Saturday, 14 August 2010

لایزال



در لایزال ِ این مطروکه کهکشان که سکون

تنها معنیش ایستادن است
ایستادن و انتظار که شاید

و اگر،

اما فقط به خواست خدا

در لایزال دشنه به کتف

و سرب داغ که میخراشد بی پایان نغمه های چکاوک را

، در رسای این غروب تلخ،
آری
در این غروب تلخ
پر بسته فرشته عشقم را دگر حرفی نیست جز لام در نیام
لمیده ایم در میان سنگسار صبور بود و نبود

به یاد خدا

دامون

شنبه ٢٣/امرداد/١٣٨٩

Thursday, 5 August 2010

Theatrical expression





Same as usual,

life on the rocks,

bitter then cobras poison taste in my mouth earlier morning between my coffee and the cigar.

,


Same as usual




Damon

Saturday, 10 July 2010

میعاد



پرستیدن به حد مطلق

به اندازه ء فرو اُفتادن در بطن خویش ، در بطنی صیال، در زیر پوست، در ارتعاش ِ تک تاز ِ نبض؛ حتی در بُهتان حقیقتها، در نجوا در شعر
و به گمگشگشته ای در خاطر به حد انفجار، عشق، بر خوردن
روان شدن به پرسه ای در شام قریبانه با تو که عاشقانه میسرایی دال دل را به رسم دلداده گی به رسم ساده ء تقسیم


١٩/تیر/ ١٣٨٩

دامون

Wednesday, 7 July 2010

مادر




من از بدو تولد شاعر بودم 
حتی وقتی شیر مینوشیدم یا که وَنگ میزدم 
همه با شعر بود 
ومادرم ازآن 
گه گاه لذت میبُرد، هرچند 
قافیه ای تنگ را با شیونی 
در کلام میگنجاندم، او 
از زنده بودنم آرامش مییافت 
و نزد سادهء خویش میگفت: شاید 
این کلامی آسمانی را ماند 
که از دریچهء خیالِ این مغموم 
وبا این واژهء ناجور - به من اِلهام میشود 
بعد از آن همه سال، من نزد خود حرفهایِ مادر را زمزمه میکنم 
این آیا وشاید ها مثل کنه به جانم ‌اُفتاده 
بعد از آن همه سال، هنوز شیونی ناجور 
مثل موریانه به نیش میکشد مضیقهء مرا 
در واژه ای، در مَکث ِ یک سکوت 

شایدکلامی آسمانی را ماند، که در جمله ای ناهمگون به من اِلهام میشود 
شاید پژواکی را ماند که درچاله ای مسدود 
میریزد 
وشاید، زوزهء گرگی باران خورده را 
یا که ژالهء اشکهایم را برای تو 
تو که همیشه در خیالم بوده ای ومرا 
از بدوِ تولد وادار به این قافیهء ناجورکرده ای 
این شعرِ من برایِ توست 
این شعر نیست،کلام نیست 
این تو هستی 
ای گر گرفته در ورید و استخوا نهایم 
ای عشق ای زیبا - مادر 





دامون




١٨/نوامبر/٢٠٠٢

Monday, 5 July 2010

باران



نشسته ایم در مقابل
به قامت عکسی از درون آینه
شبیه به هم
لبخندمان بیصداست در پژواک
دستهایمان گرمیش به گونه ای دیگر
گر عاشقانه و گر نه، حکایت چشمهایمان یکیست
آبستن ِ باران

دامون
٠٧/تیر/١٣٨٩

Thursday, 1 July 2010

مادر



.این فرزندان تو بودند ای صراحی مغموم عشق من، مادر


.این کودکان ِ خالص، در جزوهء عشق


.که بی ریا، عصیان تو را، در بارش قطره قطرهء خویش، به باور نشستند


و چونان رودی سّیال


با وجهه ای مغرور


گذشتند


از تارُکِ زمان


بی آنکه نظر کنند به خاک،


.قنودند در خاک


چراکه آنان خلف بودند


.تداعی آواز تو در رگبار ِ آرامش طوفان






دامون




‏پنجشنبه‏، 2009‏/08‏/06

Tuesday, 29 June 2010

ناخوشی بازم کشد، بر خیابان، راه ِ دور



ناخوشی بازم کشد، بر خیابان، راه ِ دور

باز، کشیدم عشق به سنگفرش ِ خیابان در سِراط‌ِ روز
برای گز کردن هفتُمین کوچه دست چپ در آخر

بار وحشتم به دوش در خمیازه های ِ بیخیالی و در دسترَسَ، فقط لَمس ِ سیم ِ فشار ِ قوّی ِ خون

که مپالدم میراندم به سطح ِ نا همگِن ِ این ِراه
که تو مرا گوئی حتی چونان غریزه ای که در آوشخور زمانی ِ تَخَّیُلَت آرمیده، برای روز مبادا
که چهار نعلت ُکند، برای تاخت ِ یورتمهء ِ نرم
توسن جسمم را، دگر قراری نمانده
در آشکارا این پرهیختهء مرا پریشانیست
که همچون ریشه های سروده در لفاف پوست ِگردو
این آستانه راه ِ شیری را ماند، مُماس بر جادهای ابریشم
بر ساحل ِ مدائنی بَرَحوط


دامون
فقط برای تو

یکشنبه، ٠١/ آذر/ ١٣٨٨

Wednesday, 23 June 2010

بُغض سی ساله





میریزد همچو ابر بهار، ژاله های قطرانی از آسیمهء چشمانم به چاله ای مسدود که در اندیشه نگنجد


*
اقرار باید داشت، به این دریده پردهء اقبال که حایلی بود مابین ما
اقرار باید کرد که ضحاک را نامی بود در ندانستهء فهم ما
چرا که مشروب گشتنش در ورید این دیار
بر هنر خود ندانستهء میراب می ماند
که مانده درگود کنده به دست خویش
همچون کهر اسبی رخش آسا
مانده در گُه و گنداب
*


هنگامه ء پرسش
آری یا نی
و بی خردی
حکایت ِ دیدن عکس دجاله در غروب قمر
-


آوای موازن دلسوز هنوز در پژواک
که میسرود مغموم : ای سالکان راه ِ حقیقت
هنوز مانده به صبح سه دانگ
-
و جمع بیخردان
که مینگاشتند به جهل خویش
که: آری، طلوع همین گرفتن و بستن به تیرچه های کوچه


-
طلوع همین مکرر تکرار
که مرگ را سربی قامت وحشت


....
طلوع همین که بنشینی نشسته به جای


-
در این تندر باطل


-
به انتظار خدای


*
میریزد همچو ابر بهار، ژاله های قطرانی
از آسیمهء چشمانم به چاله ای مسدود که در اندیشه نگنجد
در این بهار

دامون


جمعه،٠٦/فرودین/١٣٨٩

Monday, 14 June 2010

اگر چه





اگر چه زخمه زخمه ی بازتابم را باریده ام 

و خورده پژواکم و نظم نثر ِ من به هیچ، حتی به هیچ، گم گشته بندری نیافت راه
!اگر چه
مرا دشنام سر در گم

مرا تدبیرهم، یکدم نمیباید
در این غُربتگهِ  تاریک ِ عصری غایب از انسان


دامون‏

۰۴/۰۸/۲۰۰۹

Friday, 11 June 2010

زمین




این خاک و گرد که روی سینهء ماست
این شعله ور نسیم زمستان
این، که میبلعد کالبُد هر زشت و زیبا را در ضمیر خویش
حتی سرشته‌ ای موضون را از نواله ای در خون
این زمین، که الوان است و خواستگاهِ تن ماست
این مرز پُر گُهر
خانهء ماست


دامون
٢٠/٠٣/١٣٨٩