Thursday, 25 February 2010

قَسم های‌ ِ من





من با خودم قسم خورده ام که در همه اُو قا ت
حتی اگر یک بار هم شُده، به یاد ِ از دست رفته گانم، سورهء میآد بسرایم

در این سرای، تو چه دانی، چه میشود دم ِ دگری
شاید معجزه ای دوباره سادهء دستهای‌ آنان را، به یاد ِ روز آرد
و مرا، خوش وقت، در اعجاز ِ گُلهای ِ یاس، یا که در آغوش کشیدن‌
چونان که دگر در پوست نگنجد بدنم

در باور معجزه ننشسته ام
ادراکم این را میداند که گذشته، گذشته است
و به دنبالِ اسخاره و تطبیق ِ سطر به سطر ِ آنچُنان، از واژه نیستم
هر چه پیش آید خوش آید، زبان و لحجه ء خود را، عوض نباید کرد
و در یک عان
نباید که سپُرد به باد ِ هرجائی، پرچم قافیه ء خویش را
من با خودم قسم خورده ام، که ننویسم، آن را که در واقع، در دل ندارم

میتراود بوی ِ خوش نان و صفای ِ روز
یا که نجوایِ پرنده، از کوزهء لبهایم، آنسان که من آنرا میشنوم
نه آن چه چه کذائی ِ بُلبُل که از داخل ِ آن جعبه درمیاید

گُمان به هر دلیل که داری بدان، حقیقت در چشم نمی آید و تصویر نیست
آنکه درون ِ آینه بینی، نماد تو است
آنچه درون ِ آینه نیست در تواست
درون ِ ادراکت

برای درک ِ دوباره در خویش مینگرم،
من نزد ِ خود قسم یاد کرده ام، که تا جان در بدن دارم ایمانم را از خویش ِ در خویشم
کم نکُنم
من نزد ِ خو د قسم خورده ام، که تا ابد
عاشق باشم
عشق می سُراید معجزه را در بند بند من
میزُداید عشق، از تصویری که در آینه مرا مینگرد
و از سر ِ تسلیم در خالی ِ خویش

آه که، زبان، الکن در این سخنکده آمد
و چندان که میرود در این لا مکان ِ عشق
قسم یاد میکُند به گُفتهء خود

دامون


٢٤/٠٤/٢٠٠٩

Tuesday, 23 February 2010

ترفندی دیگر




گوئی از نژاد الکنان‌ ِ هفت کواکب فشرده اند اینان را
که با تکیه بر جهیز کبر، لگدمال میکنند خاک ایران را


درود، قصدم از نوشتن این چند سطر فقط یاد آوری به دوستان و ملاقات کننده گان سایت لطف سخن است، یاد آوری ِ دردی که نه فقط دامنگیر مردم ماست بلکه طبیعت یگانه و زیبای ایران را هم با استبداد و کور نگری در تار و مار است. این عدهء از تمدن بیخبر که با تجویز و مصوبه های بی ربط خویش باعث نا آرامی و نابودی طبیعت میشوند همان صاحب منصبان خودمُختار در صدر کار هستند، یکی از اینها معاون اول رئیس جمهور، احمدی نژاد میباشدکه با امضا و اختیار گرفتن قدرت به یکه تازی است. با مشاهدهء مدرکی که در بالا آمده، درمییابیدکه ایشان نه فقط تمام آمال یک ملت را به ابتزال میکشد، بلکه این امضا را به وِ جههء انقلابی جامیزند و با این ترفند دست پیش رامیگیرد که پس نیُافتد.‌ ایشان فکر میکنند که با دسته ای نابینا به سُفره نشسته اند و هیچ کس نمیبیند که ایشان فقط به فکر پر کردن جیب خود و اغیار همدستشان هستند و همچنین بنیان پایگاههای مخفی نظامی و غیر قابل دسترس برای اعمال شیطانی آینده را هم نقشه ریزی میکنند. بر هر انسان اندیشمند و خیر خواه واضح است که دست شیطانی اینها توشه ای را برای فرزندان این سرزمین حائض نیست و بهره مندان از آن در اصل، بانک های واقع در خارج از کشور است که احتیاجی به شرح آنرا نمیبینم.
برای وضوح بیشتر میتوانید به سایت آقای درویش، مهار بیابانزایی در ایران
http://darvish100.blogfa.com/
و همینطور به سایت پایگاه اطلاع رسانی جمهوری اسلامی مُراجعه کنید
http://www.dolat.ir/NSite/Keyword/?key=22567
با کمال تشکر فراوان
دامون
٠٤/اسپند/١٣٨٨

برای بزرگنمائی تصویر بالا، لطفاً کُرزر را روی آن فشار دهید





حمله به کوی دانشگاه تهران در تاریخ -25 خرداد 88

حمله به کوی دانشگاه تهران در تاریخ -25 خرداد 88که باعث کشته شدن بیش از چهار دانشجو و زخمی شدن دویست و پنجاه نفر شد که توسط افراد خود رژیم فیلمبرداری و تهیه شده، حالا چرا (؟؟) و چگونه ( !!! ) دست بی بی سی افتاده بماند، بعضی ها میگویند از همان فراری های تازه به انگلیسی بدست آمده که با آن پناه بگیرند؛ اتفاقاً خیلی جالب میتواند باشد چند نفر را یا بکشی یا فیلم بگیری همان را هم پیراهن یوسف کنی خودتان ببینید

با تشکر دامون

حمله به کوی دانشگاه تهران-25 خرداد88

http://www.youtube.com/watch?v=c2y9Wl_teFY&feature=player_embedded#

خطابهء منصور


من خدا هستم

من شخص نیستم که دستگیرش کنی
من موجود نیستم که ایجادم کنی
من خدا هستم و هر طوری فکرکنی
با تو هستم
من تورا میفهمم
من تورا درک میکنم - اصلاً این
تو نیستی این منم
هر افسانه ای که تو دنیا گفته شده
از زبون من بوده، تازه
افسانه هاءی هم هست
که تا بحال نگفتمشون
نه اینکه گوش شنوا براش نبوده
چون من خودم گوش هستم
یه گوش شنوا که هر صداءی را
که حتی هیچکس اونو نمیشنوه
برام واضح و روشنه
نه اینکه زبان گفتنشو نداشته باشم
یا اینکه قدرت تکلمش رو
چون

من من هستم
وهیچ چیز و هیچ کس شبیه به من نیست
و من شبیه همه چیز هستم
حتی شبیه عشق
من فراموش نمیکنم
نه تو رو نه کس دیگری رو
یا چیز دیگری رو
چون من همه کس وهمه چیز هستم
حتی انتقام
من اگر بخوام در
بارهء خودم توضیح بدم
حتی تو کتابها دفترها و
تومارها هم جا نمیشه
تا به حال هرچی در باره من
شنیدی، دیده ای یا که گفته ای
همش کاملاً درست بوده
ولی این همش نبوده
من خاتمه ندارم
توی فکرها جا نمیگیرم
این ابعاد که تو میشناسی یا خواهی شناخت
برا پیدا کردن سرّ من کافی نیست
چون من مجود نیستم
در هیچ کجا ودر همه جا
هیچ نهانگاهی نمیتونه آنقدر نهان
باشه که من ندانم
تو،میتونی از دست بیماری
فرار کنی، از دست پیری،
یا انتقام فرار کنی
بدان
که آن راه و من جلو پاهات گذاشته ام
چون من راه هستم
من دو خط موازییم که
در بینهایت هم موازی هستم
مثل شمشیر نیستم که
سرم کج با شه
مثل مسلسل نیستم که تکرار گلوله کنم
من همیشه جدید هستم
اصلاً هیچ چی از من جدید تر
نیست یعنی هر چیز جدیدی که
تو بسازی برای من تکراریِه
مثل مسلسل که تکرار گلوله هاست
دامون

Monday, 22 February 2010

خسته



خسته ایم
خسته از بگیر و ببندهای
بین تو و این سبز نیم رنگ
که
همچون غصیانی ترشیده سو سو میزند
خسته ازآن خروار زیرهءِ کرمانت
که چون تُهفه ای به نَتَنز بُرده ای برای خیر ات
خسته از حضور گُشنه گان ِ همیشه در در صحنه
خسته از آن دستک و تُنبک ِ اتمی و آبپاش های شیمیائی از جنس خُتن
خسته از آویختن میوه های نارس از تیرک های به احتزاز دحشت مرگ
خسته از آوای جمعهء آن مردک کودن کور، که قهرمان شقاوت است در رصالت ِ مرگ
و میفشارد پای عاجزش را بر گلوی صبح ، که دیگر، نسُرایدهیچ
چکاوکی
خسته از این حقیقت ِ برهنه که چون تُفی سر بالاست
*
این ختم قائله نیست این ادامه ء هنوز است
شتابی نیست در مُخیلهءِ شورای حاکمان
آنها را به
که ولی نعمتی وقیح در بالا دست
که ساطور و شکنجه را همچون مترسک به کفهء اُزان
در تبادل آذاد گشتن ِ جمعیت شُغالان
است
سوزاندن آخرین شراره هاست
که نماند روشنی دگر
در این بارگاه ِ شیطانی
خسته ایم
خسته ایم از این همه دروغ، و بر صُلابت این صده میسپاریم شمایان را
چو واژه ای، خواهید دید




سوم/ اسپند/ ١٣٨٨
دامون

Sunday, 21 February 2010

به گفتهء آ



در شهر کوران مریضی بود که میدید، به گفتهء آ
کوران دسته دسته، با عصاهای نجیب خویش در رسیدند
و آنسان، که ماری را در جُبّهء‌ حلزون گرفتار،
ویا موشی در مسلخ، مردک ِ بینوا را بر دو چشم، شفا بخشیدند
و بعد از آن بر خویش بالیدن و گُفتند که ما کُنندهء کاریم و دست ِ انتقام
و بر خطابه نبشتند بر سُریر دروازه
اگر بینش خوب بودندی، در تملک ِ هر شخص میبودی
پس ایدون باد


دامون


Arbeit Macht Frei by Heidi Winner

Friday, 19 February 2010

جائی در بی نهایت، نزدیک به خدا - ۱




سئوالی 
بی چون و چرا 
و حقیقتی دور از دسترس سیمرغ 

جائی سُفته و محض فرای سوی ِ احساس ِ لمس 
جائی در بی نهایت، نزدیک به خدا

*

در زمستانیِ این خواب قوطه میخوری

آنسان که باغچهء کوچک ِ کنار حیاط را از یاد برده ای

و در تخیُلت، به آفرینش ِ مناره ای تا امتداد آبی رنگ

آرزو هایت، هرچند ساده و خوردسال 

ولی

به کوچه ای بُنبست ختم خواهد شد

اگر که تاریخ را
به ذکر نگیری

مُدام نخوانی نوشتهء خویشت را

گاز نگیری زبانت را

واین حقیقت محض را

این عریانی را

نبینی، در کنار خود

*

جوینده گان، یابنده میشوند

شاید در آنزمان

که عارض شبق فامشان بر زمین بوسه زند

هم آنانکه، امروز در دست گرفته عصا

چون روشندلان به جست و جوی حقیقتند

در نقطه ای نیافتنی، نزدیک به خدا 


دامون ‏ 


۲۰۰۹/۰۵/۱۵ جمعه‏ 

با نگرش و تنظیم دوباره

٢٨/بهمن/١٣٨٨

Thursday, 18 February 2010

تکرار معجزه در خواب ِ زمستانی





دست ِ خواهش ما، در هواست آویزان
و سئوالی غیر قابل ِ اِغماض از درخت اندیشه هامان
*
کاویدن، در این وادیهء بی انتهای ِ سروده ها
و یافتن جمله ای در خور
نبودن، در بارانداز ِ اطلاق، از آفرینش
و حلول ِ آن دم‌‌، که چشمانت را بگشاید، به روی پنجره ای شاید
که ببینی زره زره ات در عشق خلاصه میشود یا نِی
و سروده ات آیا آن وحی را ماند که سرچمه اش را حتی خود ندانی که کُجاست،
به معرکه ای ماند که در مِعمَر ِآن تنها تو نشسته ای
و تو درفراگوش ِ خویش میخوانی
و تو زمزمهء صماع در خویش میمانی
و آیه های کتابت، در آن لحظه نبشتهء توست
و در آن مضحرهء واجد، علت را خواهی یافت
آن گُزیدهء معمول را، که بایِست و نه شایِست،
هرآنچه را که اَنگِ وسوسه است و شناگری ماهر در زیر ِ پوست
بر جهیزهءِِ الهام



دامون
دوشنبه‏،‏ 11/05/2009

Wednesday, 17 February 2010

خطابهء اعظم



آنگاه که ضلمت را در این سیاره
انبان و کتیبهء شکنجه را چونان پرچم های ِ رنگارنگ آویخته سازیم
در هرکرانه ای، بر سر هر بازار و مناره ای
و قدقامت شکستهء انسان را پُر ز کاه، آویزان به هر درخت
آنگاهان که بر باخته ایم حتی صورتمان را بر جهیز ِ ناچیز شیطان،
بر سفیدی که متمایز است از هر رنگ دگر،
بر پایه ای که اثاثش بر آب است و کتابش به جوهرخون
و اسطوره ء هزارن زجه است، از عُمق دل کشیده
همچون شیحه آن توسن ِ به بند
آنگاه که فاتح شدیم
دلوی از سرچشمهء معرفت سیراب را لازم باید
برای تطهیر، برای غسل تعمید دستهامان



دامون

Monday, 15 February 2010

لحظه







در به در در کوچه و بازار و شهرم
روی لب خُشکیده بوی دوست
طعم ِ تلخ ِ دوستی، عشق، در غبار ِ روز
قصه ای بر روی ِ لبهایم نمیگیرد قدم
آیه های‌ ِ یائس برهر سو طنین افکن
مرگ میگردد درکویری سُرخ
فصل ِ دیگر از غم و تنهائی است
در غبار و دود کودکی فرطوط را مانم
نه در دستان‌ ِِ من برگی بنوشته به عشقی سُرخ
نه در دستار ِ من اَنبان ِ روزی خوش
میروم تا بینهایتهای ِ دور
تا مگر آنجا پدیدارَت کُنم ای دوست

دامون

Sunday, 14 February 2010

تولدی دیگر


درعصری که خُرفهءگاو- علف بود
با خطبهء خروس
جفتم بریده شد
از نطفه ای نهان در نزد مادرم
مادر رفیق بود ودرسِ انسان را
به گونهء وحی در من خلاصه کرد
و من- ایستاده ام
فرسنگها دور
ازخاک او
در عصری که خُرفهء گاو گاو است
وسگها حقِ رأی دارند
بی صدا، در سکوت، در بغضِ نیافتنِ انسان
در عصری غمگین ایستاده ام - در شُخمزارِ روز
در قلبِ گاوها دیوانهگیست
و رأی سگها چون زوزه ایست


دامون
به مریم ی.ش

Saturday, 13 February 2010

رنج ِ حقیقت


جسمی لرزان، از جنس آینه، میرقصد چون آونگ
از چوبه ای که تیفالبندی شاید آنرا به عادت مردمانه ء شرع
به احتزاز نبض زمان کوبیده
که نجنبد آبی در آسیاب و نماند قرار در هاون
در این دییار که توازُن را انگاری، ارزش به طلا در کفّه ای، در تبادل به قرصی از نان است
مرسوم - بی تعارف‌ ِ ایستادن و مردن است
آنگونه که فرخ مُرد یا که امیر 
در کوچه ای منتهی به ما
دامون
١٩/بهمن/١٣٨٨
تیفالبند= نجار ستون، سَقف ِ چوبی و چوبهء دار
امیر و فرخ دو اسم خاص
با اقتباس از شعر سیروس شاملو

Thursday, 11 February 2010

دو بیتی های عاشقانه





در بلندی بالا دست که آوازه ء سکوت - تنها نجواست
و هر صدا حتی به گوش جبرئیل هم نمیرسد
در قطب انتظار
طنین ِ فریادت
در یافته ای بارانی دوباره تکرار خواهد شد
در گُدازهء خاک
آنگونه، چون تردد این بیت بیت ِ من
در کشتزار‌ ِ رویش تو
در جزر و مدّ ِ چشمهء عشق
در باز تاب ِ این پژواک


دامون

سه شنبه

‏/٠٩/٠٦/٢٠٠٩

غاشیه



مزرعه ایست، که حتی دگر، نامی بر آن نیست این شهر
، این دنیای پسمانده
و درآن
آمالی درو شده در طوفان
لگدمال گاو های آهنی
در سرابی مواج از رمل ِ قلتیده به دنبال
،میپالد عطشان، میپالد مثل ماهی اُفتاده به مغاک
، مثل مرغی بدون سر که از شاخه ای به شاخه ای دگر
و از ستونی به ستونی، محض ِ یک فرجام
در خواب است این غمزده گورستان ِ بعید
با چشم باز،به قدمگاه میرود در این غریبانهء غروب،
در اربعین مطلق قرن ِ شهاب و تندر رعد

دامون
جمعه دوم /بهمن/١٣٨٨


پالیدن : پر پر زدن درهنگام شکنجه ویا از گرسنهگی
غاشیه : مسخره، دلقکوار
قرن ِ شهاب و تندر رعد : عصر ِ شهابهای خانمانسوز

پُل ِ سراط : راهی بدون بازگشت و جانفرسا

گاو های آهنی : ارابه هائی است مُتشکل از دو چرخ برای شُخم، ویا متشکل

از چهار چرخ برای دِروُ و حمل توده های درو شده، که بیشتر

توسط اسب، مادیان، قاطرهای عقیم و گاومیش های اخته

به حرکت در میآیند و از قدیمالایام در این نواحی

رواج داشته و دارد

Wednesday, 10 February 2010

در غیاب عشق




ابرق دلم

در کنارهء این بندر عبوس

.خشکیده وُ اسیر، در لحظه ای ما وراءِ میلاد ِ تو مانده است

.زمان دیگر مقیاس این مطروکه را هم از یاد برده است

.در آشکار، نهفتهء دل تو، سوزش اُجاق‌ِ دل من است

من در محیطِ ناکجا 

گرفتار ِ جنگ با خویشتن است

 جنگ

با آسیابی ایستاده، در غیاب باد




دامون
۲۰۰۹/۱۰/ ۲۵



Saturday, 6 February 2010

ما





کلمه ء "ما"، هر چند که امروزه کمتر به آن توجه میشود، اما یکی از پایه های اولیه ء بقا ءِ تمامی انسانها بوده است و به واسطه آن قدمهای اولیه ء زندگی به رنگ و لعاب تفاهم، از آن نقش میگرفته.


اینکه همیشه افراد جامعهء مدنی و پیشرفته مجموع و تمامی افراد آن جامعه را تشکیل میدهند، باعث میشود دولتمندان‌ آن جامعه اساس و پایه ء زندگی مُرفه را برای همه در نظر بگیرند و نه فقط برای جمعیت معدودی از آن و این مهم گویای آن میشود که به خواسته تمام مردم آن مدنیت، ترتیب اثر داده شده و مُقامی از یک قشر یا یک جمع کوچکتر در آن دیده نشود ، به همین خاطر، " رفاه، تعلیم و تربیت"، تمامی افراد تشکیل دهندهء اجتماع را در بر گرفته و کمتر کسی از ‌روند آن بیزار و بری میشود.این گونه جوامع پیشرفته اکثراً برای آن دسته و قومی که به صورتی در جوار فشار، ارعاب و تبعیض، زندگی‌ ِ سختی را میگذرانند به صورت آرزو و ‌اُلگو میشوند.نظر من از این بحث ، دراز پردازی نیست، همه ما میدانیم که رویه ارتقاع دادن یک قشر ِ جامعه ، از اکثریت آن، چه عواقب دُشوار و غیر قابل جبرانی به دنبال دارد؛ به عنوان مثال اگر در یک جامعهء چند نژادی بخواهیم فقط به یک نژاد توجه خود را مصروف کنیم و آن را بر دیگر اقوام همجوارش برتر بدانیم، چگونه باید اکثر قوانین مدنی که برای یک زندگی ساده و آذاد واجد است را زیر پا گذاشته و نظام مشروع را به سُلطهء استبداد بسپاریم لااقل،بر همه ما واضح و توجیح شده که تفکیک مذهب، نژاد و از این معقول، مُتعاقب با پسرفت و به جا ماندنمان از همسایهگانمان خواهد شد و ما را هر روز بیشتر و وسیعتر در این آماس، به پیلهء تنیده به دست خودمان خفه و محدودمینماید. البته، روال داستان سُلطه، تبعیض و جبر، به قدمت تاریخ فاشیسیم آلمان های نازیست و یا حزب نژاد گرای افریقای جنوبی نیست و سن آن حتی از سنگنوشته ها، منشورها و احرام ثلاثهء مصر هم بیشتر و به بدو تاریخ انسان ها بازمیگردد و خروارها نوشته را نقش میدهد که در تارُک تاریخ بجا مانده است.زمین همیشه یک خاستگاه برای انسانها ی هر دوره بوده و اکثر جوامع بدوی هم، حتی، برای آن احترام بخصوصی قائل بوده اند و آن را به نیکی برای فرزندان خویش به جا گذاشته اند. " آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند" همیشه اثری از خود به جا گذاشته اند که همانند مطلو ب خواص، رفتار ناگونه‌ و خلاف مذهب استادان امر را حائض و چه به نغض و یا نثر صحیح، آمال آذادی را جستجو گر و نقش فزاینده ء تعلیم عصر حاضر را به دنبال داشته و دارد.میثاق من تو و او در یک کلمه خلاصه میشود "ما"، و ما کشتی نشسته گانیم ، سُکان و بادبان آینده را خود رقم میزنیم و در دست خویش داریم که به اُفقی بهتر راه یابیم، یا هنوز هم در مرتبهء انسانی به درجات پست تر نزول اجلال کنیم. ما آینده نه فقط خویش و نه فقط امروز را، که آیندهء ما را در آینده مینویسیم و این تاریخ میتواند گویای لعنت ویا بارز شهادت به وظیفهء 
انسانیمان باشد




دامون
شنبه/١٧/بهمن/١٣٨٨

Tuesday, 2 February 2010

نهُفته




اغماض، دیواریست بر بلندای ِ حقیقت مُماس
 و انکار
هندسه ای دارد، به موازات دروغ
افراشته
تا بینهایت ِ اطلاق
درد است، مضیقهء اجبار




دامون


١٨/آذر/١٣٨٨

لاله




در گونه ای نا خوشآیند، پیچیده‌ ام رسام صدایم را، امروز

در درنگ دهشت آن دست که میچیند، نجوای هر پژواک را در گلو
و آن تازهءِ شیرین را، در بهر وجود
رستخیز اسب زمان، در باور من است، تو چه میدانی؟
در باورم اندیشهء عمیق دست کریحیست پُر ز خواهش ِچیدن
در این مکاره ء تکبُر و استبداد
این
آماس ِ تلخ یک گاز است از سیبی شاید
چو سنگواره ای، اُفتاده به کُنج ِ اِنزوا
این همه را
شاید در ادراک‌ ِ یک فصل نابجا وسرد
مانده گذارد، لاله،
در اجتهاد ِ شهادت، به دست یک
آفت هر جائی
تو چه میدانی؟




دامون


سه شنبه، هشتم دی / ١٣٨٨

Monday, 1 February 2010

قدقامت




وقتی در نقطهء عطف‌، و یا
در تردد ِ سوره های ِ هر جائی، قنود میبندی
وتخم لَقّ‌ ِ شَک را بر کردار حضور خویش به وضو مینیشینی
به قد قامت آیا و شایدها
در آن وقت، در آن لحظه، در آن زمان، داستان آزاده گی را
از یاد بُرده ای، فلسفهء پریدن را
ساختنِ آشیانی در بلندایِ خانهء سیمرغ


دامون


١١/٠٧/٢٠٠٩

Sunday, 31 January 2010

روز پرواز





امروز روز پرواز است

نزديك تو مي آيم ، بوي بيابان مي شنوم
.
.
.رستگاری در سبکباریست

گر چه نشسته ای اینجا

در نیاز

مرا راهي از تو بدر نيست

مانده خالی از هرآنچه داشته

و تهی بی هيچ تصويری



دامون

Jan. 31, 2010

Friday, 29 January 2010

وتاریخ



و تاریخ را
هر از یکبار هم، اگر ورق بزنی
ثروت را با هنر که شالودهء ایمان است
در یک رود نخواهی یافت
حتی در این روند امروزی، که بنیانش در اُسطورهء مُعاصر ِ زجر است
*
این مُرشدان ِ به صُفره نشسته
که هر از دم
به نیش میکشند
جنازهء مرغی بریان را
.هر سازی که مخالف اشتهاشان بنوازد

هر لحمه را که از زبان حال بر آید
در گلو به شکر چُماق بخراشند
و بسوزانند به ارتداد
با روایتی، درآورده از زیر عبایشان
همانند ِ دم خروس
ویا
به استناد ِ قَسَم، ز نام کسی که دستهایش بُریده است


دامون
٠٦/بهمن/١٣٨٨

Tuesday, 26 January 2010

اِمتداد






گله ای نیست در اینجا که منم
امّا
هر چه مجنون به سرش آمده بود
حتّئ
خورده کاهی هم نیست
در تشابُه
که چه کرده است با من عشق
و تنفر را
در همه اَجزایَم، روح بخشیده است
چه بگویم
که چه حالیست مرا، پُر شده ام
بغض در رگهایم
در همه اجزایم، یکصدا میخواند
و بارانِ بی ابر ِ صدایم
یکصدا میبارد
خنده ای نیست در اینجا که منم
رخستی میخواهم
تا بر اَحوال ِ پریشان شده ام
پوزخندی بزنم

دامون

Monday, 25 January 2010

صدا




تنها صداست که میماند، تا انتهایِ شب
طنین‌ ِ من در تو، هر چند خاموش
و پِچ پچ ِ گنجشگها قبل از رها شدن در باد
تنها صداست که میماند، تا امتداد ِ یخ زده شب
طنین ِ من در تو بی انتهاست
تنها صداست

دامون

‏09‏/آوريل‏/5


Friday, 22 January 2010

غاشیه








مزرعه ایست، که حتی دگر، نامی بر آن نیست، این شهر، این دنیای پسمانده
و درآن
آمالی درو شده در طوفان،
لگدمال گاو های آهنی
در سرابی مواج از رمل ِ قلتیده به دنبال،
میپالد عطشان، میپالد مثل ماهی اُفتاده به مغاک، مثل مرغی بدون سر
که از شاخه ای به شاخه ای دگر
و از ستونی به ستونی، محض ِ یک فرجام
در خواب است این غمزده گورستان ِ بعید
با چشم باز،
به قدمگاه میرود در این غریبانهء غروب،
در اربعین مطلق قرن ِ شهاب و تندر رعد





دامون

جمعه دوم /بهمن/١٣٨٨


غاشیه : مسخره، دلقکوار
پالیدن : پر پر زدن درهنگام شکنجه‌
قرن ِ شهاب و تندر رعد : عصر ِ شهابهای خانمانسوز
پُل ِ سراط : راهی بدون بازگشت و جانفرسا
گاو های آهنی : ارابه هائی متشکل از دو چرخ برای شُخم، ویا متشکل از چهار چرخ برای دِروُ و حمل توده های درو شده، که بیشتر توسط اسب، مادیان، 
قاطرهای عقیم و گاومیش های اَخته به حرکت در میآیند و از قدیمال ایام رواج داشتهاند

فرتور بالا سمبُلیک هستش در مرکزش ایران بانو قرار دارد و اطرافش خاءنین مزدوران و تجزیه طلبها پراکند اند، چهره هاشان زبانزد تنفرشان از  ایرانشهری وایرانی بودن ماست  

Tuesday, 19 January 2010

در سراشیب




قصد من این نیست که فقط بنویسم یا ترسم از این نیست که صدام شنیده بشه یا نشه
به تاریخ که نگاه میکنی، همش پُر از طنین و آهنگ است که به گوش میرسه، و طنین آواز من یا طنین آواز تو تنها نیستند.
بشر غیر از خلوص کاذب که ساخته و پرداختهء دست خودش است یک مجموعه از عادات ثابت ِ حیوانی را هم داراست، که هر چند از آنها تمایض میجوید، نا آگاهانه و یا در خفا به آنها میپردازد.
این مهم ِ مذکور، در زندگی یکایک آدمیان وجود دارد، که بصورت ملایم و یا بصورت تشدد، در انفعال است.
در جزوه های ِ درسی خویش به بحث "نژاد و اتفاق افتادن نژاد" برخوردم ، که سالها قبل در دانشگاه علوم طبیعی به تحصیلشان بودم و به این جمله رسیدم که: در طبیعت البته با استنباط آدم امروزی "نژاد حیوانات و شکل گرفته شدن آنها در بدو، به موقعیت جغرافیایی ِ آنها بستهگی داشته و نه به چیز دیگری "؛ یعنی اینکه کوهنشینان کوتاه قدتر از بادیه نشینان، افریقاي ها تیره تر، اروپائیان سفید تر و صد هزار دلیل و برهان دیگر است که یاد آور میشوم!!!!، بحث من در آن نیست.
سئوال این است که آیا روند تکامل در آن رفتاری که ما از آنها (به خاطر تمایض خویش از حیوانات، ودر بعضی مواقع از انسان های دیگر) دوری میجسته ایم، آیا آنها، در حال تکامل هستند یا اینکه در مجموع بین دو نقطه مسدود در نوسان میباشند یعنی اینکه گذشت زمان به تغییر و تحول آنها اثر نداشته و از بدو ِ آفرینش تا به امروزفقط در یک نوسان آونگی قرار داشته و تا به حال به نقطهء عطفی نرسیده؛ شواهد این امر را در ادبیات دیروز و امروز یا در عوض شدن انسانها از خوب به بد و تبدیل عشق و حُب ِ آسمانی به فریضه های شیطانی را در مد ِ نظر میگیریم و در مجموعهء "در سراشیب" به آن میپردازیم

تا مقالهء بعدی


دامون
سه شنه ٢٩/دی/١٣٨٨

از کوزه





از کوزه بُرون همان طراود که در اوست
و نی آنکه بر دوشش کشد وصفش کند
به آن حکایت که لُولُو را تلعلُوئی واجد باید نی آنکه زرگر نامش کند
تکیه بر کلمه ای به نام من، تو ویا نقشی از این قبیل را در سر نیست

مر آنچه تو گوئی و نی - نقش ِ جوهر کم رنگت، که دُ چار است
باری، عُمق مطلب از کجاوه پرید
و مرا افسون در چیز دیگربود که لکنت داشت
چرا که لکنت خود نشانهء استواریست در بیتوتهء عزلت
آنچه ناگویاست نشانه گر ِ بارزی از محض ِ بودن است در حضیض
و مرتبه ای بس والاست - در طریق
آنچه در تصاحُبش سالکان به چلّه نشینند ومُرتاضان بر فرش نسرین


دامون
13/05/2009

Thursday, 14 January 2010

امید







سنگ صبور من
ای سندباد داستان پدر
و تو ای سیه چُردهء مادر
سوزنی اگر دستی گزید
خونی اگر چکید،
قلبی اگر شکست
پرنده اگر که مرد
پرواز بودنیست


دامون

‏دوشنبه‏/٠٨/٠٦/٢٠٠٩

Wednesday, 13 January 2010

بستر اندوه




جهان در پس این سیارهء مغموم
این جایگاه عشق و سرودن پنهان است تو ای تنها ترین
کابوسی مهیب و تلخ
روایت زخم و خون را در قلیان ِ شب میکاود
حقیقتی زنده می شود در سراط شب، در سردی سُرب
در ولایت دشنه و ننگ
ترکیده از ضُلال آتش و خون
در بستر رودی خُشک از گونهء پدری قطره قطره
در این مطروکهء ِ خراب
در این مُغاک، جائی که خدعه و فریب
با صداقت و وفا
هم سو و هم صدا نمی شود
در بستر اندوهناک مدائن


دامون

23/06/2009

Tuesday, 12 January 2010

از خُشکسال تا به هنوز






مجالی برای بوئیدن یک سیب یا طناول ِ یک تکه نان هم، نمانده
از بهشت مجاز تا به هنوز
پا برهنه و تنها به انتظار جواب ِ خدا نشسته ام
در اتفاق خُشکسالی دیروز،  در وسعت این برباد رفته َبرَهوط


دامون

١٦/دی/١٣٨٨

Sunday, 10 January 2010

توانستن





خواسته هایم را، آن آ مال آرزو هایم را، آنها را که در بغض هم حتی، نتوان سرود
نه بر باد رفته، نه از عصیان گسیخته، انبان کرده ام،برای روز مبادا
*
گذشت زمان هم گزندی نمی زند به تک تک آنان، تا آن زمان که من منم
توانسته ها را در اکابر ِ اکنون به دوره گرفته ام
توانسته ها و خواسته های من، دوستان قدیمند، همانند صبر و ضفر
در بُعد آرزو خواسته ام توانسته ها را،
در بُعد آرزو به شهادت نشسته ام ایوب گونه، بر تک تک آنها




دامون

٠٦/٠٦/٢٠٠٩

Saturday, 9 January 2010

من






من در من گرفتار‌ ِ من است در تنهائی، در رؤیا، در خواب و بیداری
من گرفتار آن من که میبندد مرا به مُزهء سنگین ندانم
*
در خویش مینگرم _ ناگونه، گم، هر گوشهء اندیشه را
در خویش می نتوانم گذشت، از معبر این دیوار
می مرا دستها بسته میماند در این زندان ِ در بسته
می به اندیشه فُرو رفته به جا
می گرفتار است در میم ِ من
در من بسی من ها
و من تنها


دامون
‏پنجشنبه‏، 2009‏/07‏/02

Wednesday, 6 January 2010

قمار





فرزانهءغمگینیست
این باخته در ظلمت
تکچهره به جا مانده
اَفسُرده ز ناکامی
*
بر باد یکی تنپوش
آواره ولی آزاد
تنپوش اگر آن بود
تکچهرهء من اینسان
آزُرده نمیماندی

دامون




Tuesday, 5 January 2010

اعتراض




بیابانیست این ملغمه، این آشوب

که در آن

گُلّه گُلّهءِ اقشار

آمیخته مُماس، بر اُسطورهءِ آزادی

در طلیعه، به میعاد ِِ سهلِ نیاز

تا شاید، بر افروزند چراقی در اَعصار

به روشنی

در این ‌گُسترِ ِ بی انکار
*
فراخ میدانیست در ستیغ

و در آن

ستورانِ مُلحد 

آهیخته در آهن و سُرب

به پایکوب‌ ِ شهیدان

.دندان در مقابل دندان


دامون


١٢/دی ماه/١٣٨٨

Monday, 4 January 2010

شمایان








عکس قبار آلودی که در آن
شمایان مرا بُهت زده مینگرند
همچُنان دریچه ای
در مقابل چشمان حصرت آلودم
آویخته
سرمای روز، گُنگ
روی پوست صورتم پرسه میزند
من در بیتها، در لحضه ها
در اشاره ها، به کاغذی بودنِ
.سطرهایم شک میکنم

در نبودتان

در ورطهء سنگی این شعر
حتی مرا
واژه ای در کار نیست
شمایان جایتان در قلب من خالیست
و من اینگونه خالی

*

دامون

Saturday, 2 January 2010

کوبه



هیچکَسم دست بر این کوبه نسود
خالیست حیاطِ ا َندیشه هایِ من
و کلاغهای‌ِ حرف همه با بغض مرا مینگرند
و علفهای هرز در باغچه ریشه دواندند
کسی دست به کوبه نسود و من تنها
میانِ ابریشم این پیله مانده ام
میان پهنهء در هیچ نیامد پیش
حتی سلام ِ رهگذری
زمان مرا ز یاد برده در این انتظار ِ سرد
در این حیاط وحش





دامون