قصد از آوردن اخبار و مقالات، اعم از روز نامه و گاه نامه ، پاکدست، نظریه، نقشه و پیشنهادُ پرُژه و شعر دراینجا تعین راه وتفهیم فکری به شما عزیزان نبوده و نیست؛ شایسته گی مُبرم بر آن است محتوی آورده شده را به تفریق شعور و فهم شخصیِ خویش برسانید؛ همانگونه تیترها ی آورده شده گشت وگذار روزانهء من در دنیایِ مجازی میباشد و درجه تبلیغ و اشاعهءِ تفکر دیگران را بر شما دوست گرامی ندارد *** دامون
Saturday, 19 May 2012
Sunday, 13 May 2012
در زبانزد
در زبانزد
آنچه میگذرد
غصیان تلخ هزار سال در گلو خُفته است
طلایه داری کمر بسته
در دست عنان رخشی
در حماسه
به بامداد
نزدیک
از دور صدای زجه
و مردمکان
در تکاپوی رزم
با آسیا بان باد
از دور باریدن سرب
از دور جوشن و زنجیر
اما صدا
در زبانزد تایخ است
که با غصیان تلخ هزار سال در گلو خفته
میتراود در یاخته های بی سر و پایی چو من
من
این من در من
این من نوعی دگر چرخیده در اسرار
من که در من بی برادر
و لرزان دست مادر را فرا موش
در زبانزد هر چه بود
در زبانزد هرچه هست
گفتار امروز است
که میبارد
چو غصیانی
بر این پرخیده دستار
به شاهین
٢٤/٠٢/١٣٩١
دامون
Sunday, 6 May 2012
نسل سوخته
از این دیار
که در آن
علفی از آبی خبر ندارد
و رودهای زُلال همه از گونه
سراشیبند
تو دستی را حائل
به فرض اینکه گیرد دست تو را
در اندیشه مدار
در این دیار
در طنین هر آستین
شعبده دستی
آنچُنان که در افسانه نگنجد
خنجری آهیخته را
چون دم عقرب به کتف نازکت نشانه است
و حتی عشق را هم باید در پستوی خانه پنهان داشت
آوای آن چکاوک
که میخواند به آواز :" هنوز به صبح مانده سه دانگ" ، در رف هر خانه
ماند به جای
و دسته دسته ناگزیر
مردمکان، بردند نطفهء خویش را
به قربانگه ِ شیطان
دامون
به پ. صفر پور
١٦/٠٢/١٣٩١
Sunday, 22 April 2012
محک

در این قیرینه بَرزَن
در این کوی - در این دشت
در این تُندر
در این شام ِ شبانگاهی
که حتی
نمیگیرد نشان کس از تو یا من
محک برسینه های چاک خورده
نمیآرد به توفیر
عیاری بین ِ زنگ و ، سنگ و آهن
در این قیرینه برزن
در این شام ِ شبانگاهی به تُندر
در این برزخ به دانش گُم شده نام
در این کوره
دراین بوته در آتش
چو ابراهیم، غنوده، دست بسته پای الکَن
به علم ِ معرفت بر باد رفته
نه بر خاطر
.نه بر بنوشته ای من
دامون
٠٤/١٨/٢٠٠٩
آزادی
ما چو قدر وصلت، ای
جان و جهان، نشناختیم
لاجرم در بوتهٔ
هجران تو بگداختیم
ما که از سوز دل و
درد جدایی سوختیم
سوز دل را مرهم از
مژگان دیده ساختیم
بسکه ما خون جگر
خوردیم از دست غمت
جان ما خون گشت و
دل در موج خون انداختیم
در سماع دردمندان
حاضر آ، یارا، دمی
بشنو این سازی که
ما از خون دل بنواختیم
عمری اندر جستو جویت
دست و پایی میزدیم
عمر ما، افسوس،
بگذشت و تو را نشناختیم
زان چنین ماندیم
اندر شش در هجرت، که ما
بر بساط راستی نرد
وفا کژ باختیم
چون عراقی با غمت دیدیم
خوش، ما همچو او
از طرب فارغ شدیم و
با غمت پرداختیم
عراقی
فخرالدین عراقی شاعر صدهء ششم هجری و هم عهد مولوی و شمس تبریز متولد در یکی از طوابع همدان در جوانی به کررات مسافرت به شرق، هند داشت و قبل از حملهء مقول ها در خانقاهی در دوقات ِ قونیه یا ترکیه امروزی سکونت داشت بعد از حمله مقول ها به مصر رفت و بعد از آن تا پایان عمر در دمشق ماند؛ غزلیات عراقی زیبایی و معماری بخصوصی را حائز است که در عصر خویش سبک بسیار متفاوتی را شروع کرده؛ از این گذ شته عراقی از صاحب منصبان فلسفهء متفاوت به دین اسلام است و با دارا بودن مقام اجتهاد، پشت به مذهب منسوخ کرده و کنج عضلت میپذیرد؛ از عراقی بجز غزلیات مجموعه لمعات هم به جای مانده است که ضهور عشق را در کالبد آدمی و هجران بهشت برین را معشوق میانگارد، عاشق در محضر او، دانش آموزی بیش نیست و در وادیه ای سخت سوزان تنها مانده است و تنها دریچه به آینده را عشق میداند و با نگرش متفاوت در هر لُعمه یا همان لحمه به پالایش اندرز گونه آن میپردازد
دامون
Tuesday, 17 April 2012
مترادف
ِ مترادف حرفیست که تکمیل میکند گفته را به سبک دیگری
*
برای مثال
و قتی که در حیاط خانه تشنه مانده گیاه،
به بی زبانی ِ سکوت میگوید آب، عریانی این حرف، از هر برگش پیداست
بودن همیشه مترادفش را در خویش تکرار میکند
وقتی که خون در رگ ما میبارد خواهش بودن را
اعجاز زنده ماندن یک فریضه میشود
تکرار روز و تکاپویِ زنده گی
دامون
٢١/٠١/١٣٩١
Thursday, 5 April 2012
Wednesday, 4 April 2012
امشب از پاس ِ شبانگاه گذشت
Friday, 23 March 2012
Sunday, 4 March 2012
Subscribe to:
Posts (Atom)








