Sunday, 22 April 2012

آزادی



ما چو قدر وصلت، ای جان و جهان، نشناختیم
لاجرم در بوتهٔ هجران تو بگداختیم
ما که از سوز دل و درد جدایی سوختیم
سوز دل را مرهم از مژگان دیده ساختیم
بسکه ما خون جگر خوردیم از دست غمت
جان ما خون گشت و دل در موج خون انداختیم
در سماع دردمندان حاضر آ، یارا، دمی
بشنو این سازی که ما از خون دل بنواختیم
عمری اندر جست‌و جویت دست و پایی می‌زدیم
عمر ما، افسوس، بگذشت و تو را نشناختیم
زان چنین ماندیم اندر شش در هجرت، که ما
بر بساط راستی نرد وفا کژ باختیم
چون عراقی با غمت دیدیم خوش، ما همچو او
از طرب فارغ شدیم و با غمت پرداختیم

عراقی




 فخرالدین عراقی شاعر صدهء ششم هجری و هم عهد مولوی  و شمس تبریز متولد در یکی از طوابع همدان در جوانی به کررات مسافرت به شرق، هند داشت و قبل از حملهء مقول ها در خانقاهی در دوقات ِ قونیه یا ترکیه امروزی سکونت داشت بعد از حمله مقول ها به مصر رفت و بعد از آن تا پایان عمر در دمشق ماند؛ غزلیات عراقی زیبایی و معماری بخصوصی را حائز است که در عصر خویش سبک بسیار متفاوتی را شروع کرده؛ از این گذ شته عراقی از صاحب منصبان فلسفهء متفاوت به دین اسلام است و با دارا بودن مقام اجتهاد، پشت به مذهب منسوخ کرده و کنج عضلت میپذیرد؛ از عراقی بجز غزلیات مجموعه لمعات هم به جای مانده است که ضهور عشق را در کالبد آدمی و هجران بهشت برین را معشوق میانگارد، عاشق در محضر او، دانش آموزی بیش نیست و در وادیه ای سخت سوزان تنها مانده است و تنها دریچه به آینده را عشق میداند و  با نگرش متفاوت در هر لُعمه یا همان لحمه  به پالایش اندرز گونه آن میپردازد

دامون 



Tuesday, 17 April 2012

مترادف



ِ مترادف حرفیست که تکمیل میکند گفته را به سبک دیگری
*
برای مثال
و قتی که در حیاط خانه تشنه مانده گیاه، 
به بی زبانی ِ سکوت میگوید آب، عریانی این حرف، از هر برگش پیداست

بودن همیشه مترادفش را در خویش تکرار میکند
وقتی که خون در رگ ما میبارد خواهش بودن را
اعجاز زنده ماندن یک فریضه میشود 
تکرار روز و تکاپویِ زنده گی


دامون
٢١/٠١/١٣٩١

Thursday, 5 April 2012

بُهتان



ترک بهشت کردمی
دامن خویش دادمی
در پی تو
به بادها
سفله شدم نگار من
نیست دگر قرار من
در همهء
قرار ها
دانهء گندمی نبود
سیب هوس نبود
این
دعوی دل
به کارها
سیب زَنخ اگر بُدی
تُهفهءَ این بهشت ِ پیر
سر نزدی به هر کجاش
از همه سر
گیاه ها

دامون
٠٩/٠١/١٣/١٣٩١

Wednesday, 4 April 2012

امشب از پاس ِ شبانگاه گذشت


امشب از پاس ِ شبانگاه گذشت

نتواستم آن واژهء کوچک را، که به لب داشت تبسم، دُنبال کُنم

و بگویم آن را آنسان، همچُنان مرهم ِ سرد برسر کورک تب

امشب از پاس ِ شبانگاه گُذشت و به فردا نزدیکم کرد

دامون

Friday, 23 March 2012

پژواک




این من، این که در من مانده از ایام دور
این کثافت چهره با امیال شرم آور
این هزاران من که تو در خویش خویشت میکنی پنهان ز چشم خویش
این من سر در به زیر برف و هر آیینه در هر سو فقط تکرار چیزی پوچ
این که افتاده چو من در سنگلاخ خود پشیمانی
به دوشش صد هزارن من و هر من
 وزن صد خرمن
دامون

پنجم فرودین ۱۳۹۱ 

Sunday, 4 March 2012

طمع



در چشم بخیلان ِ این دیار ِ فراموشی،طمع را انتهائی نیست
همآنان، که میخراشند، ناخن خویش، به ناودان ِ خُشک و بی قطرهء باران در این فریضهء عصر
خاکی به صُولت رمل و حزن بیابان را باید، که پُر کند، چشم طمعکار سلم و تورشان

دامون
١٩/٠١/١٣٨٩

Friday, 24 February 2012

نه








نه

سر هر سوال - نه


حتی قبل از پرسیدن - نه


یک نه به نازکی یک خناق و سنگینی نگفتن


یک نه که سر دوراه ها وانسه و به یک پاشنه بگرده


نه - به بودنت


نه - به نبودت


از کره گی این نه را دم نبوده


ازآن نه


نه - به پاکی یک سرود


وبه بیپرواعی یک طنز رکیک


نوشیدنی مثل دم عقرب


مثل صوت قطار تو بوف کور صادق


مثل پلی شکسته در ناهمواره


ازآن نه که اندیشه را نگنجد


و دست خواهش را




*


دامون







Sunday, 5 February 2012

اُریگامی





هر چیزی که پوچ باشد و شیرازه اش در هیچ بنا شده باشد در مقوله ای کوتاه از هم پاشیده میشود، مصداق این امر را به قدر بدیل میتوان در کاغذی بودن آمال اینها دید، کسی را که بُت شکن میشناختند تبدیل به بُتش کردند برایش صحن و مقبره ساختند و کتیبه و پرچمی به گفته هایش آویختند، حال این امر را بر همه مشتبه کرده اند که حضورش در رژه و سان و مجلس و مدرسه شان هم الزامی شود و آنرا با تذکره و روایت جُز‌ ءِ واجبات قرار میدهند و در آینده نزدیک هم مییابیم که به فتوا میگویند هر مسلمانی باید صاحب یک دستگاه بُت مقو ائی باشد و بر هر کس واجب است که مشکلاتش را در خلوت فقط با این بُت در میان بگذارد و تکلیف امر را از او بپرسد و با این اختراع مسایل اجتماعی خانواده را هم حل کرده باشند، در واقع بتوانند بیشتر در بهبود کار مردم فلسطین و لبنان شمش طلا به آنجا بفرستند؛ و از اینها گذشته مُمتداً چوب در خانهء زنبو کنند که اُضاع بر وفق مراد شود و هیچ کس نتواند در حمله های هوایی و از راه دور، که ایران را به خاک و خون بکشد، ردشان را هم پیدا کند تقصیرات را به گردن اسرائیل و آمریکا و آنیکی ها بیندازند و بروند داخل ویلا هایشان که از مرمر است؛
هر تنابنده ای، هر مسلمانی که عرضی داشت برود با تکه ء کاغذی که شبیه تندیس است و آرام بر سرنوشتش لبخند میزند قصه های ویص و رامین را بخواند و از او صلاح کار را جویا شود و به استخاره ای تزکیه ء نفس کند و بعد از غُصلی شبانه سربازی گُمنام را به نطفه بنشاند

نوشتهء
مصطفی صُدیری

Sunday, 29 January 2012

پاره ای از تو درون بوته ای در ریشه های من



پاره ای از تو درون بوته ای در ریشه های من
میگدازد سخت
این بیتوتهء مُحرض به تنها را
مینوازد گرم
و این رئیا درون کوچه های شب
و این مُحرض درون نا تمام من
پاره ای از تو
درون ریشه های من
در این بیتوتهء مُحرض



دامون

به ربکا تدین
دوشنبه ١٠ بهمن ١٣٩٠

Sunday, 22 January 2012

ندا



روزگاری پسمانده است در چنته ء در ویش
در طلوع کاذب خورشید
روزگاریست بس عجیب
که آب
از صلخه به صقف در گذاره است
و داروک ها
تصنیف ناکجای صبح را
به آواز
در غیاب خروس
روزگار عجیبیست در اندیشهء چکاوک، در انزوای ِ درخت
و دستها
در هوای تو
سُر خورده
در نبود
و دشنهء ِ نمناک ِ مردان به جای مانده
در
دیس



دامون
٢/١١/٩٠