Thursday, 25 July 2013

وقتی که اسب مُراد به قیمت قاز است


وقتی که اسب مُراد به قیمت قاز است
و داروک را صدایی خوش، در آب سر بالا
و ریش، به دست قاضی جلاد
و افعی به دوشان ِ هزارهء سوم به حکومت عامیانهء شهر
وقتی جواب گلایه و چرا، پژواک سرب یا که حلقه ء دار
 است 
و جبر، میساید استخوان را 
چون سنگ آسیاب به ناخن
و  هر استخاره طرحی مُضحک، برای آینده
من
ما
با هم بودن
و هر صراط دیگری
 که به سود این کدخدای نسیب شده، بی سبب آید
رسم  ِ دوگانهگیست


دامون


Sunday, 21 July 2013

ششصد و هفتاد هزار میلیارد نه تو نه من




ششصد و هفتاد هزار میلیارد قسمِ دروغ 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد مشکل تراشی و بامبول 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد دزدی و تقلب 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد بار خرج تراشی 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد ، لول تریاک، قرص روانگردان، هروئین 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد بار میتوان نوشت از کسافتکاری های ایشان به گهوارهء دانش مشرق زمین 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد بدبختی که قبلاً ها در دکان هیچ عطاری هم پیدا نمیشد 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد بار بازی با سرنوشت آینده کودکان این دیار 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد خروس قندی برای ضعف دلهای گرسنه بر غذا 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد گناه برای مشتی دلار نا قابل پنهان شده در بانک های سویس 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد توپ و تانگ ومسلسل زنبورک و شهاب دور پرواز 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد نه تو نه من، که، فقط و فقط وَرَعِ داشتن و بیشتر داشتن 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد گوش ناشنوا _ کر، چشم کور و پای علیل 

که فقط فکر میکنن بهشت برین کلیدش ساخت چینه 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد بار از دست اینها دق کردن، زیر تازیانشون خورد و خاکشیر شدن، شهید و شَهله شدن 

بازم 

بازم، ششصد و هفتاد هزار میلیارد گلایه باقیست 

به پایان آمد این دفتر 

حکایت همچنُان باقیست 



دامون 



به الف کوشا 



Tuesday, 16 July 2013

پژواک





حلال
حرام
مکروه

پاک
نجس
مشکوک

خشک
نمناک
مرطوب

راست
روایت
دروغ

سالم
سلامت
مسموم

دوا
دکتر
مجروح

فاحشه
فحشا
فجوع

نان
آب
بابا

باد
ابر
باران

خشکسالی
کم آبی
قحطی

توپ
تانگ
مسلسل

دام
دانه
تله

هزا ر چم
هزارخم
هزار رنگ

سرداب
مرداب
گنداب

کور
شل
کچل

محاکمه
موکل
محکوم

مرشد
ارشاد
میدون

مفسد
فساد
مسموم

اعانه
صدقه
کفاره

ذکات
خمس
رشوه

پنبه
دونه
پوست

بهشت
جهنم
سیب

امریکا
کانادا
گندم

آسمون
ریسمون
پریشون

باد
طوفان
بارون

شنگول
منگول
حپه انگور


بالا 

پایین 
دوق


قصه 

داستان
دروغ



دامون

painting by Hundered Wasser

Monday, 8 July 2013

مرثیه های عاشقانه






زین دو هزاران من و  تو 
ای عجبا که من چه شد
 !گوش بنه عربده را
دست منه بر دهنم

چونک من از دست شدم
در ره من خار منه
ور بنهی پا بنهم 
هر چه بیابم شکنم

گر دل من هر نفسی 
دنگ خیال توکُند
گر طربی در طربم 
ور حِزنی در حزنم

تلخ کنی، تلخ شوم
لب شکر خوش ذقنم
اصل تویی
 من چه کسم
 آینه‌ای در کف تو
هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم

تو به صفت سرو ِ چمن
من به صفت سایه تو
چونکه شدم سایهء گل
 پهلوی گل خیمه زنم

بی‌تو اگر گل شکنم
 خار شود در کف من
ور رسدم خار ز تو
جمله گل ِ یاسمن ام

دم به دم از خون جگر
ساغر خونابه کشم
هر نفسی کوزهء ِ خود
بر در ساقی شکنم

لطف‌ ِ  صلاح ِ دل و دین
تافت میان دل من
شمع دل است او به من 
من کیم او را چه کَنَم


غزل از مولوی

تفکیک و پیرایش از دامون

Wednesday, 5 June 2013

پری




بعضی‌ وقتا که دلم خسه میشه
تو همه خاطره های خوب وبد بسهء پا بسه میشه
دیگه حتی نمیتونه تو روزاش
شادی ببینه یا که چنبک بزنه رو پله ها مثل ِ قدیم،
توی ِ حیاط گُلای یاس‌ و  تموشا بکنه
تو ی اون شبهای دراز 
توکوچه هاش، پرسه بزنه
یا اینکه
رختخوابش و وا کُنه رو پشته بوم 
انقدر ستاره بشمُره که از هوش بره
از اون شبا
بعضی وقتا که دلت هوائيه
مث ِ اسب سرکشی 
توی ِ تُندر 
توی رعد 
 نمیخواد حقیقت و باور کنه

 اما
 نحص قصه ها بهم میگه بُغض
 پری خاطره ها پر زد و رفت

دستای ساده ء پروانه و من
توی گرمای تابستون تو کوچه 
خاک شد و  رفت


به پروانه
دامون

Saturday, 18 May 2013

نه







نه


سر هر سوال – نه


حتی قبل از پرسیدن – نه


یک نه به نازکی یک خناق و سنگینی نگفتن


یک نه که سر دوراهه ها وانسه و به یک پاشنه بگرده

نه - به بودنت


از کره گی این نه را دم نبوده

ازآن نه


نه - به پاکی یک سرود

وبه بیپروائی یک طنز رکیک

نوشیدنی مثل دم عقرب

مثل صوت قطار تو بوف کور صادق

مثل پلی شکسته در ناهمواره

ازآن نه

که اندیشه را نگنجد

و دست خواهش را

*


دامون

برا انتخا بات

Tuesday, 9 April 2013

هر کسی کار خودش




هر کسی کار خودش‌، یار خودش آتیش به انبار خودش
خیلی وقتاس که دیگه حرفی برا  گفتن نداریم، گوشی برا شنیدن ،  یا که چشمی برا دیدن کسای دیگه
دل و دلداده گی هم نَقلی شدش، مثل افسانه تو کتابای ِ  قدیما اومده
جوم  جومک برگ خزون سر هر گذر تو ی  ِ محله مون
زیر درختای چنار، زیر سایه شون، تیله ها  از  این خونه به اون خونه توی هوا میچرخیدن
مثل زنگ زورخونه، طنین بهم خوردنشون.
هیچ کسی تو دنیا نیس، که بخواد باهات حرف بزنه، درد و دل کنه
همه رفتن خونشون
توی آشیونشون 
چایی ِ قند پهلو کدومه یا که داستان مادر بزرگ
همه مردن، همه رفتن، اینا رو  که تو  امروز جلو چشمات میبینی این چندر قازا رو
که خودشونو  اینور و اونور میزنن، مشت خالی ِ  عکساشونن 
هر کسی کار خودش، یار خودش آتیش به انبارخودش
امسالم، مث‌ ِ  صدسال دیگه

who cares
دامون


٠١/٠٢/٩٢

Tuesday, 12 March 2013

داشتن








داشتن، نی آنکه داشته باشی پول
یا ثروت‌ و یا هر کوفت ِ دیگری به قد ِ خدا
مثل اندوخته های ِ قنی شُده بیشتر از چهل درصد
که بخوابی روش مثل مرغ دَم ِ بخت
*

داشتن، نه مثل آن هزار شکل لباس که پنهان کرده ای به زیر عبایت
برای تشکیل آینده فرزندان در فرنگستان، برای روز مبادا در بانکهای سوئیس
*

داشتن، نی داشتن توان هزاران اسب بُخار، مسلسل و زنبورک های دور پرواز،
که حتی رخش رُستم را در جیب جای دهد، بدون نوشدارو برای درد سُهراب که بستیش به چوبهء دار
به چوبهء دار برای ِ رفع جنبش ِ لجن بستهءِ سبزت داخل تشت ِ آخرت
*

داشتن،
امّا نی آنقدر، که سبکتر باشد از مازاد ِ لبریز ِتکّبرهات و رایانه هایِ بخشیده ازکیسهء خیلفه‌ ات
*

داشتن،
داشتن ِ یه جُو احساس نه آن‌ احساس قرون وُسطی و یا هر کوفت دیگری
مثل آنها که میدانی
خاک دوبی بخوره تو فرقت، که آبادش کردی



دامون

٢٦/٠٢/١٣٨٩

Sunday, 24 February 2013

مثنوی عاشقانه "رویاهای رنگین"



ای شب از رؤیای تو رنگین شده
سینه ام از عطر توسنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
***
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه ی مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشار تر
ای ز زرین شاخه ها پر بار تر
ای در بگشوده بر خورشید ها
در هجوم ظلمت تردید ها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
این دل تنگ من و این بار نور ؟
های هوی زندگی در قعر گور ؟
***
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
***
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرّار ها
گمشدن در پهنه ی بازار ها
***
آه ، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره ، با دو بال زر نشان
آمده از دور دست آسمان
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگ های من  سیلاب تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدم هایت قدم هایم به راه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ، ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه ، آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر، سیراب تر
عشق دیگر نیست این ، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
***
این دگر من نیستم ، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که بر خیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های
***
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان ، زخمه های چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پرواز ها ؟
این شب خاموش و این آواز ها ؟
***
ای نگاهت لای لای سحر بار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفس هایت نسیم نیم خواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند  فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
***
ای مرا با شور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی

فروغ فرخزاد

Tuesday, 22 January 2013

بعد از آن هزار و چارصد سال یوق






مغلطه ای در زمان میگذرد از سد ِ ثانیه ها

و میانگارد اندیشه ء شعبده بازان حرام خورده را در نفسهای مسدود ِ توان

*
*
*

در دست

حتی آینه ای نیست

در تمایز دیدن و اجتهاد بر واقعه ای عریان

*

و تاریخ
.میسپارد داستانی بی همتا را به گورخاطره ها
*

" ما"

رسم دوگانه گیست

و نه

یکی شدن در باطن خیال






دامون



 
.اجتهاد اینجا: به معنی توجه و متوجه شدن است  

تمایز: تمیز دادن بد از خوب