قصد از آوردن اخبار و مقالات، اعم از روز نامه و گاه نامه ، پاکدست، نظریه، نقشه و پیشنهادُ پرُژه و شعر دراینجا تعین راه وتفهیم فکری به شما عزیزان نبوده و نیست؛ شایسته گی مُبرم بر آن است محتوی آورده شده را به تفریق شعور و فهم شخصیِ خویش برسانید؛ همانگونه تیترها ی آورده شده گشت وگذار روزانهء من در دنیایِ مجازی میباشد و درجه تبلیغ و اشاعهءِ تفکر دیگران را بر شما دوست گرامی ندارد *** دامون
Monday, 16 July 2012
Saturday, 30 June 2012
The way we chose
I am not dreaming I
don’t think suspicious
It is the truth in my
face and yours
You know, you and me
have a lot things together no matter
If we want it or not, it
is written in black and white
Like wind and dust,
wherever wind blows takes you and me with
No matter if I am in Iran or you are in Florida , ones it comes,
takes away that piece of
property or identity you and me ones owned.
I can’t call it destiny
or the way we chose.
It is some thing that is
over it.
This is a piece of not
me and you, it is Satan
The profoundly evil
adversary of God and humanity, who
Often identifies with
the leader of the fallen angels
the Devil personally in cloth of President of
humanity
***
let say it is the price
of Freedom, you and me will pay.
Like couple of cents
more or les for Gallon of gas to get there,
Where we get diagonally
close to freedom we do have in mean and define.
Damon
6/30/2012
Thursday, 21 June 2012
این شعر نیست

این شعر نیست، آتش خاموش معبدیست
این شعر نیست، قصه احساس سنگهاست
این شعر نیست، نقش سرابیست در کویر
این شعر نیست، زندگی گنگ رنگ هاست
گر شعر بود، بر لب خشکم نمی نشست
گر شعر بود، از دل سردم نمی رمید
گر شعر بود، درد مرا فاش می نمود
گر شعر بود، تیغ به زخمم نمی کشید
این شعر نیست، لاشه مردیست پای دار
این شعر نیست، خون شهیدیست روی راه
این شعر نیست، رنگ سیاهی است در سپید
این شعر نیست، رنگ سپیدیست در سیاه
گر شعر بود، مونس چنگ و رباب بود
گر شعر بود، از دل خود می زدودمش
گر شعر بود، بر لب یاران سرود بود
گر شعر بود، نیمه شبی می سرودمش
زنده یاد نصرت رحمانی
Sunday, 3 June 2012
تنها تو را
تکیده ام دراستخوان خویش
گر پرسدم کسی که چه حال
*
ایمان من هنوزنهُفته در این کالبد که بسته مرا به خویش
که
تو را عاشقانه میپندارد
حتی
درون دقدقه ء این آماس ِ سرد ِ در دوران
*
من هنوز
در فرصتی که شاید مُیَسرم نشود
در این دقدقه
دراین آماس سرد
که گُر گرفته در میانهء ما
تو را و تو را
تنها تو را
*
خاموش نشسته ام بدون حرف
گر پرسدم کسی که چرا
هر واژه در سکون پنهان شده بدون تو
هر حرف گشته یک سئوال
این جبر
گداخته در هر کرانه ام
*
تو
در معنی
فقط منی
من بی تومانده ام
بی نیم دیگرم
دامون
١٤/٠٣/٩١
Wednesday, 23 May 2012
گفتهء سُقراط
دانسته هایم مرا به ابتداء ندانستن کشید
آنسان فهمیده ام
که هنوز نفهمیده ام ، این ناکُجا را چه انتهاست
مغلطه ایست دنیا، که قوطهء هر ماهی در آب
و بیتوتهء من بر این بوریایِ زمین
فقط سئوالیست بی جواب
و دجالِ قرن، قابیل ِ چماق گونه-در فَلاخَن سنگی را به شکار کبکی دریست
*
همیشه حرفی ندانسته محتوایِ دانسته ها را از پیش ِ روی برمیچیند
و آنگاهان همچون پرتاب ِ سنگیست شاید بر شاخه ای پُر بار از گنجشک
و آن نُخبه ای که تو خویش را دانی، تو را، چون کَهَر اسبی در گل مانده، در مُقابل ِ چشمانت
آه که این دنیا را دیگر اساس و پایه ای باید نه آنچه که در مُخیلهء اندیشه های ماست
و این همان حرف ِ نادانسته را ماند، که سُقراط ِ حکیم را در گل چونان واداشت که بگوید نادانسته هایم بر هر آنچه که تا به حال دانستم
چربید
دامون
چهار شنبه، ١٥/٠٤/٢٠٠٩
Sunday, 20 May 2012
بهر طویل ٢
در این امواج پُر عُصیان
در این بُهران دریابار
در این کولاب ِ ننگ و حصرت و افسوس بی پایان
در این بیقوله که حتی نمیروید نهال خستهء گندم درون شوره زارانش
در این سبزی ِ بد خیمی ، که از تُرش آب پسمانده ز ِ پارین روز رققت بار دیروز است
نمییابی بر این کشتی یکی سُکّان، نه ا سکانی بر این لنگر نه یک انگارهء محکم به مفلوکی ِ این اِشکسته کشتی، که هر موج خروشان را دهد آهسته تر صُوقی ز ِ کژّی گونهء ایام
نمی آید نظر را دیده بر ساحل دگر
که در هر گوشه اش
یک کومه از شادی به جشن آید
و پاکو بان
ز برگشتی دوباره
به اعجازی زمانگونه
به روئیا های زیبایی
و بیدارت کند
آهسته از کابوس مسلخ گونهء امروز بی فردا
***
در این بهر طویل قصهء انسان
جدا ماندیم
دو صد افسوس
دو صد هی هات
دامون
اول تیر ١٣٩٠
واحه
گذشته در خاطر من انعطاف خویش را چون کرمی شب تاب هر صحر باز مییابد در گرگ و میش آبی تابستانی
در تلعلع ِ آخرین ستاره در خاموشی
میروم در خم کوچه هایی از جنس قدیم که شاید تو گویی مرا به نا کجا می انجامد، اما
درون آینه هاش هنوز زنده است هر آنچه را که روزی چون
تًلی از خاکستر به جای ماند ودیگر هیچ
در هیچ زنده ماندن، در هیچ ساختن ِدنیایی از قصر کاغذی
در آوار حرفها
هر صحر
میخروشد هر صدا از گذشته ای که به جا ماند از آن تلّی از خاکستر
تو گویی مرا به ناکجا میانجامد زنده گی
*
در باور، من لمیده ام کنار جویی از خاطره ها که شریانش، سر چشمه اش در اختتا م من است؛
من زنده است در من و مینوازد تاری شکسته را به آوایی خوش
هر ترانه اش عالمیست
دامون
دوشنبه ٠٣ مرداد ١٣٩٠
Saturday, 19 May 2012
Sunday, 13 May 2012
در زبانزد
در زبانزد
آنچه میگذرد
غصیان تلخ هزار سال در گلو خُفته است
طلایه داری کمر بسته
در دست عنان رخشی
در حماسه
به بامداد
نزدیک
از دور صدای زجه
و مردمکان
در تکاپوی رزم
با آسیا بان باد
از دور باریدن سرب
از دور جوشن و زنجیر
اما صدا
در زبانزد تایخ است
که با غصیان تلخ هزار سال در گلو خفته
میتراود در یاخته های بی سر و پایی چو من
من
این من در من
این من نوعی دگر چرخیده در اسرار
من که در من بی برادر
و لرزان دست مادر را فرا موش
در زبانزد هر چه بود
در زبانزد هرچه هست
گفتار امروز است
که میبارد
چو غصیانی
بر این پرخیده دستار
به شاهین
٢٤/٠٢/١٣٩١
دامون
Sunday, 6 May 2012
نسل سوخته
از این دیار
که در آن
علفی از آبی خبر ندارد
و رودهای زُلال همه از گونه
سراشیبند
تو دستی را حائل
به فرض اینکه گیرد دست تو را
در اندیشه مدار
در این دیار
در طنین هر آستین
شعبده دستی
آنچُنان که در افسانه نگنجد
خنجری آهیخته را
چون دم عقرب به کتف نازکت نشانه است
و حتی عشق را هم باید در پستوی خانه پنهان داشت
آوای آن چکاوک
که میخواند به آواز :" هنوز به صبح مانده سه دانگ" ، در رف هر خانه
ماند به جای
و دسته دسته ناگزیر
مردمکان، بردند نطفهء خویش را
به قربانگه ِ شیطان
دامون
به پ. صفر پور
١٦/٠٢/١٣٩١
Subscribe to:
Posts (Atom)








