قصد از آوردن اخبار و مقالات، اعم از روز نامه و گاه نامه ، پاکدست، نظریه، نقشه و پیشنهادُ پرُژه و شعر دراینجا تعین راه وتفهیم فکری به شما عزیزان نبوده و نیست؛ شایسته گی مُبرم بر آن است محتوی آورده شده را به تفریق شعور و فهم شخصیِ خویش برسانید؛ همانگونه تیترها ی آورده شده گشت وگذار روزانهء من در دنیایِ مجازی میباشد و درجه تبلیغ و اشاعهءِ تفکر دیگران را بر شما دوست گرامی ندارد *** دامون
Friday, 22 November 2013
Monday, 11 November 2013
Friday, 8 November 2013
ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم
ما ز غفلت
رهزنان را کاروان پنداشتیم
موج ریگ خشک
را آب روان پنداشتیم
شهپر پرواز
ما، خواهد به کف افسوس شد
کز غلط بینی،
قفس را آشیان پنداشتیم
تا ورق برگشت،
محضرها به خون ما نوشت
چون قلم، آن
را که با خود یکزبان پنداشتیم
بس که چون
منصور بر ما زندگانی تلخ شد
دار خون آشام
را دار الامان پنداشتیم
بیقراری بس که
ما را گرم رفتن کرده بود
کعبهٔ مقصود
را، سنگ نشان پنداشتیم
*ناعش سودای
ما از بس بلند افتاده بود
هر که سنگی زد
به ما، رطل گران پنداشتیم
خون ما را
ریخت گردون، در لباس دوستی
از سلیمی، گرگ را صائب، شبان پنداشتیم
صائب تبریزی
*
به نظر من معنی این بیت به این شکل است: از بس هنگامه خدا و جذا دادنش حتی برای جرمی نکرده را در گوش خودمان خواندیم
هر بلایی که سرمان آوردند را هم از ( از روی خُرافه) دست سرنوشت( دست خدا) پنداشتیم
.صائب تبریزی از شاعران عهد صفویه است که در حدود سال ۱۰۰۰ هجری قمری در اصفهان زاده شد
.در جوانی به هندوستان رفت و از مقربین دربار شاه جهان شد
.در سال ۱۰۴۲ هجری قمری به ایران بازگشت و به منصب ملکالشعرایی شاه عباس ثانی درآمد
. وی در باغ تکیه در اصفهان اقامت کرد و همواره عدهای از ارباب هنر گرد او جمع میشدند
. در سال ۱۰۸۰ هجری قمری وفات یافت و درباغ تکیه در کنار زایندهرود به خاک سپرده شد
Thursday, 31 October 2013
Sunday, 29 September 2013
و شقالان در گوشه ای
تکیده ایم، از این توده ء منجمد که ا یستاده در صحنه ء زندگی
مثل ماسیده های محبت، به پیاله ء چشم
وشیرازه ء این نمایش چندش آور که در اصل، سیلی ِ سردی بیش نیست
که مینوازد بس جانخراش لاله های گوش را
سرما و انجماد از حد بی نمکی هم گذشته است و کارد، از استخوان
*
سنگتراش پیر، جمله ای دیگر را با ضرافت ممکن به قانون استبداد نقش میکند
و شقالان در گوشه ای، نیمی از حمایل انسان را با اشتهای شیطانی، تکه تکه میبلعند
با صیقه ای موقت و شیرین
دامون
٢٨/٠٩/٢٠١٣
Thursday, 26 September 2013
نمایش
در رواقی خالی از اندیدشه های مُضحک، مُنتهی به دوره ء رنُسانس
و چینی شکسته ء استخوان های بالیه
.گنجینه ای، انباشته از تنوع زین ِ اسب و اُلاغ به چشم میخُرد، با خرمُهره های درخشان
:به گفته ء دیگر
این همان "استر هُمایو نیست"، که د ر ظا هر، رداده ء امثال و حکم به تن دارد
*
*
ما مانده چون شمع شب افروز بر صفره ء ِ بادام مغز ها
وآن اژدهای خون آشام
که دم عقرب زاده اش، ز گوشهء آستین پیداست
دامون
٢٦/٠٩/٢١٣
به ی. رُیایی
Wednesday, 25 September 2013
خاطره
دستهایی بود در این باغچه، سبزکه تو گفتی، در بهار شکوفه داده اند
صدای آب، هر از چند وقت، میشست رکود غبار را، از برگ برگ ِ سبز ِما
آسیاب ُمراد، میگشت در چرخش زمان، بی آنکه پر شود کاسهء صبر از ضُلال ِ بارانی
من ما بود و آرزو
نقشی نه در سرآب
دامون
٢٤/٠٩/٢٠١٣
Thursday, 15 August 2013
آزادی
میخوانمت هر روز، مثل
روزنامه هر صبح، مثل کتاب و هر لحظه ء ممکن
ترسم از این، که
تمام شوی
من در تو مثل ماهی
در آب، مثل ریشه در خاک، تشنه تو همیشه
ترسم ازاین، که
تمام شوی
و من
در سایه هیچ
درختی نباشم، حتی برای مرور به روزنامه های صبح
یا هر لحظه ء ممکن
دامون
15/08/13
Saturday, 10 August 2013
ژ در زبان پارسی مثل پ
حضرت مقدم الممالک
بالای صندلی نشسته بود، اطراف صندلی از چپ به راست روی مُخته ها ی اطراف پر بود از
آدمهای قد و نیم قد، هر کدامشان دستمال های نازکی از جنس ابریشم و حریر را در
دستهاشون گرفته بودند و از دور و نزدیک برای پاک کردن و پرتاخت نعلین های مقدم
الممالک به هم نشون میدادن، یک طوری با نشون دادن دستمالهاشون به هم، ضرافت
دستمالهاشون و به رخ هم میکشیدند.
گوش تا گوش دستمال بدست. مقدمالممالک با انداختن
بادی داخل خرخرش صدایی مثل صاف کردن سینه از خودش در آورد و با همان حال تُف غلیظی
که از سینه اش در آورده بود را دو باره بلعید و باسنشو از یکطرف صندلی به طرف دیگر
تکان داد. جمعیت در سکوت نشسته با فرستادن تکبیر و صلوات مشغول چریدن طنقلات
و غذا های داخل صفره شدند، و با گفتن تبریک
و قبول باشه به نوشخوار ادامه دادن
مصطفی صُدیری
Thursday, 25 July 2013
وقتی که اسب مُراد به قیمت قاز است
وقتی که اسب مُراد به قیمت قاز است
و داروک را صدایی خوش، در آب سر بالا
و ریش، به دست قاضی جلاد
و افعی به دوشان ِ هزارهء سوم به حکومت عامیانهء شهر
وقتی جواب گلایه و چرا، پژواک سرب یا که حلقه ء دار
است
و جبر، میساید استخوان را
چون سنگ آسیاب به ناخن
و هر استخاره طرحی مُضحک، برای آینده
من
ما
با هم بودن
و هر صراط دیگری
که به سود این کدخدای نسیب شده، بی سبب آید
رسم ِ دوگانهگیست
دامون
Subscribe to:
Posts (Atom)









