Sunday, 3 June 2012

تنها تو را


تکیده ام دراستخوان خویش
گر پرسدم کسی که چه حال
*
ایمان من هنوزنهُفته در این کالبد که بسته مرا به خویش
که
تو را عاشقانه میپندارد
حتی
درون دقدقه‌ ء این آماس ِ سرد ِ در دوران
*
من هنوز
در فرصتی که شاید مُیَسرم نشود
در این دقدقه
دراین آماس سرد
که گُر گرفته در میانهء ما
تو را و تو را
تنها تو را
*
خاموش نشسته ام بدون حرف
گر پرسدم کسی که چرا
هر واژه در سکون پنهان شده بدون تو
هر حرف گشته یک سئوال
این جبر
گداخته در هر کرانه ام
*
تو
در معنی
فقط منی
من بی تومانده ام
بی نیم دیگرم


دامون


١٤/٠٣/٩١

Wednesday, 23 May 2012

گفتهء سُقراط




دانسته هایم مرا به ابتداء ندانستن کشید
آنسان فهمیده ام 

که هنوز نفهمیده ام ، این ناکُجا را چه انتهاست
مغلطه ایست دنیا، که قوطهء هر ماهی در آب
و بیتوتهء من بر این بوریایِ زمین 

فقط سئوالیست بی جواب
و دجالِ قرن، قابیل ِ چماق گونه-در فَلاخَن سنگی را به شکار کبکی دریست
*
همیشه حرفی ندانسته محتوایِ دانسته ها را از پیش ِ روی برمیچیند
و آنگاهان همچون پرتاب ِ سنگیست شاید بر شاخه ای پُر بار از گنجشک
و آن نُخبه ای که تو خویش را دانی، تو را، چون کَهَر اسبی در گل مانده، در مُقابل ِ چشمانت
آه که این دنیا را دیگر اساس و پایه ای باید نه آنچه که در مُخیلهء اندیشه های ماست
و این همان حرف ِ نادانسته را ماند، که سُقراط ِ حکیم را در گل چونان واداشت که بگوید نادانسته هایم بر هر آنچه که تا به حال دانستم
چربید


دامون


‏چهار شنبه، ١٥/٠٤/٢٠٠٩

Sunday, 20 May 2012

بهر طویل ٢



در این امواج پُر عُصیان

در این بُهران دریابار
در این کولاب ِ ننگ و حصرت و افسوس بی پایان
در این بیقوله که حتی نمیروید نهال خستهء گندم درون شوره زارانش
در این سبزی ِ بد خیمی ، که از تُرش آب پسمانده ز ِ پارین روز رققت بار دیروز است
نمییابی بر این کشتی یکی سُکّان، نه ا سکانی بر این لنگر نه یک انگارهء محکم به مفلوکی ِ این اِشکسته کشتی، که هر موج خروشان را دهد آهسته تر صُوقی ز ِ کژّی گونهء ایام
نمی آید نظر را دیده بر ساحل دگر
که در هر گوشه اش
یک کومه از شادی به جشن آید
و پاکو بان
ز برگشتی دوباره
به اعجازی زمانگونه
به روئیا های زیبایی

و بیدارت کند

آهسته از کابوس مسلخ گونهء امروز بی فردا
***
در این بهر طویل قصهء انسان
جدا ماندیم
دو صد افسوس
دو صد هی هات



دامون

اول تیر ١٣٩٠

واحه








گذشته در خاطر من انعطاف خویش را چون کرمی شب تاب هر صحر باز مییابد در گرگ و میش آبی تابستانی

در تلعلع ِ آخرین ستاره در خاموشی

میروم در خم کوچه هایی از جنس قدیم که شاید تو گویی مرا به نا کجا می انجامد، اما 

درون آینه هاش هنوز زنده است هر آنچه را که روزی چون 

تًلی از خاکستر به جای ماند ودیگر هیچ


در هیچ زنده ماندن، در هیچ ساختن ‌ ِدنیایی از قصر کاغذی

در آوار حرفها 

هر صحر

میخروشد هر صدا از گذشته ای که به جا ماند از آن تلّی از خاکستر

تو گویی مرا به ناکجا میانجامد زنده گی
*
در باور، من لمیده ام کنار جویی از خاطره ها که شریانش، سر چشمه اش در اختتا م من است؛ 

من زنده است در من و مینوازد تاری شکسته را به آوایی خوش

هر ترانه اش عالمیست


دامون

دوشنبه ٠٣ مرداد ١٣٩٠

Saturday, 19 May 2012

ابدیت






ابدیت، دیواریست نازک میان تو،من و او
که نماند به جا چیز دیگری،
نه تو، نه من، نه او
کالبد مجاز این را سروده است، نه آن من ِ در من
*
ابدیت در حیات موجود نیست
و در ممات،
جُز مکتوبی بیش نیست،
نوشته به سنگ قبر
شبیه به
شوی فداکار،
همسری دلبند،
یاشهیدی کشته به سرب
و از این قبیل
*
دامون
25/05/2009

Sunday, 13 May 2012

در زبانزد



در زبانزد 

آنچه میگذرد 

غصیان تلخ هزار سال در گلو خُفته است

طلایه داری کمر بسته 

در دست عنان رخشی 

در حماسه 

به بامداد 

نزدیک

از دور صدای زجه

و مردمکان 

در تکاپوی رزم

با آسیا بان باد

از دور باریدن سرب 

از دور جوشن و زنجیر


اما صدا 

در زبانزد تایخ است

که با غصیان تلخ هزار سال در گلو خفته 

میتراود در یاخته های بی سر و پایی چو من

من 

این من در من

این من نوعی دگر چرخیده در اسرار 

من که در من بی برادر 

و لرزان دست مادر را فرا موش


در زبانزد هر چه بود


در زبانزد هرچه هست

گفتار امروز است 

که میبارد

چو غصیانی 

بر این پرخیده دستار



به شاهین


٢٤/٠٢/١٣٩١


دامون

Sunday, 6 May 2012

نسل سوخته






از این دیار

که در آن

علفی از آبی خبر ندارد

و رودهای زُلال همه از گونه

سراشیبند

تو دستی را حائل

به فرض اینکه گیرد دست تو را

در اندیشه مدار



در این دیار


در طنین هر آستین

شعبده دستی

آنچُنان که در افسانه نگنجد

خنجری آهیخته را

چون دم عقرب به کتف نازکت نشانه است

و حتی عشق را هم باید در پستوی خانه پنهان داشت

آوای آن چکاوک

که میخواند به آواز :" هنوز به صبح مانده سه دانگ" ، در رف هر خانه

ماند به جای

و دسته دسته ناگزیر

مردمکان، بردند نطفهء خویش را

به قربانگه ِ شیطان







دامون


به پ. صفر پور




١٦/٠٢/١٣٩١

Sunday, 22 April 2012

محک



در این قیرینه بَرزَن

در این کوی - در این دشت

در این تُندر

در این شام ِ شبانگاهی 

که حتی

نمیگیرد نشان کس از تو یا من

محک برسینه های چاک خورده

نمیآرد به توفیر 

عیاری بین ِ زنگ و ، سنگ و آهن

در این قیرینه برزن

در این شام ِ شبانگاهی به تُندر

در این برزخ به دانش گُم شده نام

در این کوره

دراین بوته در آتش

چو ابراهیم، غنوده، دست بسته پای الکَن

به علم ِ معرفت بر باد رفته

نه بر خاطر

.نه بر بنوشته ای من




دامون
٠٤/١٨/٢٠٠٩






آزادی



ما چو قدر وصلت، ای جان و جهان، نشناختیم
لاجرم در بوتهٔ هجران تو بگداختیم
ما که از سوز دل و درد جدایی سوختیم
سوز دل را مرهم از مژگان دیده ساختیم
بسکه ما خون جگر خوردیم از دست غمت
جان ما خون گشت و دل در موج خون انداختیم
در سماع دردمندان حاضر آ، یارا، دمی
بشنو این سازی که ما از خون دل بنواختیم
عمری اندر جست‌و جویت دست و پایی می‌زدیم
عمر ما، افسوس، بگذشت و تو را نشناختیم
زان چنین ماندیم اندر شش در هجرت، که ما
بر بساط راستی نرد وفا کژ باختیم
چون عراقی با غمت دیدیم خوش، ما همچو او
از طرب فارغ شدیم و با غمت پرداختیم

عراقی




 فخرالدین عراقی شاعر صدهء ششم هجری و هم عهد مولوی  و شمس تبریز متولد در یکی از طوابع همدان در جوانی به کررات مسافرت به شرق، هند داشت و قبل از حملهء مقول ها در خانقاهی در دوقات ِ قونیه یا ترکیه امروزی سکونت داشت بعد از حمله مقول ها به مصر رفت و بعد از آن تا پایان عمر در دمشق ماند؛ غزلیات عراقی زیبایی و معماری بخصوصی را حائز است که در عصر خویش سبک بسیار متفاوتی را شروع کرده؛ از این گذ شته عراقی از صاحب منصبان فلسفهء متفاوت به دین اسلام است و با دارا بودن مقام اجتهاد، پشت به مذهب منسوخ کرده و کنج عضلت میپذیرد؛ از عراقی بجز غزلیات مجموعه لمعات هم به جای مانده است که ضهور عشق را در کالبد آدمی و هجران بهشت برین را معشوق میانگارد، عاشق در محضر او، دانش آموزی بیش نیست و در وادیه ای سخت سوزان تنها مانده است و تنها دریچه به آینده را عشق میداند و  با نگرش متفاوت در هر لُعمه یا همان لحمه  به پالایش اندرز گونه آن میپردازد

دامون 



Tuesday, 17 April 2012

مترادف



ِ مترادف حرفیست که تکمیل میکند گفته را به سبک دیگری
*
برای مثال
و قتی که در حیاط خانه تشنه مانده گیاه، 
به بی زبانی ِ سکوت میگوید آب، عریانی این حرف، از هر برگش پیداست

بودن همیشه مترادفش را در خویش تکرار میکند
وقتی که خون در رگ ما میبارد خواهش بودن را
اعجاز زنده ماندن یک فریضه میشود 
تکرار روز و تکاپویِ زنده گی


دامون
٢١/٠١/١٣٩١