Friday, 28 March 2014

میان مردمک چشم



میان مردمک چشم ایشان
همیشه حسادت مکاریست
و میگردد در لابلای افکار و اندیشه ات، مو به مو، لحظه به لحظه،
تا شکافته ای را، بسان نقال قهوه خانه ها، به صُلّابه کشد در حکایتی از بهرام و گور،
به دار خود خواسته های خویش، در تُندر گریز محبت سرد و در رواغ پیش ساختهء راستیشان
من آن لحضهء احساس پاکی اینان را برای خویشم،
که منکراتم یادآورم شود
و با بسیج جهلشان بفشارد خشاب دروغ را بر منارهء مغزم، به خونابه های کتک و شکنجه
از صمیم معده ام، به روی آمال آرزو ها، تُف کرده ام
مرا این بس که طاوان خود بودنم را نقد به اجتحاد نشسته ام
و نه، به حلوای نسیه ء اینان



دامون
٢٧/٠٩/٢٠٠٩


Friday, 7 March 2014

روز زن



در این مُقام که مفلوک مانده در انکار
و خاک هزار سالهء انتظار ِ معشوقه های بهشتی را
هنوز آدم
در گُمانه نشسته
که
بگیرد
به تومار کشد
به دار آرزو ها کشد و صد هزار افسانه ء دیگر که هر از دم
زبانه میکشد
از تبخیر خمیری به قوام نیامده، در مفرق اندیشه اش
روز زن
مبارک باد

دامون

١٧/١٠/١٣٩٠

Wednesday, 5 March 2014

التهاب




در این عصر منعکس
که نه عکسی درون ماه
و نه
ماهیت ِ عکس در ماه
***
و بند
بر قلم
در گواهی قلم در بند
و پرواز فراموش سنگها
به سخره ها به قصد سار
***
میگو ید: آمده ام من
با کوله باری از قسم های مقطوع به قیمت قاز
و دم خروس از به زیر عبا
نه پود به تار و نه، پود به تار
***
در این عصر منعکس که عکس ماه بر آب است
و نقش آرزو بر آب
قافله ای سر گردان در هر سو که سر گردان
چکمه ای گسیخته از لگام
و سُجدهء کورکوران

دامون
سه شنبه, بیست و یکم خرداد ۱۳۹۲

نقاشی بالا اثر نقاش اُتریشی (هوندرت واسار)



*قاز*در اینجا واحد پولی با ارزش بسیار کم

عصر مُنعکس اینجا به معنی برگشتن به عقب و فاصله با مدرنیته حاضر است؛ درست مثل کسی که در عصر حاضر، قرن بیست و یکم، به جای استفاده از ابزار پیشرفته‌ ، زندگی را در عصری بسیار گذشته، عصر سنگ و سنگسار گذرا باشد 


Thursday, 27 February 2014

تا من زنده ام






وقتی که در چشمهایم تصویرت
و آهنگت
مضراب قلب مرا میسراید
دیگر نممیری
تاکه من زنده است
نه
تو زنده ای
تا من زنده است
آن تابوت
آن خاک و مزار
همه و همه
جز نمایشی بیش نیست
زیراکه تو درمن میسرایی آهنگ عشق را‌
که تامن
زنده است


دامون


به پاکو د لوسیا

٢٧/٠٢/٢١٤

Wednesday, 12 February 2014

سوت ِ دلان





دراین سوت شبانگاهی که پسمانده ز ِ عصری بیش محضون است
پس سی سال
در این ایام سوت و کور که اندوه است در ماتم و ماتم قصهء دلهاست
دمان ِعصر استبداد
در این طوفان شن، در بندری موقوف
نه لنگر مانده بر کشتی نه سُکّانی به دست ناخُدائی زُبده بر اسرار
چو قومی مانده در متروکه ای نفرین شده 
بی صاحب و دَیّار میمانیم
در این طوفان محنت زا
در این بندر، در این متروکهء موقوف 
میان ماندن وبودن
میان جبر گُستاخان سلاخ
  
دامون

٠١/٠٩/٢٠٠٩

Friday, 31 January 2014

شمس حقی که نور او* از تبِ ریز، تیغ زد


من طربم طرب منم
زُهره زند نوای من
عشق، میان عاشقان
شیوه کند برای من

عشق چو مست و خوش شود
بیخود و کش مکش شود
فاش کند چو بی‌دلان
بر همگان هوای من

ناز مرا به جان کشد
بر رخ من نشان کشد
چرخ فلک حسد برد
ز آنچ کند به جان من

من سر خود گرفته‌ام
من ز وجود رفته‌ام
ذره به ذره می زند
دبدبه بر فنای من

آه که روز دیر شد
 آهوی لطف اسیر شد
دلبر و یار سیر شد
از سخن و دعای من

یار برفت و ماند دل
من همه شب در آب و گل
تلخ و خمار می طپم
تا به صبوح وای من

تا که صبوح دم زند
شمس و فلک علم زند
باز چو سرو ِ تر شود
پشت خم و دو تای من

گفت که باده دادمش
در دل و جان نهادمش
بال و پری گشادمش
از صفت صفای من

پیر کنون ز دست شد
سخت خراب و مست شد
نیست در آن صفت که او
گوید نکته‌های من

ساقیِ جان خوبرو
باده دهد سبو سبو
تا سر و پای گم کند
زاهد و مُقتداِ من

بهر خدای ساقیا
 آن قدح شگرف را
بر کف پیر من بنه
از جهت رضای من

ساقی آدمی کُشم
گر بکُشد مرا خوشم 
راح بود عطای او
روح بود سخای من

باده تویی سبو منم
آب تویی و جو منم
مست میان کو منم
ساقی من سقای من  

از کف خویش جَسته‌ام
در تک خَم نشسته‌ام
تا ز کفم رها کنی  
حاکم و کدخدای من

شمس حقی که نور او
از تبِ ریز، تیغ زد
غرقه ء نور او شده  
شعشعه ضیای من

 غزل شمارهٔ ۱۸۲۵
تغییر،تفکیک،پیرایش‌،توازن و جمله بندی ِ به «استنباط» - از دامون

Wednesday, 22 January 2014

در رخ عشق نگر


در رخ عشق نگر
تا به صفت مرد شوی
نزدِ سردان منشین
کز دمشان سرد شوی

از رخ عشق بجو
 چیز دگر
 جز صورت
کار آن است 
که با عشق
تو همدرد شوی


چون کلوخی به صفت تو
به هوا ،برنشوی

به هوا برشوی ار
بشکنی و گرد شوی


تو اگر نا شکنی
آنت بسرشت، او شکند
چونکه مرگت شکند
کی گهر فرد شوی

برگ چون زرد شود
بیخ تَرش سبز شود
تو چرا قانعی از عشق
کزاو زرد شوی


دیوان شمس 
تغییر،تفکیک،پیرایش‌،توازن و جمله بندی ِ به «استنباط» - از دامون

١٦/٠١/٢٠١٤

Sunday, 12 January 2014

شطرنج



زندگی، در یک نظر چون بازی ِ شطرنج میماند
که تو
شاه و وزیرت را، میدهی یکجا، تا شوی مات، بیگانه ای با خود
واگذارید بازی شطرنج را و بشتابید که بیوقت است و راهی دور
پر از ماتم پر از اندشه ء تنها
و تو
فردای نزدیکی میآیی و سربازی و من سرباز این شطرنج
و روزی محو میگردی
و روزی محومیگردم
از رُخ شطرنج
و میگویند: انتهارش مات
زندگی در یک نظر چون صفحهء شطرنج میماند
زنده گی شط است و ما اندوه ِ  یک رنج

دامون

تهران

به فرهاد معتضدی

Wednesday, 8 January 2014

در جایی نوشته







در جایی نوشته
که اگر من من باشد 
و آن من در من باشد 
و من به او بنگرم 
و او به من
مثل من در آینه که به من مینگرد وقتی من به آینه مینگرم
من برخلاف منِ در آینه، فکر میکنم، و من در آینه، فکر نمیکند
حتی من در آینه قابلیت فکردن را درخود ندارد 
پس من بلند میشوم و میروم 
حالا به هر جایی، من در آینه محصورمیماند
 نه، از رفتن من - من محو میشود 
و تا من نخواهم 
من در آینه نیست
یعنی، و جود واهی اش 
نمیتواند مثل بختک مثل یک چادر من را احاطه کند 
و من آزاد است 
حالا هرکجا که باشد 
من میتواند چایی بنوشد و در آرامش کامل 
حتی بمیرد


دامون

٠٨/٠١/٢٠١٤

در رواق خالی تاریخ





در رواق خالی تاریخ
در حضیض ِ بودن ها، آن زمان
آنزمان که مردی قطور در بازو، در باغ، از زحدان ِ یک نفر درخت نخل، شحد ِ خُرما میفروخت
کودکی در احاطه ء چندین نفر شتر از درد ِ دل با پدر میگفت
طبیب، آنروز آزُرده کودک را به خاک سپرد، و پدر، شهد خرما را که از جهاز چندین نفر شتر به کاروان میرفت، بی آنکه درد ِ  دل،  به خاور بُرد

دامون


٠٦/٠١/٢٠١٤