قصد از آوردن اخبار و مقالات، اعم از روز نامه و گاه نامه ، پاکدست، نظریه، نقشه و پیشنهادُ پرُژه و شعر دراینجا تعین راه وتفهیم فکری به شما عزیزان نبوده و نیست؛ شایسته گی مُبرم بر آن است محتوی آورده شده را به تفریق شعور و فهم شخصیِ خویش برسانید؛ همانگونه تیترها ی آورده شده گشت وگذار روزانهء من در دنیایِ مجازی میباشد و درجه تبلیغ و اشاعهءِ تفکر دیگران را بر شما دوست گرامی ندارد *** دامون
Thursday, 27 February 2014
Wednesday, 12 February 2014
سوت ِ دلان
دراین سوت شبانگاهی
که پسمانده ز ِ عصری بیش محضون است
پس سی سال
در این ایام سوت و
کور که اندوه است در ماتم و ماتم قصهء دلهاست
دمان ِعصر استبداد
در این طوفان شن،
در بندری موقوف
نه لنگر مانده بر کشتی نه سُکّانی به دست ناخُدائی زُبده بر اسرار
چو قومی مانده در
متروکه ای نفرین شده
بی صاحب و دَیّار میمانیم
در این طوفان محنت
زا
در این بندر، در این متروکهء موقوف
میان ماندن وبودن
میان جبر گُستاخان سلاخ
دامون
٠١/٠٩/٢٠٠٩
Friday, 31 January 2014
شمس حقی که نور او* از تبِ ریز، تیغ زد
من طربم طرب منم
زُهره زند نوای من
عشق، میان عاشقان
شیوه کند برای من
عشق چو مست و خوش شود
بیخود و کش مکش شود
فاش کند چو بیدلان
بر همگان هوای من
ناز مرا به جان کشد
بر رخ من نشان کشد
چرخ فلک حسد برد
ز آنچ کند به جان من
من سر خود گرفتهام
من ز وجود رفتهام
ذره به ذره می زند
دبدبه بر فنای من
آه که روز دیر شد
آهوی لطف اسیر شد
دلبر و یار سیر شد
از سخن و دعای من
یار برفت و ماند دل
من همه شب در آب و گل
تلخ و خمار می طپم
تا به صبوح وای من
تا که صبوح دم زند
شمس و فلک علم زند
باز چو سرو ِ تر شود
پشت خم و دو تای من
گفت که باده دادمش
در دل و جان نهادمش
بال و پری گشادمش
از صفت صفای من
پیر کنون ز دست شد
سخت خراب و مست شد
نیست در آن صفت که او
گوید نکتههای من
ساقیِ جان خوبرو
باده دهد سبو سبو
تا سر و پای گم کند
زاهد و مُقتداِ من
بهر خدای ساقیا
آن قدح شگرف را
بر کف پیر من بنه
از جهت رضای من
ساقی آدمی کُشم
گر بکُشد مرا خوشم
راح بود عطای او
روح بود سخای من
باده تویی سبو منم
آب تویی و جو منم
مست میان کو منم
ساقی من سقای من
از کف خویش جَستهام
در تک خَم نشستهام
تا ز کفم رها کنی
حاکم و کدخدای من
شمس حقی که نور او
از تبِ ریز، تیغ زد
غرقه ء نور او شده
شعشعه ضیای من
غزل شمارهٔ ۱۸۲۵
تغییر،تفکیک،پیرایش،توازن و جمله بندی ِ به «استنباط» - از دامون
Wednesday, 22 January 2014
در رخ عشق نگر
در رخ عشق نگر
تا به صفت مرد شوی
نزدِ سردان منشین
کز دمشان سرد شوی
از رخ عشق بجو
چیز دگر
جز صورت
کار آن است
که با
عشق
تو همدرد شوی
چون کلوخی به صفت تو
به هوا ،برنشوی
به هوا برشوی ار
بشکنی و گرد شوی
تو اگر نا شکنی
آنت بسرشت، او
شکند
چونکه مرگت شکند
کی گهر فرد شوی
برگ چون زرد شود
بیخ تَرش سبز شود
تو چرا قانعی از
عشق
کزاو زرد شوی
دیوان
شمس
تغییر،تفکیک،پیرایش،توازن
و جمله بندی ِ به «استنباط» - از دامون
١٦/٠١/٢٠١٤
Sunday, 12 January 2014
شطرنج
زندگی، در یک نظر چون بازی ِ شطرنج میماند
که تو
شاه و وزیرت را، میدهی یکجا، تا شوی مات، بیگانه ای با خود
واگذارید بازی شطرنج را و بشتابید که بیوقت است و راهی دور
پر از ماتم پر از اندشه ء تنها
و تو
فردای نزدیکی میآیی و سربازی و من سرباز این شطرنج
و روزی محو میگردی
و روزی محومیگردم
از رُخ شطرنج
و میگویند: انتهارش مات
زندگی در یک نظر چون صفحهء شطرنج میماند
زنده گی شط است و ما اندوه ِ
یک رنج
دامون
تهران
به فرهاد معتضدی
Wednesday, 8 January 2014
در جایی نوشته
در جایی نوشته
که اگر من من باشد
و آن من در من باشد
و من به او بنگرم
و او به من
مثل من در آینه که به من مینگرد وقتی من به آینه مینگرم
من برخلاف منِ در آینه، فکر میکنم، و من در آینه، فکر نمیکند
حتی من در آینه قابلیت فکردن را درخود ندارد
پس من بلند میشوم و میروم
حالا به هر جایی، من در آینه محصورمیماند
نه، از رفتن من - من محو میشود
و تا من نخواهم
من در آینه نیست
یعنی، و جود واهی اش
نمیتواند مثل بختک مثل یک چادر من را احاطه کند
و من آزاد است
حالا هرکجا که باشد
من میتواند چایی بنوشد و در آرامش کامل
حتی بمیرد
دامون
٠٨/٠١/٢٠١٤
در رواق خالی تاریخ
در رواق خالی تاریخ
در حضیض ِ بودن ها،
آن زمان
آنزمان که مردی
قطور در بازو، در باغ، از زحدان ِ یک نفر درخت نخل، شحد ِ خُرما میفروخت
کودکی در احاطه ء
چندین نفر شتر از درد ِ دل با پدر میگفت
طبیب، آنروز آزُرده
کودک را به خاک سپرد، و پدر، شهد خرما را که از جهاز چندین نفر شتر به کاروان میرفت،
بی آنکه درد ِ دل، به خاور بُرد
دامون
٠٦/٠١/٢٠١٤
Wednesday, 1 January 2014
در سراسر آغاز
در سراسر آغازی که در نامعلوم مانده بنیادش
و در تصوری که به حقیقت نزدکتر میشود هر روز
حتی در لحظه های عمر ما شاپرک های همه چیز خوار
میغلتد، روایت داستان زندگی، به روی اکرانی ساخته از دروغ
*
طلوع ما نزدیک به عصری غم انگیز بود از آغاز، همانند پلی به آمال ِ نا معلوم ِ کسی یا چیز ِ دگری
طلوع ما نزدیک به عصری غم انگیز بود از آغاز، همانند پلی به آمال ِ نا معلوم ِ کسی یا چیز ِ دگری
*
نه، این یک اعتراض نیست که بجویی آغاز ِ خویش را، آنجا که بر خواسته حکایتی متصل به سیبی سرخ ویا دانه ای از جنس گندم؛
این آن خلوص تو است که میتابد تافتهء فردا را و نه تکرار هزاران سال را، چون دخیل ِ بسته به شاخهء درختی خشک
نه، این یک تظاهر نیست، که تمنی کنی داشتن کلاهی را که پشم داشته باشد در این مغاک افسرده و سرد که به تاراج میبرندش موریانه ها شب و روز
*
تو
تو خوب میدانی حقیقت حروفی را که در روزنامه ء تحمیلی هر روز صبح و عصر به تناولش وادار میشوی
و سکوت ِ حاضر را، که حِجله حِجله در ناکجای هر چهار راه سو سو میزند، در غیاب کلمه ای از جنس پولاد، در برابر سرب
در برابر کذب و مَجاز و هزار زهر عقرب و مار
که در این مکاره به هر ُحجره وپستو به حراج است
*
خوب میدانی که دروغ را میشنوی و در شُربش، مؤمنی تنومند میشوی
با مُهره داغ ِ ،خورده به پیشانیت، از سجده های طولانی
*
شکستن سکوت آغاز دیگر یست
که به استخارهء موریانه ها و تسبیح و برج عقرب و نحسی سیزده به رقم نشسته است
مردی بیزه از مفرغ، با دستانی چکیده از زلال طلایی ِ خون و جانشین ِ دوازده صده از ستیزه و روایت ِ شُبه شَک، از آرواره های ِ خستهء تاریخ میگوید
که رنگ قیماق ِ پس مانده در سفره، سیاه است و تو و من احشام تنومندی برای کِشتن ِ گاو آهن ِ این مکاره گشته ایم از بدو رانده شدن از نا بسامان ِ بهشت
*
موازن
موازن، باخته صحبت ِ خویش را
در آواز و تردد پژواک ِ طوطی وار، میخواند اعلام ِ غروب را
بر بسته چشم و گردن نهاده او، به کُندهء تاریخ، گوش تا گوش
دامون
یکشنبه ١٤ شهریور ١٣٨٩
Sunday, 22 December 2013
قَسم های ِ من
من با خود قسم خورده ام که در همه اُو قا ت
حتی اگر یک بار هم شُده، به یاد ِ از دست رفته گانم، سورهء میآد بسرایم
در این سرای، تو چه دانی، چه میشود
دم ِ دگری
شاید معجزه ای دوباره
سادهء دستهای آنها را، به یاد ِ روز آرد
و مرا
خوش وقت، در اعجاز ِ گُلهای ِ یاس، یا که در آغوش کشیدن
چونان که دگر در پوست نگنجد بدنم
در باور معجزه ننشسته ام
ادراکم این را میداند که گذشته، گذشته است
و به دنبالِ اسخاره و تطبیق ِ سطر به سطر ِ آنچُنان، از واژها نیستم
هر چه پیش آید خوش آید، زبان و لحجه ء خود را، عوض نباید کرد
و در یک عان، نباید که سپُرد به باد ِ هرجائی پرچم قافیه ء خویش را
من با خودم قسم خورده ام ، که ننویسم آن را که در واقع، در دل ندارم
میتراود بوی ِ خوش نان و صفای ِ روز یا که نجوایِ پرنده ای، از کوزهء لبهایم، آنسان که من آنرا میشنوم
نه آن چه چه کذائی ِ بُلبُل که از داخل ِ آن جعبه درمیاید
گُمان به هر دلیل که داری، بدان، حقیقت در چشم نمی آید و تصویر نیست
آنکه درون ِ آینه بینی، نماد تو است
آنچه درون ِ آینه نیست در تواست
درون ِ ادراکت
برای درک ِ دوباره در خویش می نگرم،
من نزد ِ خود قسم خورده ام، که تا جان در بدن دارم ایمانم را از خویش ِ در خویشم
کم نکُنم
من نزد ِ خو د قسم خورده ام، که تا ابد
عاشق باشم
عشق می سُراید معجزه را در بند بند تنم
میزُداید زِ تصویری که در آینه مرا مینگرد
و از سر ِ تسلیم ودر خالی ِ خویش
آه که، زبان الکن در این سخنکده آمد
و چندان که میرود در این لا متناهی ِ عشق
قسم یاد میکُند
به گُفتهء خویش
دامون
٢٩/٠٤/٢٠٠٩
Tuesday, 17 December 2013
در سراشیب
در بیاور آن میخ انفجارِ را از مغزم
آن ریگ شهاب گونهء مزاحم را، از کفشم
میخواهم زنده بمانم،
زندگی کنم، این چند روزهء دنیا را
عشق بورزم به جای سجده
در آزادی بمیرم، مثل پدرم آدم، مثل مادرم هوا
بدون درد سر بستن دستمال آخرت به شقیقه ام
یا آن قُل و زنجیرت به ریشه ام در اوین یا گوهر دشت
بُرو، بُرو بهشت،
من
من به جهنم
میخ نحص طویله ات نیست آنجا در سرم،
به جهنم
ریگ در بایستی ات نیست آنجا داخل کفشم
به جهنم
اگر آدم بخشید بهشت را به یه گندم
من بخشیدم همه را به تو
به بهای ِ یک جُو
بُرو به گُم
بُرو به آخِرَت، بُرو بهشت
در بیاور
آن پنبه را از گوشت
دامون
١٩/بهمن/١٣٨٨
نگرش سوم
Subscribe to:
Posts (Atom)








