Sunday, 18 November 2012

زنان و مردان دربند






از این خاک مردانی ر ُسته اند

که تو گویی

خیزش باد هم حتی در سایه هاشان حلول نکرد

تا وقت تافتهء ضربه های تبر

حتی برگی از تراوتشان کم نشد

***

از این خاک زنانی ر ُسته اند


که تو گویی

سنگسار پاییزی هم

رنگی از رُخسار فرّ ُخ گونشان نتوانست دزدیدن

تا هنگامه ء جزا ی ِ بیگناهی و ایستاده مُردن

در این مرز پُر گُهر،

رسم کاذب جنگ

میان سنگ و دندان است

در این مرز پُر گُهر، تو گوئی

که بر نیزه ها افراشته

جریده ء فردا را

به یغما میبرند پوست ِ نازک

تحمل سرما را

به ضرب تا زیانهء فرعون



تصویر بالا از لطفعلی خان زند است که در بند آقا محمد خان قاجار به قتل رسید
دامون

Sunday, 7 October 2012

انفجار




آنسان که دیده به گرماگرم
این معرکه
مینگرد
هر جانب این بندر کهنه را آهیست
وهر آه را ناله ای به دنبال
وهر نهیب را نهیبی دیگر
حکایتِ
دندان در مقابل دندان
چشم در مقابل چشم
وتو حتی
در ماهواره ات تصویر توانی کرد
شرارهء این پشته ها را
که میسوزد به ناگاه
در روشنیِ روز
ما به انفجار نزدیکیم، به
گفتهءدیگر


دامون

Saturday, 6 October 2012

میهن





مُراودهء من با چشمان تو، چون روز ِ روشن است، در میان این همه تراکم که میبارد قطره قطره در این ضُلال ِ‌ ضُلمانی 
من در استوار دستهای تو شریان گرفته ام
گر بارش ابری نازا، این چُنین، در این عصر بی رمغ، بر حیاط این خانه در جریان است، هرگز گدازه ء عشق را در قلب من برای تو خاموش نخواهد کرد، زیرا که من در استوار ِ دستهای تو شریان گرفته ام
گر میسوزد، هر کومه در این دیار، هر روز، به آتشی کاذب، هرگز گدازهء عشق را در قلب من برای تو خاموش نخواهد کرد، زیرا که من در قطرانی این التهاب تند که در بارش است در استوار دستهای تو شریان گرفته ام
و ین خود به خویش چون روز روشن است
در این ضًلال ضُلمانی


دامون


١٦ مهر ١٣٩١ 


Sunday, 23 September 2012

دستای تو کمونه ای به قلب تشنهء منه




تو غربتی که وق زده رو تاقچهء  خونهء ما دستای تو کمونه ای به قلب تشنهء منه
دستای تو ، تو ماورأ، دستای تو، تو اونورا، هرچی که دور، هرچی که تار هنوز صِداست بی انتهاس
دوستدارم ، تورو دارم، فکر میکنم همین کفاست.



دامون
به رویا.ت


اول پائیز  ٩١

Thursday, 13 September 2012

سرودِ شب برایِ روز







مرا به خانه ام ببر
به خانه ای که اسبهای سرکشش - هزار هزار
بسویِ جوخه هایِ یأس، ترانهء اُمید را، نشانهء زمان کنند
مرا به خانه ام ببر
به سویِ دره هایِ لعنت خدا
مرا به معبدی ببر، که کاشیِ مناره اش، که سنگفرشِ باغچه اش
و ماهیان کوچک و سیاهِ حوض، وضویِ خون گرفتنِ اُمید را
ز ساقه هایِ سمّیِ سراط شب، به یک نظر عیان کنند
مرا به خانه ام ببر
بسویِ کوچه باغِ پیر، که ازهمه گیاه هاش
شرابِ اَرغوانیِ حضورِ شب به سنگفرشِ جادههاست
مرا به خانه ای ببر که آجرش عروسکیست، چو سایه ها به دارها
و تارِ آتشین دَمَش صلالهء فلاتِ عمر
مرا به خانه ام ببر که تازیانه هایِ شب، خلوصِ پوچِ شانه هایِ مرگ را
به بند بندِ روزها و اسبها ترانه است
مرا به خانه ای ببر، که آفتابِ بودنیِ صبحهاش، کبوترانِ وحشی و اسیر را رمق دهد
مرا به خانه ام ببر، تو ای سرودِ بودنیِ عشقِ من
مرا به خانه ام ببر،تو -ای شکوفه هایِ شعرِ راستین

دامون



Sunday, 26 August 2012

سهراب سپهری




فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر ،که زندگی، رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود

دل را به رنج هجر سپردم، ولی چه سود، پایان شام شکوه ام، صبح عتاب بود

چشمم نخورد آب از این عمر ِ پر شکست، کین خانه را تمام، پی بر آب بود

پایم خلیده خار بیابان، جز با گلوی خویش نکوبیده ام به راه
لیکن کسی ز راه مدد، دستم اگر گرفت، ز راه فریب سراب بود

خوب ِ زمانه، رنگ دوامی به خود ندید، کُندی نهفته داشت شب رنج من به دل،
اما به کار‌، روز نشاطم، شتاب بود

آبادی ام ملول شد از صحبت زوال، کز نخست، بانگ سرور در دلم افسرد، تصویر جُغد زیب ِ تن ِ این خراب 
بود



سهراب سپهری

Monday, 13 August 2012

Monday, 16 July 2012

مردهء جاوید



سرد و غمگین در مزارش خُفته مالامال
خاکی ِ من بینهایت سُفته در باران
تکچراغی دور، بیرَمَق گه گاه
سایه روشن میزند محضون
رواق‌ ِ مردهء جاوید را
در سکوتِ شب
به میعادِ
حِلال ِ
ماه


دامون

Saturday, 30 June 2012

The way we chose

I am not dreaming I don’t think suspicious
It is the truth in my face and yours
You know, you and me have a lot things together no matter
If we want it or not, it is written in black and white
Like wind and dust, wherever wind blows takes you and me with
No matter if I am in Iran or you are in Florida, ones it comes,
takes away that piece of property or identity you and me ones owned.
I can’t call it destiny or the way we chose.
It is some thing that is over it.
This is a piece of not me and you, it is Satan
The profoundly evil adversary of God and humanity, who
Often identifies with the leader of the fallen angels
 the Devil personally in cloth of President of humanity
***
let say it is the price of Freedom, you and me will pay.
Like couple of cents more or les for Gallon of gas to get there,
Where we get diagonally close to freedom we do have in mean and define.
Damon
6/30/2012

Thursday, 21 June 2012

این شعر نیست




این شعر نیست، آتش خاموش معبدیست

این شعر نیست، قصه احساس سنگهاست

این شعر نیست، نقش سرابیست در کویر

این شعر نیست، زندگی گنگ رنگ هاست

گر شعر بود، بر لب خشکم نمی نشست

گر شعر بود، از دل سردم نمی رمید

گر شعر بود، درد مرا فاش می نمود

گر شعر بود، تیغ به زخمم نمی کشید

این شعر نیست، لاشه مردیست پای دار

این شعر نیست، خون شهیدیست روی راه

این شعر نیست، رنگ سیاهی است در سپید

این شعر نیست، رنگ سپیدیست در سیاه

گر شعر بود، مونس چنگ و رباب بود

گر شعر بود، از دل خود می زدودمش

گر شعر بود، بر لب یاران سرود بود

گر شعر بود، نیمه شبی می سرودمش



زنده یاد نصرت رحمانی