Thursday, 13 September 2012

سرودِ شب برایِ روز







مرا به خانه ام ببر
به خانه ای که اسبهای سرکشش - هزار هزار
بسویِ جوخه هایِ یأس، ترانهء اُمید را، نشانهء زمان کنند
مرا به خانه ام ببر
به سویِ دره هایِ لعنت خدا
مرا به معبدی ببر، که کاشیِ مناره اش، که سنگفرشِ باغچه اش
و ماهیان کوچک و سیاهِ حوض، وضویِ خون گرفتنِ اُمید را
ز ساقه هایِ سمّیِ سراط شب، به یک نظر عیان کنند
مرا به خانه ام ببر
بسویِ کوچه باغِ پیر، که ازهمه گیاه هاش
شرابِ اَرغوانیِ حضورِ شب به سنگفرشِ جادههاست
مرا به خانه ای ببر که آجرش عروسکیست، چو سایه ها به دارها
و تارِ آتشین دَمَش صلالهء فلاتِ عمر
مرا به خانه ام ببر که تازیانه هایِ شب، خلوصِ پوچِ شانه هایِ مرگ را
به بند بندِ روزها و اسبها ترانه است
مرا به خانه ای ببر، که آفتابِ بودنیِ صبحهاش، کبوترانِ وحشی و اسیر را رمق دهد
مرا به خانه ام ببر، تو ای سرودِ بودنیِ عشقِ من
مرا به خانه ام ببر،تو -ای شکوفه هایِ شعرِ راستین

دامون



Sunday, 26 August 2012

سهراب سپهری




فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر ،که زندگی، رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود

دل را به رنج هجر سپردم، ولی چه سود، پایان شام شکوه ام، صبح عتاب بود

چشمم نخورد آب از این عمر ِ پر شکست، کین خانه را تمام، پی بر آب بود

پایم خلیده خار بیابان، جز با گلوی خویش نکوبیده ام به راه
لیکن کسی ز راه مدد، دستم اگر گرفت، ز راه فریب سراب بود

خوب ِ زمانه، رنگ دوامی به خود ندید، کُندی نهفته داشت شب رنج من به دل،
اما به کار‌، روز نشاطم، شتاب بود

آبادی ام ملول شد از صحبت زوال، کز نخست، بانگ سرور در دلم افسرد، تصویر جُغد زیب ِ تن ِ این خراب 
بود



سهراب سپهری

Monday, 13 August 2012

Monday, 16 July 2012

مردهء جاوید



سرد و غمگین در مزارش خُفته مالامال
خاکی ِ من بینهایت سُفته در باران
تکچراغی دور، بیرَمَق گه گاه
سایه روشن میزند محضون
رواق‌ ِ مردهء جاوید را
در سکوتِ شب
به میعادِ
حِلال ِ
ماه


دامون

Saturday, 30 June 2012

The way we chose

I am not dreaming I don’t think suspicious
It is the truth in my face and yours
You know, you and me have a lot things together no matter
If we want it or not, it is written in black and white
Like wind and dust, wherever wind blows takes you and me with
No matter if I am in Iran or you are in Florida, ones it comes,
takes away that piece of property or identity you and me ones owned.
I can’t call it destiny or the way we chose.
It is some thing that is over it.
This is a piece of not me and you, it is Satan
The profoundly evil adversary of God and humanity, who
Often identifies with the leader of the fallen angels
 the Devil personally in cloth of President of humanity
***
let say it is the price of Freedom, you and me will pay.
Like couple of cents more or les for Gallon of gas to get there,
Where we get diagonally close to freedom we do have in mean and define.
Damon
6/30/2012

Thursday, 21 June 2012

این شعر نیست




این شعر نیست، آتش خاموش معبدیست

این شعر نیست، قصه احساس سنگهاست

این شعر نیست، نقش سرابیست در کویر

این شعر نیست، زندگی گنگ رنگ هاست

گر شعر بود، بر لب خشکم نمی نشست

گر شعر بود، از دل سردم نمی رمید

گر شعر بود، درد مرا فاش می نمود

گر شعر بود، تیغ به زخمم نمی کشید

این شعر نیست، لاشه مردیست پای دار

این شعر نیست، خون شهیدیست روی راه

این شعر نیست، رنگ سیاهی است در سپید

این شعر نیست، رنگ سپیدیست در سیاه

گر شعر بود، مونس چنگ و رباب بود

گر شعر بود، از دل خود می زدودمش

گر شعر بود، بر لب یاران سرود بود

گر شعر بود، نیمه شبی می سرودمش



زنده یاد نصرت رحمانی

Sunday, 3 June 2012

تنها تو را


تکیده ام دراستخوان خویش
گر پرسدم کسی که چه حال
*
ایمان من هنوزنهُفته در این کالبد که بسته مرا به خویش
که
تو را عاشقانه میپندارد
حتی
درون دقدقه‌ ء این آماس ِ سرد ِ در دوران
*
من هنوز
در فرصتی که شاید مُیَسرم نشود
در این دقدقه
دراین آماس سرد
که گُر گرفته در میانهء ما
تو را و تو را
تنها تو را
*
خاموش نشسته ام بدون حرف
گر پرسدم کسی که چرا
هر واژه در سکون پنهان شده بدون تو
هر حرف گشته یک سئوال
این جبر
گداخته در هر کرانه ام
*
تو
در معنی
فقط منی
من بی تومانده ام
بی نیم دیگرم


دامون


١٤/٠٣/٩١

Wednesday, 23 May 2012

گفتهء سُقراط




دانسته هایم مرا به ابتداء ندانستن کشید
آنسان فهمیده ام 

که هنوز نفهمیده ام ، این ناکُجا را چه انتهاست
مغلطه ایست دنیا، که قوطهء هر ماهی در آب
و بیتوتهء من بر این بوریایِ زمین 

فقط سئوالیست بی جواب
و دجالِ قرن، قابیل ِ چماق گونه-در فَلاخَن سنگی را به شکار کبکی دریست
*
همیشه حرفی ندانسته محتوایِ دانسته ها را از پیش ِ روی برمیچیند
و آنگاهان همچون پرتاب ِ سنگیست شاید بر شاخه ای پُر بار از گنجشک
و آن نُخبه ای که تو خویش را دانی، تو را، چون کَهَر اسبی در گل مانده، در مُقابل ِ چشمانت
آه که این دنیا را دیگر اساس و پایه ای باید نه آنچه که در مُخیلهء اندیشه های ماست
و این همان حرف ِ نادانسته را ماند، که سُقراط ِ حکیم را در گل چونان واداشت که بگوید نادانسته هایم بر هر آنچه که تا به حال دانستم
چربید


دامون


‏چهار شنبه، ١٥/٠٤/٢٠٠٩

Sunday, 20 May 2012

بهر طویل ٢



در این امواج پُر عُصیان

در این بُهران دریابار
در این کولاب ِ ننگ و حصرت و افسوس بی پایان
در این بیقوله که حتی نمیروید نهال خستهء گندم درون شوره زارانش
در این سبزی ِ بد خیمی ، که از تُرش آب پسمانده ز ِ پارین روز رققت بار دیروز است
نمییابی بر این کشتی یکی سُکّان، نه ا سکانی بر این لنگر نه یک انگارهء محکم به مفلوکی ِ این اِشکسته کشتی، که هر موج خروشان را دهد آهسته تر صُوقی ز ِ کژّی گونهء ایام
نمی آید نظر را دیده بر ساحل دگر
که در هر گوشه اش
یک کومه از شادی به جشن آید
و پاکو بان
ز برگشتی دوباره
به اعجازی زمانگونه
به روئیا های زیبایی

و بیدارت کند

آهسته از کابوس مسلخ گونهء امروز بی فردا
***
در این بهر طویل قصهء انسان
جدا ماندیم
دو صد افسوس
دو صد هی هات



دامون

اول تیر ١٣٩٠

واحه








گذشته در خاطر من انعطاف خویش را چون کرمی شب تاب هر صحر باز مییابد در گرگ و میش آبی تابستانی

در تلعلع ِ آخرین ستاره در خاموشی

میروم در خم کوچه هایی از جنس قدیم که شاید تو گویی مرا به نا کجا می انجامد، اما 

درون آینه هاش هنوز زنده است هر آنچه را که روزی چون 

تًلی از خاکستر به جای ماند ودیگر هیچ


در هیچ زنده ماندن، در هیچ ساختن ‌ ِدنیایی از قصر کاغذی

در آوار حرفها 

هر صحر

میخروشد هر صدا از گذشته ای که به جا ماند از آن تلّی از خاکستر

تو گویی مرا به ناکجا میانجامد زنده گی
*
در باور، من لمیده ام کنار جویی از خاطره ها که شریانش، سر چشمه اش در اختتا م من است؛ 

من زنده است در من و مینوازد تاری شکسته را به آوایی خوش

هر ترانه اش عالمیست


دامون

دوشنبه ٠٣ مرداد ١٣٩٠