Wednesday, 1 January 2014

در سراسر آغاز



در سراسر آغازی که در نامعلوم مانده بنیادش
و در تصوری که به حقیقت نزدکتر میشود هر روز
حتی در لحظه های عمر ما شاپرک های همه چیز خوار
میغلتد، روایت داستان زندگی، به روی اکرانی ساخته از دروغ
*
طلوع ما نزدیک به عصری غم انگیز بود از آغاز، همانند پلی به آمال ِ نا معلوم ِ کسی یا چیز ِ دگری
*
نه، این یک اعتراض نیست که بجویی آغاز ِ خویش را، آنجا که بر خواسته حکایتی متصل به سیبی سرخ ویا دانه ای از جنس گندم؛
این آن خلوص تو است که میتابد تافتهء فردا را و نه تکرار هزاران سال را، چون دخیل ِ بسته به شاخهء درختی خشک

نه، این یک تظاهر نیست، که تمنی کنی داشتن کلاهی را که پشم داشته باشد در این مغاک افسرده و سرد که به تاراج میبرندش موریانه ها شب و  روز
*
تو
تو خوب میدانی حقیقت حروفی را که در روزنامه‌ ء تحمیلی هر روز صبح و عصر به تناولش وادار میشوی
و سکوت ِ حاضر را، که حِجله حِجله در ناکجای هر چهار راه سو سو میزند، در غیاب کلمه ای از جنس پولاد، در برابر سرب
در برابر کذب و مَجاز و هزار زهر عقرب و مار 
که در این مکاره به هر ُحجره وپستو به حراج است
*
خوب میدانی که دروغ را میشنوی و در شُربش، مؤمنی تنومند میشوی
با مُهره داغ ِ ،خورده به پیشانیت، از سجده های طولانی
*
شکستن سکوت آغاز دیگر یست
که به استخارهء موریانه ها و تسبیح و برج عقرب و نحسی سیزده به رقم نشسته است
مردی بیزه از مفرغ، با دستانی چکیده از زلال طلایی ِ خون و جانشین‌ ِ دوازده صده از ستیزه و روایت ِ شُبه شَک، از آرواره های ِ خستهء تاریخ میگوید
که رنگ قیماق ِ پس مانده در سفره، سیاه است و تو و من احشام تنومندی برای کِشتن ِ گاو آهن ِ این مکاره گشته ایم از بدو رانده شدن از نا بسامان ِ بهشت
*
موازن
موازن، باخته صحبت ِ خویش را 
در آواز و تردد پژواک ِ طوطی وار،  میخواند اعلام ِ غروب را
 بر بسته چشم و گردن نهاده او، به کُندهء تاریخ، گوش تا گوش


دامون
یکشنبه ١٤ شهریور ١٣٨٩

Sunday, 22 December 2013

قَسم های‌ ِ من




من با خود قسم خورده ام که در همه اُو قا ت 
حتی اگر یک بار هم شُده، به یاد ِ از دست رفته گانم، سورهء میآد بسرایم 
در این سرای، تو چه دانی، چه میشود 
دم ِ دگری 
شاید معجزه ای دوباره 
سادهء دستهای‌ آنها را، به یاد ِ روز آرد 
و مرا 
خوش وقت، در اعجاز ِ گُلهای ِ یاس، یا که در آغوش کشیدن‌ 
چونان که دگر در پوست نگنجد بدنم 

در باور معجزه ننشسته ام 
ادراکم این را میداند که گذشته، گذشته است 
و به دنبالِ اسخاره و تطبیق ِ سطر به سطر ِ آنچُنان، از واژها نیستم 
هر چه پیش آید خوش آید، زبان و لحجه ء خود را، عوض نباید کرد 
و در یک عان، نباید که سپُرد به باد ِ هرجائی پرچم قافیه ء خویش را 
من با خودم قسم خورده ام ، که ننویسم آن را که در واقع، در دل ندارم 
میتراود بوی ِ خوش نان و صفای ِ روز یا که نجوایِ پرنده ای، از کوزهء لبهایم، آنسان که من آنرا میشنوم 
نه آن چه چه کذائی ِ بُلبُل که از داخل ِ آن جعبه درمیاید 
گُمان به هر دلیل که داری، بدان، حقیقت در چشم نمی آید و تصویر نیست 
آنکه درون ِ آینه بینی، نماد تو است 
آنچه درون ِ آینه نیست در تواست 
درون ِ ادراکت 

برای درک ِ دوباره در خویش می نگرم، 
من نزد ِ خود قسم خورده ام، که تا جان در بدن دارم ایمانم را از خویش ِ در خویشم 
کم نکُنم 

من نزد ِ خو د قسم خورده ام، که تا ابد 
عاشق باشم 
عشق می سُراید معجزه را در بند بند تنم 
میزُداید زِ تصویری که در آینه مرا مینگرد 
و از سر ِ تسلیم  ودر خالی ِ خویش 

آه که، زبان الکن در این سخنکده آمد 
و چندان که میرود در این لا متناهی ِ عشق 
قسم یاد میکُند 
به گُفتهء خویش 



دامون 


٢٩/٠٤/٢٠٠٩


Tuesday, 17 December 2013

در سراشیب



در بیاور آن میخ انفجار‌ِ را از مغزم
آن ریگ شهاب گونهء مزاحم را، از کفشم
میخواهم زنده بمانم،
زندگی کنم، این چند روزهء دنیا را
عشق بورزم به جای سجده
در آزادی بمیرم، مثل پدرم آدم، مثل مادرم هوا
بدون درد سر بستن دستمال آخرت به شقیقه ام
یا آن قُل و زنجیرت به ریشه ام در اوین یا گوهر دشت
بُرو، بُرو بهشت،
من
من به جهنم
میخ نحص طویله ات نیست آنجا در سرم،
به جهنم
ریگ در بایستی ات نیست آنجا داخل کفشم
به جهنم
اگر آدم بخشید بهشت را به یه گندم
من بخشیدم همه را به تو
به بهای ِ یک جُو
بُرو به گُم
بُرو به آخِرَت، بُرو بهشت‌

در بیاور
آن پنبه را از گوشت


دامون

١٩/بهمن/١٣٨٨
نگرش سوم

Sunday, 15 December 2013

یاد






درون پنجره چرک است، چرک به حرف

به هر طرف که مینگری، رنگ، رنگ ِ خشک و خمود
خُدای ِ پیر زمان را، به نجوا ست موازن
به بام مسجدی از سنگ به سَجده و به قنود

غُبار
غُبار گرفته نفس را درونِ سینه به حبس
و من نشسته به یاد
لمیده سخت به سکوی خانه کنار حیاط

درون پنجره چرک است، چرک به حرف
به هر طرف که درنگری، چهره های ِ زرد و خمود
غُبار گرفته نَفَس را درون ِ سینه به حبس
و من در اندرون خانه به یاد
رفته فُرو


دامون
٠٩/٠٢/١٣٨٩

Thursday, 12 December 2013

سّر ِمگو






تبر به نیام ریشه نشسته در این شب بی مقدار
هنوز رعشه در زیر پوست افرا نمیگُنجد
و دست
آن دست که میآمیخد خدشه بر درخت
آهیخده خنجری نهفته به زیر آستین، بسان سرّ ِ مگو،
در تداعی ِ اعجاز شیطانی

واین نطفهء لغ ، این بزُ گر که تکیه داده به شمشیر
خلیفهء تصمیم ِ گله به مرگ است

سلاخ گونه های چماقی
سپاه، سپاه
همه به خط
یک یک، پسماندهء نزری دیشب را
چون خُرفهءِ احشام
به نیش میکشند، در زیر پالکی

دامون

اول دی ١٣٨٨ 

Thursday, 5 December 2013

به سپیدی قلب یک سیاه


قلبت مانند دریاست، بی همتاست_دوست من
.و چون کوه استوار
.و پیکرت، گواه زخم پیرت از زمانهای دور
تو، گرچه سیاهی اما قلبی سپید تر از سپیده ها داری
و هر آنکس که گرسنه است، دوست من، از ماست
و تو و مایئم که با سیاهی چهره مان
.عالم سیاه این سپید ها را میدریم
*
آنانکه نان را گرفتند از ما، خوب میدانند
.تو و من یکی میشویم مثل هزاران جوی، به رودی خروشان و بی انتها




دامون



به نلسون ماندلا و دوست عزیزم موسی، از آفریقای جنوبی

Monday, 25 November 2013

در دل ما آرزوی دولتی بیدار نیست




مهربانی از میان خلق دامن چیده است
از تکلف، آشنایی برطرف گردیده است
وسعت از دست و دل مردم به منزل رفته است
جامه‌ها پاکیزه و دل‌ها به خون غلتیده است
رحم و انصاف و مروت از جهان برخاسته است
روی دل از قبلهٔ مهر و وفا، گردیده است
پردهٔ شرم و حیا، بال و پر عنقا شده است
صبر از دلها، چو کوه قاف دامن چیده است
نیست غیر از دست خالی پرده‌پوشی مرد را
خار، چندین جامهٔ رنگین ز ِ گل پوشیده است
گوهر و خرمهره در یک سِلک جولان می‌دهند 
تار و پود انتظام از یکدیگر پاشیده است
هر تهیدستی زبی شرمی درین بازارگاه
در برابر ماه کنعان را، دکانی چیده است
*
در دل ما آرزوی دولتی بیدار نیست
چشم ما بسیار، زین خوابِ پریشان دیده است
برزمین آن کس که دامان می‌کشید از روی ناز
عمرها شد، زیر دامان زمین خوابیده است
گر جهان زیر و زبر گردد، نمی‌جنبد ز جا**
(رضایت).هر که صائب پا به دامان رضا پیچیده است

صائب

معنی این بیت به این صورت است که: اگر دنیا از هم بپاشه، از جایش  تکون نمیخورد، آنکه به هر اتفاقی راضی است و زندگی را خواست خدا میداند **


 .صائب تبریزی از شاعران عهد صفویه است که در حدود سال ۱۰۰۰ هجری قمری در اصفهان  زاده شد

 .در جوانی به هندوستان رفت و از مقربین دربار شاه جهان شد

 .در سال ۱۰۴۲ هجری قمری به ایران بازگشت و به منصب ملک‌الشعرایی شاه عباس ثانی درآمد

. وی در باغ تکیه در اصفهان اقامت کرد و همواره عده‌ای از ارباب هنر گرد او جمع می‌شدند 

. در سال ۱۰۸۰ هجری قمری وفات یافت و درباغ تکیه در کنار زاینده‌رود به خاک سپرده شد

Friday, 22 November 2013

آنکه مرگ حق است




آنکه مرگ حق است
آنکه حق مرگ است
آنکه مرگ است حق
حقی نیست جز مرگ
جز مرگ حقی نیست
مرگی نیست جز حق
حق فقط مرگ است
دار آرزوست
آرزو بر دار است
بر دار، آرزوست
آنکه دار مرگ آرزوست
در چشم بخیل
در بخیل چشم
در بخیل، در چشم

دامون


گوش زمان


گوش زمان پر است از لَخت لَخت ِ هزاران من، که گفتند من و شنیدند من 
من هنوز در طنین هزاران من 
من هنوز در من 
گرفتار ِ من 
و تنها، من

دامون
٢٢/١١/٢٠١٣

Monday, 11 November 2013

بی آنکه لحظه ای



در شامی غریبانه نشسته ایم، بر نعشی که از سُم سطوران بر آن نه سر مانده نه تن
و آن سو تر، رمل جانکاه ِ بیابان تنها یی که گریخته، یکنواخت، میتازد به چشم‌ ، بی آنکه لحظه ای را مکث
سقوطی به چاه ِ بی پایان قهقرا

دامون
به صادق قلم انداز


١١/١١/٢٠١٣