Monday, 25 November 2013

در دل ما آرزوی دولتی بیدار نیست




مهربانی از میان خلق دامن چیده است
از تکلف، آشنایی برطرف گردیده است
وسعت از دست و دل مردم به منزل رفته است
جامه‌ها پاکیزه و دل‌ها به خون غلتیده است
رحم و انصاف و مروت از جهان برخاسته است
روی دل از قبلهٔ مهر و وفا، گردیده است
پردهٔ شرم و حیا، بال و پر عنقا شده است
صبر از دلها، چو کوه قاف دامن چیده است
نیست غیر از دست خالی پرده‌پوشی مرد را
خار، چندین جامهٔ رنگین ز ِ گل پوشیده است
گوهر و خرمهره در یک سِلک جولان می‌دهند 
تار و پود انتظام از یکدیگر پاشیده است
هر تهیدستی زبی شرمی درین بازارگاه
در برابر ماه کنعان را، دکانی چیده است
*
در دل ما آرزوی دولتی بیدار نیست
چشم ما بسیار، زین خوابِ پریشان دیده است
برزمین آن کس که دامان می‌کشید از روی ناز
عمرها شد، زیر دامان زمین خوابیده است
گر جهان زیر و زبر گردد، نمی‌جنبد ز جا**
(رضایت).هر که صائب پا به دامان رضا پیچیده است

صائب

معنی این بیت به این صورت است که: اگر دنیا از هم بپاشه، از جایش  تکون نمیخورد، آنکه به هر اتفاقی راضی است و زندگی را خواست خدا میداند **


 .صائب تبریزی از شاعران عهد صفویه است که در حدود سال ۱۰۰۰ هجری قمری در اصفهان  زاده شد

 .در جوانی به هندوستان رفت و از مقربین دربار شاه جهان شد

 .در سال ۱۰۴۲ هجری قمری به ایران بازگشت و به منصب ملک‌الشعرایی شاه عباس ثانی درآمد

. وی در باغ تکیه در اصفهان اقامت کرد و همواره عده‌ای از ارباب هنر گرد او جمع می‌شدند 

. در سال ۱۰۸۰ هجری قمری وفات یافت و درباغ تکیه در کنار زاینده‌رود به خاک سپرده شد

Friday, 22 November 2013

آنکه مرگ حق است




آنکه مرگ حق است
آنکه حق مرگ است
آنکه مرگ است حق
حقی نیست جز مرگ
جز مرگ حقی نیست
مرگی نیست جز حق
حق فقط مرگ است
دار آرزوست
آرزو بر دار است
بر دار، آرزوست
آنکه دار مرگ آرزوست
در چشم بخیل
در بخیل چشم
در بخیل، در چشم

دامون


گوش زمان


گوش زمان پر است از لَخت لَخت ِ هزاران من، که گفتند من و شنیدند من 
من هنوز در طنین هزاران من 
من هنوز در من 
گرفتار ِ من 
و تنها، من

دامون
٢٢/١١/٢٠١٣

Monday, 11 November 2013

بی آنکه لحظه ای



در شامی غریبانه نشسته ایم، بر نعشی که از سُم سطوران بر آن نه سر مانده نه تن
و آن سو تر، رمل جانکاه ِ بیابان تنها یی که گریخته، یکنواخت، میتازد به چشم‌ ، بی آنکه لحظه ای را مکث
سقوطی به چاه ِ بی پایان قهقرا

دامون
به صادق قلم انداز


١١/١١/٢٠١٣

Friday, 8 November 2013

ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم




ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم
موج ریگ خشک را آب روان پنداشتیم

شهپر پرواز ما، خواهد به کف افسوس شد
کز غلط بینی، قفس را آشیان پنداشتیم

تا ورق برگشت، محضرها به خون ما نوشت
چون قلم، آن را که با خود یکزبان پنداشتیم

بس که چون منصور بر ما زندگانی تلخ شد
دار خون آشام را دار الامان پنداشتیم

بیقراری بس که ما را گرم رفتن کرده بود
کعبهٔ مقصود را، سنگ نشان پنداشتیم

*ناعش سودای ما از بس بلند افتاده بود
هر که سنگی زد به ما، رطل گران پنداشتیم

خون ما را ریخت گردون، در لباس دوستی

از سلیمی، گرگ را صائب، شبان پنداشتیم


صائب تبریزی 

*
به نظر من معنی این بیت به این شکل است: از بس هنگامه خدا و جذا دادنش حتی برای جرمی نکرده را در گوش خودمان خواندیم
 هر بلایی که سرمان آوردند را هم از ( از روی خُرافه) دست سرنوشت( دست خدا) پنداشتیم


 .صائب تبریزی از شاعران عهد صفویه است که در حدود سال ۱۰۰۰ هجری قمری در اصفهان  زاده شد

 .در جوانی به هندوستان رفت و از مقربین دربار شاه جهان شد

 .در سال ۱۰۴۲ هجری قمری به ایران بازگشت و به منصب ملک‌الشعرایی شاه عباس ثانی درآمد

. وی در باغ تکیه در اصفهان اقامت کرد و همواره عده‌ای از ارباب هنر گرد او جمع می‌شدند 

. در سال ۱۰۸۰ هجری قمری وفات یافت و درباغ تکیه در کنار زاینده‌رود به خاک سپرده شد
 

Thursday, 31 October 2013

در لبه






در لبهء پرتگاه ِ این ناکجا که تنها انزوایش ختم نام ماست، ایستاده ایم
جرم، مرسوم آمیانهء بودن است
و سربازان مقوائی، انتظار رسیدن گلوله هایشان را با تن ما میکشند
مصروف و مُچاله
مثل کاغذی به کناری افتاده آرزوهامان
مرغ جان
اُفتاده در میدان مشق ِ تیر
عشق دیگر نیست
این انجماد شبق فام دیگر یست



دامون

٣١/١٠/٢٠١٣

Sunday, 29 September 2013

و شقالان در گوشه ای


تکیده ایم، از این توده ء منجمد که ا یستاده در صحنه‌ ء زندگی
مثل ماسیده های محبت، به پیاله ء چشم
وشیرازه ء این نمایش چندش آور که در  اصل، سیلی ِ سردی بیش نیست
که مینوازد بس جانخراش لاله های گوش را
 سرما و انجماد از حد بی نمکی هم گذشته است و کارد، از استخوان
*
سنگتراش پیر، جمله ای دیگر را با ضرافت ممکن به قانون استبداد نقش میکند
و شقالان در گوشه ای، نیمی از حمایل انسان را با اشتهای  شیطانی، تکه تکه میبلعند
با صیقه ای موقت و شیرین



دامون


٢٨/٠٩/٢٠١٣

Thursday, 26 September 2013

نمایش






در رواقی خالی از اندیدشه های مُضحک، مُنتهی به دوره ء رنُسانس

و چینی شکسته ء استخوان های بالیه

.گنجینه ای، انباشته از تنوع زین ِ اسب و اُلاغ به چشم میخُرد، با خرمُهره های درخشان

:به گفته ء دیگر

این همان "استر هُمایو نیست"، که د ر ظا هر، رداده ء امثال و حکم به تن دارد
*
*
ما مانده چون شمع شب افروز بر صفره ء ِ بادام مغز ها

وآن اژدهای خون آشام

که دم عقرب زاده اش، ز گوشهء آستین پیداست




دامون
٢٦/٠٩/٢١٣
به ی. رُیایی



Wednesday, 25 September 2013

خاطره










دستهایی بود در این باغچه، سبزکه تو گفتی، در بهار شکوفه داده اند


صدای‌ آب، هر از چند وقت، میشست رکود غبار را، از برگ برگ ِ ‌سبز ِما


آسیاب ُمراد، میگشت در چرخش زمان، بی آنکه پر شود کاسهء صبر از ضُلال ِ بارانی


من ما بود و آرزو 

 نقشی نه در‌ سرآب





دامون

٢٤/٠٩/٢٠١٣


Thursday, 15 August 2013

آزادی



میخوانمت هر روز، مثل روزنامه هر صبح، مثل کتاب و هر لحظه ء ممکن
ترسم از این، که تمام شوی
من در تو مثل ماهی در آب، مثل ریشه در خاک،  تشنه تو همیشه
ترسم ازاین، که تمام شوی
و من 
در سایه هیچ درختی نباشم، حتی برای مرور به روزنامه های صبح
یا هر لحظه ء ممکن



دامون

15/08/13