی در داخل خبر ها نشان مردم دادند؛ به قول معروف بهانه برای ماتهت پنچر اینها و بالا کشیدن میلیونها دلار در ساعت، همین دو کلوم حرف احمدی بود که ورد جادوئی چُش(تنگه را میبندیم) را قرا ئت کردند. یاد هم نوع قادصی ایشان حضرت شیخ ال امثال، صدام _ المُتوفی الال خصوص، حاضر افتادم که با تکان دادن دُم تا لحظه آخر هم دو پایش را در یک لنگهء اُرسی کرده بود و میپنداشت، که گوئی یک نسیم وزین، به قائدهء یک چُس افسانه ای از فراخ فرشته ای شاید که در هنگام تکلیف در کهکشان رها شده باشد، و میتواند بوی بدیئی را در مشام مردم بیندازد، که ایشان هم یه گُهی هستند
در موال ِ تاریخ _ تکرار مکرر، از همین احشام است، که قرن ها و هزاران هزار بار تعفن شیطانی را به جای پیف پاف فرشته ها به مردم خودشان غالب میکنند
دامون
Saturday, 24 December 2011
در تلنگر های امواج

یار من در کار من استاد شد
ور نه او بُد یار من، در کار من، استاد یش
*
شعله میرقصد به روی آب
آب میرقصد با زبانزد های شمع
خون من جاریست در اکنون ِ این بودن
که مختوم است در بن بست ا ین کوچه
*
عشق من دریاست
و هر موجش سکون این شب منفور را
میگدازد لحمه
در لحمه
میخروشد
از بُنی آتش گرفته
که هر شعله اش
در تلنگر های امواج
دامون
٠٢/١٠/٩٠
Subscribe to:
Posts (Atom)




