Thursday, 26 September 2013

نمایش






در رواقی خالی از اندیدشه های مُضحک، مُنتهی به دوره ء رنُسانس

و چینی شکسته ء استخوان های بالیه

.گنجینه ای، انباشته از تنوع زین ِ اسب و اُلاغ به چشم میخُرد، با خرمُهره های درخشان

:به گفته ء دیگر

این همان "استر هُمایو نیست"، که د ر ظا هر، رداده ء امثال و حکم به تن دارد
*
*
ما مانده چون شمع شب افروز بر صفره ء ِ بادام مغز ها

وآن اژدهای خون آشام

که دم عقرب زاده اش، ز گوشهء آستین پیداست




دامون
٢٦/٠٩/٢١٣
به ی. رُیایی



Wednesday, 25 September 2013

خاطره










دستهایی بود در این باغچه، سبزکه تو گفتی، در بهار شکوفه داده اند


صدای‌ آب، هر از چند وقت، میشست رکود غبار را، از برگ برگ ِ ‌سبز ِما


آسیاب ُمراد، میگشت در چرخش زمان، بی آنکه پر شود کاسهء صبر از ضُلال ِ بارانی


من ما بود و آرزو 

 نقشی نه در‌ سرآب





دامون

٢٤/٠٩/٢٠١٣


Thursday, 15 August 2013

آزادی



میخوانمت هر روز، مثل روزنامه هر صبح، مثل کتاب و هر لحظه ء ممکن
ترسم از این، که تمام شوی
من در تو مثل ماهی در آب، مثل ریشه در خاک،  تشنه تو همیشه
ترسم ازاین، که تمام شوی
و من 
در سایه هیچ درختی نباشم، حتی برای مرور به روزنامه های صبح
یا هر لحظه ء ممکن



دامون

15/08/13

Saturday, 10 August 2013

ژ در زبان پارسی مثل پ






حضرت مقدم الممالک بالای صندلی نشسته بود، اطراف صندلی از چپ به راست روی مُخته ها ی اطراف پر بود از آدمهای قد و نیم قد، هر کدامشان دستمال های نازکی از جنس ابریشم و حریر را در دستهاشون گرفته بودند و از دور و نزدیک برای پاک کردن و پرتاخت نعلین های مقدم الممالک به هم نشون میدادن، یک طوری با نشون دادن دستمالهاشون به هم، ضرافت دستمالهاشون و به رخ هم میکشیدند.
 گوش تا گوش دستمال بدست. مقدمالممالک با انداختن بادی داخل خرخرش صدایی مثل صاف کردن سینه از خودش در آورد و با همان حال تُف غلیظی که از سینه اش در آورده بود را دو باره بلعید و باسنشو از یکطرف صندلی به طرف دیگر تکان داد. جمعیت در سکوت نشسته با فرستادن تکبیر و صلوات مشغول چریدن طنقلات و  غذا های داخل صفره شدند، و با گفتن تبریک و قبول باشه به نوشخوار ادامه دادن



مصطفی صُدیری


                                                                                                   

Thursday, 25 July 2013

وقتی که اسب مُراد به قیمت قاز است


وقتی که اسب مُراد به قیمت قاز است
و داروک را صدایی خوش، در آب سر بالا
و ریش، به دست قاضی جلاد
و افعی به دوشان ِ هزارهء سوم به حکومت عامیانهء شهر
وقتی جواب گلایه و چرا، پژواک سرب یا که حلقه ء دار
 است 
و جبر، میساید استخوان را 
چون سنگ آسیاب به ناخن
و  هر استخاره طرحی مُضحک، برای آینده
من
ما
با هم بودن
و هر صراط دیگری
 که به سود این کدخدای نسیب شده، بی سبب آید
رسم  ِ دوگانهگیست


دامون


Sunday, 21 July 2013

ششصد و هفتاد هزار میلیارد نه تو نه من




ششصد و هفتاد هزار میلیارد قسمِ دروغ 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد مشکل تراشی و بامبول 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد دزدی و تقلب 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد بار خرج تراشی 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد ، لول تریاک، قرص روانگردان، هروئین 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد بار میتوان نوشت از کسافتکاری های ایشان به گهوارهء دانش مشرق زمین 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد بدبختی که قبلاً ها در دکان هیچ عطاری هم پیدا نمیشد 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد بار بازی با سرنوشت آینده کودکان این دیار 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد خروس قندی برای ضعف دلهای گرسنه بر غذا 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد گناه برای مشتی دلار نا قابل پنهان شده در بانک های سویس 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد توپ و تانگ ومسلسل زنبورک و شهاب دور پرواز 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد نه تو نه من، که، فقط و فقط وَرَعِ داشتن و بیشتر داشتن 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد گوش ناشنوا _ کر، چشم کور و پای علیل 

که فقط فکر میکنن بهشت برین کلیدش ساخت چینه 

ششصد و هفتاد هزار میلیارد بار از دست اینها دق کردن، زیر تازیانشون خورد و خاکشیر شدن، شهید و شَهله شدن 

بازم 

بازم، ششصد و هفتاد هزار میلیارد گلایه باقیست 

به پایان آمد این دفتر 

حکایت همچنُان باقیست 



دامون 



به الف کوشا 



Tuesday, 16 July 2013

پژواک





حلال
حرام
مکروه

پاک
نجس
مشکوک

خشک
نمناک
مرطوب

راست
روایت
دروغ

سالم
سلامت
مسموم

دوا
دکتر
مجروح

فاحشه
فحشا
فجوع

نان
آب
بابا

باد
ابر
باران

خشکسالی
کم آبی
قحطی

توپ
تانگ
مسلسل

دام
دانه
تله

هزا ر چم
هزارخم
هزار رنگ

سرداب
مرداب
گنداب

کور
شل
کچل

محاکمه
موکل
محکوم

مرشد
ارشاد
میدون

مفسد
فساد
مسموم

اعانه
صدقه
کفاره

ذکات
خمس
رشوه

پنبه
دونه
پوست

بهشت
جهنم
سیب

امریکا
کانادا
گندم

آسمون
ریسمون
پریشون

باد
طوفان
بارون

شنگول
منگول
حپه انگور


بالا 

پایین 
دوق


قصه 

داستان
دروغ



دامون

painting by Hundered Wasser

Monday, 8 July 2013

مرثیه های عاشقانه






زین دو هزاران من و  تو 
ای عجبا که من چه شد
 !گوش بنه عربده را
دست منه بر دهنم

چونک من از دست شدم
در ره من خار منه
ور بنهی پا بنهم 
هر چه بیابم شکنم

گر دل من هر نفسی 
دنگ خیال توکُند
گر طربی در طربم 
ور حِزنی در حزنم

تلخ کنی، تلخ شوم
لب شکر خوش ذقنم
اصل تویی
 من چه کسم
 آینه‌ای در کف تو
هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم

تو به صفت سرو ِ چمن
من به صفت سایه تو
چونکه شدم سایهء گل
 پهلوی گل خیمه زنم

بی‌تو اگر گل شکنم
 خار شود در کف من
ور رسدم خار ز تو
جمله گل ِ یاسمن ام

دم به دم از خون جگر
ساغر خونابه کشم
هر نفسی کوزهء ِ خود
بر در ساقی شکنم

لطف‌ ِ  صلاح ِ دل و دین
تافت میان دل من
شمع دل است او به من 
من کیم او را چه کَنَم


غزل از مولوی

تفکیک و پیرایش از دامون

Wednesday, 5 June 2013

پری




بعضی‌ وقتا که دلم خسه میشه
تو همه خاطره های خوب وبد بسهء پا بسه میشه
دیگه حتی نمیتونه تو روزاش
شادی ببینه یا که چنبک بزنه رو پله ها مثل ِ قدیم،
توی ِ حیاط گُلای یاس‌ و  تموشا بکنه
تو ی اون شبهای دراز 
توکوچه هاش، پرسه بزنه
یا اینکه
رختخوابش و وا کُنه رو پشته بوم 
انقدر ستاره بشمُره که از هوش بره
از اون شبا
بعضی وقتا که دلت هوائيه
مث ِ اسب سرکشی 
توی ِ تُندر 
توی رعد 
 نمیخواد حقیقت و باور کنه

 اما
 نحص قصه ها بهم میگه بُغض
 پری خاطره ها پر زد و رفت

دستای ساده ء پروانه و من
توی گرمای تابستون تو کوچه 
خاک شد و  رفت


به پروانه
دامون

Saturday, 18 May 2013

نه







نه


سر هر سوال – نه


حتی قبل از پرسیدن – نه


یک نه به نازکی یک خناق و سنگینی نگفتن


یک نه که سر دوراهه ها وانسه و به یک پاشنه بگرده

نه - به بودنت


از کره گی این نه را دم نبوده

ازآن نه


نه - به پاکی یک سرود

وبه بیپروائی یک طنز رکیک

نوشیدنی مثل دم عقرب

مثل صوت قطار تو بوف کور صادق

مثل پلی شکسته در ناهمواره

ازآن نه

که اندیشه را نگنجد

و دست خواهش را

*


دامون

برا انتخا بات