Friday, 14 May 2010

سرباز






سربازی سر ِ بازی ِ سُرسُره بازی سُر خورد و سرش شکست

سربازی سر بازی سُر خورد و سرش شکست
سربازی سر خورد
و سرش شکست
سربازی
سرش شکست
سربازی
ش.................کست



سر.....................باز


سربازی سر به بازیِ سربازی داد، سرش شکست

سرش را باخت، آن سر بازی که سر رفته بود حواصش سر بازیِ سربازی
تیر که خورد به قلبش گفت: آخ
هر سربازی که تیر بخورد به قلبش میگوید آخ
تکراریه، نه
مثل مسلسل، که تکرار میکنه گلوله را با پژواک آخ
"از آن روزی که دست حضرت حابیل گشت آغشته به خون حضرت قابیل"
فقط....... آخ
تکرار مکرر،
نه؟



دامون

١٩/آذر/١٣٨٨

Wednesday, 12 May 2010

فرزاد



در این مُدام غریبگونه‌ در این دشت انتظار
که آسایش در کفّه ای به بهای ِ شکنجه است
و انتظار نا محضون در حجاب اجبار است
این مرغ طوفان خورده، دل من، امید را به ذکر مکرر نشسته است
درسراط وجودی در افسانه ها
در بازتاب رویش هر یاخته ء نا هنگام


دامون

١٥/٠٢/١٣٨٩

Tuesday, 11 May 2010

اَسرار







انسان تراکمٍ تکرار است، در بطنِ زمین

فریاد پژواکیست در ورا آن

وطلاطم آب در ژرفنایٍ وسعت دریا

نبضٍ زمان است

و دلمهء ماهی هایٍ

گُلی در

حوضٍ

خانهء ما، شاید

تکرارٍ حقیقتهاست

حقیقت

درحوضٍ خانهء ماست

*


دامون

Monday, 10 May 2010

کمانگر



زمین
آبستن بستریست در شکافته  خاک
شاید، بدست گاو آهنی
.که میکند درو، بدون وقفه، شکوفه های جاری فردا را
در شخمزار، در شوره زار، در کویر این برهوت، دستی نمیروید دگر شبیح دستانت
هزار سال هم اگر

حتی هزار سال سیاه هم

دامون
١٩/٠٢/٨٩
به یاد فرزاد کمانگر

Sunday, 9 May 2010

حقیقت





کنارِ نهر روان ایستاده ام
سایهء بوزینه میجنبد درون آب
ومن
در میکشم
در میکشم، حقیقت را به جرعه ای
و بیخبری
بیخبری، در سا یه ای مینگرد
رفتار ناگونهء مرا

آه ای حرفهای کال و مقوائی
و
ای
تجسم های تکراری
خوب میدانم
خوب میدانم، که همه
همه، خالی از حقیقتید

کنار نهر روان ایستاده ام، بی واژهگی مرا
پرتاب کرده بر آن سویِ بیتها
در بیتهائی که من پشتگاه کرده ام
دستی
دستی، برایِ میعآد هائل نیست
و آسمان
آسمان، نقشی عمودی است
ورنگ آب
رنگی سرخگون است، نه نیلگون

جرعه ای دیگر
جرعه ای دیگر از این وامانده را باید
تا شاید
تا شاید، حقیقت را
حقیقت را، واضحتر کند
واضحتر کند از آن، که هست در مردمک چشمانم

کنار نهر روان ایستاده ام
شاگردی بیش نیستم
در پژوهش آب
و حقیقت را
جرعه ای از آن آب میپندارم
که
سرچشمهء نهر است
و نبودش را
و نبودش را، احساس میکنم

احساس میکنم، درطعمِ تلخِ خشکیدهء لبهام

کنار نهر روان ایستاده ام
با خنجری
با خنجری در کِتفِ نازکم

دامون
١٩/٠٢/١٣٨٩

مجموعه طلسم با بازنگری و نگارش جدید

Friday, 7 May 2010

یاد







درون پنجره چرک است، چرک به حرف

به هر طرف که مینگری، رنگ، رنگ ِ خشک و خمود

خُدای ِ پیر زمانرا، به نجوا ست موازن

به بام مسجدی از سنگ به سَجده و به قنود

غُبار

غُبار گرفته نفس را درونِ سینه به حبس

و من

و من نشسته به یاد

لمیده سخت به سکوی خانه کنار حیاط


درون پنجره چرک است، چرک به حرف

به هر طرف

به هر طرف که درنگری، چهره های ِ زرد و خمود

غُبار

غُبار گرفته نَفَس را درون ِ سینه به حبس


و من در اندرون خانه به یاد

رفته فُرو






دامون



٠٩/٠٢/١٣٨٩

Monday, 3 May 2010

راز ما در ما




من



این منٍ در ما
این کثافت چهره با امیالٍ شرم آور
چٌنان ما را بخود برده است
که دنیا خواب و
ما هم خواب
چنان در خود
فرو مردیم
که ما


در


ما





دامون




Friday, 23 April 2010

زلزله




شبها ساعت ١١ بعد از اخبار، یک شو ی‌ ِ امریکایی هست که هنر مند معروف جی. لِنُ ‌آنرا اجرا میکنه که تقریباً تو سراسر دنیا آنرا پخش میکنند؛ در هر صورت بینهایت انتقادی است و اکثراً هر اتفاق روز را به طنز میکشد و به واحی بودن و مسخره بودن بعضی از آنها افزایش بیشتری میدهد؛ به عنوان مثال به دَدَر رفتن گُلف باز معروف دنیا، آقای تایگر وُ وود و جُک درست کردن های فلبداحه در بارهء آن، همینطور اعمال و رفتار سردم داران جهان را، از حماقتهای جرج بووش گرفته، تا حرفهای چرند گفته شده توسط احمدی نژاد را. دو روز پیش موضوع بر سر زمینلرزه بود و نظر دانشمندان در باره علت وقوع و چه کارهائی میتوان کرد که این اتفاقات کمترین صدمه را به ساکنین آن شهر بزند. بعد از چندی آمد صراغ این گفتهء شیخ ِ خُل ِ اسلام کاظم صدقی و وقوع زمینلرزه به خاطر حجاب خانم های بد حجاب که بدون دادن هیچ شاخ و برگی در تعریف آن مردم همه یکجا و بدون اختیار زدند زیر خنده، یاد حرفهای آقای دکتر بنی صدر در زمان وقوع فاجعه، اول استکبار اسلامی افتادم؛ در میدان رصالت، انتهای خیابان سمنگان ، نظام آباد‌و سید خندان مردم بعد از همهمهء دیدن عکس آقا داخل ماه و دوام گرفتن دولت موقت مشغول صحبتهای یک شخص تحصیلکرده از فرانسه که مدرک دکترمهندسی هم داشت گوش میکردن، اگه سوزن مینداختی پائین نمیرفت؛ دسته دسته، فوج فوج و مثل موجی آروم گوش تا گوش مردم ایستاده بودن تا از کلمات قصار این حضرت آقای ِ از فرنگ برگشته و همینطور، آقای دکتر قطب زاده که بعد از ایشان منبر داشت گوش فرا دهند؛ من با محمد و ابراهیم دو همبازی بچهگیهایم از دور صدای بنی صدر را از داخل بلند گو های طنین انداز میدان میشنُفتیم، هر از چند بار مردم سه بار پشت سر هم صلوات میفرستادن داخل قهوه خانهء بابای بهرام پر بود از عمله، که بیکار و دست رودست منتظر دیزی های چیده شده روی مدبخ گازی ته قهوه خانه بودند که حاضر بشن؛ بگذریم، حرف داخل حرف اومد آقای بنی صدر میگفت ( برای توجیه حجاب اجباری ): دانشمندان در خارج توانسته اند ثابت کنند که از موی زنان اشعه ای متصاعد میشود که باعث حال به حال شدن جنس مذکر میشود؛ درست چند ماه بعد از آن دکتر قطب زاده در تلویزیون در باره مدل های حجاب و مانتو و لچک ومقنعه و پوشاندن مو و هر گونه برآمدهگی صحبت میکرد و عکسهای روسری هایی که این کار را بینهایت آسان میکرد را برای بانوان نان آور خانه شخصاً تعریف میکرد؛ از مانتو هایی که وقتی میپوشی شان دیگر دَقمسهء چشمچرانی آقایان همکار را نخواهی داشت و غیره که بسیار رقتبار و قاشق قاشق این زهر آب مُهلک را به خورد ملت میداد هر از چند یکبار هم چُو داستان موتور سوارانی بود که به صورت یک زن بدبخت، یا تیق میکشیدند، یا اسید میپاشیدن به قول معروف آتش حجاب و گزینش انفراد ِ جوانان دختر و پسر هر روز بیشتر میشد من عازم صفر بودم، پدر مادرم با پرداخت پول توانسته بودند بچهء دردونشون و بزارن توی هواپیما و برای همیشه ازش خداحافضی کنند، چند سال بعد محمد همبازیم را داخل خانه شان و جلوی چشم مادر و خواهرش تو سن ١٦ سالهگی تیر باران کردند بدون هیچ علتی؛ ابراهیم، تنها پسر آمیرزا سمسار را هم به جرم همراه داشتن یک برگه اعلامیه به دار زدند، مادرم میگفت آمیرزا از همان روز لال شد و در دکانش همیشه بسته ماند حتی آب هم از آب تکان نخورد چه برسه به زلزله خانم های انگلیس که تعدادشان تا به حال (بعد از دعوت‌ انجمنهای آذادیخواه ) به شش هزار نفر میرسد، در چند روز آینده میخواهند که با برهنه کردن بالا تنهء خودشان نشان دهند که زلزله ای اتفاق اگر نیفتد مردم ایران بدانند که این چرندیات زاییدهء مغز پریشان کسانی است که از صبح خروس خوان تا عصر شغال خوان با آنهمه دکترا و ریش و پشم و عمامه و رداده و نعلین و جُبه و عبا، با داغی به پیشانی به خاک صايیده ، فقط و فقط، تفکرشان به عنوان اشرف مخلوقات،چیزی نیست، جز به وسط پایشان
اینها انگاری از مادر زاده نشده اند و فرزند دختر ندارند یاد شعر های ایرج افتادم (پدر ملت ایران)وسط اشکهایم کمی طبسم به صورتم نشست به حال ایران و ایرنی بودنم پوزخندی زدم، گرسنه گی طاقت فرساست، عشق طاقتت رو تاق میکنه اما هر وقت به حرف های این نکبت ها گوش میکنی هوا تو دلت تنگتر میشه زلزله میشه

دامون
٠٣/فرودین/١٣٨٩
با اقتباس از نوشته های خُسْن آقا، روزنامهء مترو و شو جِی لنو

Boobquake: A news flash, quite literallyIran is one of the world's most earthquake-prone countries, but the explanation for the tremors by one cleric left a lot of people scratching their heads.Hojatoleslam Kazem Sedighi said: 'Many women who do not dress modestly... lead young men astray, corrupt their chastity and spread adultery in society, which (consequently) increases earthquakes.'In order to prove him wrong, over 30,000 women have signed up to a Facebook group called Boobquake.It was started by Jennifer McCreight, who wants to test the cleric's claim scientifically, by getting thousands of women to show off their cleavages to see if any tectonic movements follow.'On Monday, April 26th, I will wear the most cleavage-showing shirt I own,' she says. 'Yes, the one usually reserved for a night on the town.




Thursday, 22 April 2010

ای عجب، دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول؟


الحذَر! ای غافلان! زین وحشت‌آباد الحذَر
الحذَر! ای عاقلان! زین مُرده آباد الحذَر



ای عجب، دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول؟
زین هواهای عَفَن، زین آب‌های ناگوار؟

عرصه‌ای نادلگشا و بقعه‌ای نادلپسند
قرصه‌ای ناسودمند و شربتی ناسازگار

مرگ در وی حاکم و آفات، در وی پاد شاه
ظلم در وی قهرمان و فتنه، در وی پیش کار

امن در وی مستحیل و عدل در وی ناامید
کام در وی ناروا، راحت در او ناپایدار

ماه را ننگ محاق و مِهر را نقص کسوف
خاک را عیب زُلازل، چرخ را رنج دوار

مهر را خفاش دشمن، شمع را پروانه خصم
جهل را بر دست تیغ و، عقل را بر پای خار

شیر را از مور صد زخم، اینت انصاف ای‌جهان
پیل را از پشه صد رنج، اینت عدل ای روزگار

نرگسش بیمار بینی، لاله‌اش دل‌سوخته
قنچه‌اش دلتنگ یابی و بنفشه سوگوار

دین تو رای ضعیف و ظلم چون دستت قوی
امن چون نانت عزیز و عدل چون عرض تو خوار

گه ز مال طفل می‌زن لوت‌های معتبر
گه ز سیم بیوه میخر جامه‌های نامدار

آخر اندر عهد ِ تو این قاعدت شد مستمر
در مدارس زخم چوب و در معابر گیرودار

وجه مخموری تو بر بوریای مسجد است
وز مسلمانی خویش آنگه نگردی شرمسار؟

تا کی این راه مزور، راه باید رفت راه
تا کی این کار مزخرف، کار باید کرد کار




جمال‌الدین محمد اصفهانی

Monday, 19 April 2010

سیمرغ







تو ای سیمرغ قاف قرن
که زنجیر از زمان سازی و جبریل امین را پر به مویی بندی و ز ِ اَنوار تابان نیزه افرازی
و از مرز مکان تا ماوراء لامکان تازی
به قوم خود فراموشان بخوان حکم مسیحائی
که
هی، برخیز
بیافروز آن چراغ شور ایمان و
به بام کهکشان بر شُو
ز ِ خود در شُو
به خود در شُو
و در تابوت ِ تن
برخیز و چون فرزند مریم
خالص و پاک و مُجرب شُو
کزاین بیهوده خاموشی
و زآن دزدان ِ مشعلدار
جهان گُمراهتر گردد
سخن این است و جُز این نیست
که داماد حقیقت از فراز حجله ء ِ
پُر خاک و خونش میکشد فریاد
عروس ِ راستی را خون هر داماد کافی نیست

ناشناس

عکسهای بالا، گرفته شده از ابتکار هنرمندی عرب است که به دستور صدام در بیرون دروازه شهری در عراق ساخته شده که در آن از کُلاه خود سربازان کشته شده ء ایرانی استفاده کرده است
پنجاه سال پیش تر یک هنرمند آلمان به دستور هیتلر آباژور و لوستر هائی با پوست انسان درست کرده که در موزه شهر برلین و فجایع جنگی هنوز به چشم میخورد؛ من که فکر میکنم آن هنرمند عرب بیشتر از همکار آلمان خویش الهام گرفته باشد

Sunday, 18 April 2010

رو باده‌پرست شو چو اوباش



در بزم قلندران قلاش
بنشین و شراب نوش و خوش باش
تا ذوق می و خمار یابی
باید که شوی تو نیز قلاش
در صومعه چند خود پرستی؟
رو باده‌پرست شو چو اوباش
در جام جهان‌نمای می بین
سّر ِ دو جهان، ولی مکن فاش
ور خود نظری کنی به ساقی
سرمست شوی ز چشم رعناش
جز نقش نگار هر چه بینی
از لوح ضمیر پاک بخراش
باشد که ببینی، ای عراقی،
در نقش وجود خویش نقاش

عراقی

Thursday, 15 April 2010

تو چه دانی؟



در آستین هزار توی ِ افسونگر زمان
تو چه دانی، کدام بازی تازه نشسته به انتظار
شاید دو خط موازی به اشتباه ونخواسته در انتها
یکی شوند
و انبوه شاخه های این درخت که مانده خُشک
به بار نشیند در مرز ِ میان شبُ پِگاه
در بعد بی قرار زمان
در امکان


دامون
٢٦/٠١/١٣٨٩

به م.فردا

Monday, 5 April 2010

آونگ









جاودانه ماندن 

در این ناکجا که بنیاد ِ کاذبش شالوده بر حدیث و معماست، هرگز نبوده مرا در باور ادراک
چرا که این اژدهای نا به هنگام ِ زمان را ابائی نیست

 در بلعیدن فراعن و اجرامشان
در پندار 

گوئی که نرمیده میشود 
شمشیر سخت، چو موم، به دست بازیگر ِ زمان
و این قطره های ناگُزیر، چکیدهء کاسه صبریست 

که می آوشخورد 
همچون مرحمی قلب ِ شکسته مرا
اکنون 

همیشه آغازی دوباره است
و من
در خروش جانکاه امروز گویی
در اسارت و قربانی یک حرف ساده مانده ام
حرفی شبیح  آزادی
آزاده زیستن 

و نبودن در قید‌ ِ یوق بنده گی
****

در رمز سادهء این منطق 
و به جُرم بودن
در مکاره ای که سودش موازی باختن است
*

که خود بنویسم 
سطری، به سهم دیگری
و نمانم شبیه ِ، آونگی، آویخته در میان بود و نبود







دامون






١٥/٠١/١٣٨٩

Friday, 2 April 2010

مثلث






رویِ درختی فاخته 

کو کو کنان بجا ماند

وا مانده سهر گشته

آوازِ خوش فراموش

*

با التماس می خواند
 
کو آن سرابِ مستی

درپایهء درختی 

چوپانِ پیر و فرطوط

*

در پیشِ چَشمِ او بود 

دستار آرزو ها

چون غنچه ای شکفته

پرپر شده زِ طوفان

*

در آرزویِ دیدار پر باز کرد و خود را

در آسمان رها کرد، کو کو کُنان صدایش

گُم گشت از سر شاخ

حصرت خوران و مردود 

آهی کشید چوپان

میخواند این سخن را 

:با ناله هایِ فاخته

گر تلختر زِ زهری

گر منجمد چو کوهی

ای مرگ خواهمت من

!ای آرزویِ آخِر




دامون


Thursday, 1 April 2010

شعری بدون نام



به هر سو میدوانم اسب چشمانم
مگر در لابلای آهن و پولاد
در بست و بوم کوچه های خشک
 مهمان میادت شوم ، ای دوست
دستانم را قایق وار - به پهنی یک پنجره
روانه دیدار با دستانت کنم
سکوت غمگین سُْوالهای بیجواب و ترشیده در هواست آویزان
و در آوشخوار جز پژواک محض نیست
و خمیازهء گرسنهگی در هر بند استخوان
شمشیر گسیخته - به خونخواهی دلم
دو اسبه پیک نظر میدوانم از چپ و راست
در لابلای آ هن و پولاد
در بوم و بست کوچهء عشق
مابین هر سؤال
مابین پهنهء در
لحظه ئ دیگر باید مرا، سخنی دیگر باید مرا
تا با واژه ای نازکتر از نوک سوزن، بشکافم
تجسم تنها بودن را در چشمانت
و وزن خویش را در اندیشه ات
بی من چه حال میان کوچهء لبهات؟

دامون
٠٧/فوریه/٢٠٠٤

دو اسبه پیک نظر میدوانم از چپ و راست
از عراقی

Wednesday, 31 March 2010

ماهی ها





شعر ماهی ها، از دامون، در بارهء جنایاتی است که درزندان کهریزک و بعد از تظاهرات آذادی خواهانهء مردم در عاشورا و ایام محرم انجام شده ؛ امروز یکی از افشا کننده گان وجود چنین پایگاه مخُف و شیطانی خود در شکنجه گاه و در وضعیت بسیار بد و مُواجه با مرگ است؛ و این رژیم ددمنش تاکید بر فراموشی آن دارد که بتواند بیشتر با نقاب انسانی در جوانان رخنه کند و دست در آب بیگُناهی بشوید؛ فراموشی این جنایت مُنجر به ارتکاب این نُخبهگان مرگ به جنایتی بزرگتر خواهد شد
با تشکر

مصطفی صُدیری
( سر دبیر )

١٢/٠١/١٣٨٩


و ماهی ها ٢


ورق های ِاین بازی دوباره در هم بُر میخورند، در یک جو‌ ِ کاملاً جدید
ماهی ها، آب‌ ِ چشمه میطلبند، نه آب ِ حوض ِ لجن بسته و کثیف
من هم همراه این سیل ِ مخلوط بر لجن، به تصفیه خانهء دولتی رفتم، به کهریزک
باید که افتخار کنیم


که چنینین مراکزی با این همه گردن کُلفت پیشرفته


هنوز پیدا میشود، در سایهء سنگین انقلابمان، بلی
زمان میگذرد و ما هر روز گرسنهء تجاوز یم در این مرکز
حتی آب هم از آب سبز حوض تکان نمیخورد


و مجلس در شُور ِ انقلابی ِ هجده میلیارد دُلار طلاست، که رُبوده شُده


از دست یک بازرگان ِ خیّر ِ ایرانی، در انتهای ِ جادهء ابریشم
*

برنامه در کهریزک اول شروع با زُدایش ِ من از تخیُل در وراءِ آذادیست
چراغ سبز
برای دوختن لثه هایم به زبان، توسط چند بخیه صادر شُد، همین دیروز
من لال ِ مادر زاد شُده ام
و نمیدانی حتی که گورم کُجاست


و یا سنگی صبور


که کسی روی آن حَک کُند نامی مثل ِ بی نام


به قولی رفتی، رفتی
این را به پیشانی ات نوشته اند

برادران ِ بسیجی
گوش تا گوش به صف ایستاده اند
اینها هم انسانند، حقشان را میخواهند
*
لحضهء انقطاع کی میرسد برادران؟
من درکُجای ِ زمین ایستاده ام نبض ِ زمان کُجاست؟
*
وقت نماز شُد
رفت از دست دین

*
آنطرف تر سرکوچه حلوا خیر میکنند، حلوای ِ دولتی، جشن است
و در آن، برادران و خواهران
همه،وصول میکنند، دویستو پنجاه هزار تو مَن، برای هر رائس
چه میشود کرد
به غیر از خواندن نماز وحشت؟


دامون

پنجشنبه ٢٨ آبان ١٣٨٨

Thursday, 25 March 2010

ابدیت


ابدیت، دیواریست نازک

میان تو،من و او

که نماند به جا، چیز دیگری

نه تو، نه من، نه او، کالبد مجاز این را سروده است

نه آن من در من

ابدیت در حیاط موجود نیست

و در ممات، جُز مکتوبی بیش نیست

نوشته به سنگ قبر

شبیح به: شوی فداکار، همسری دلبند

شهیدی کشته به سرب

و از این قبیل



دامون


‏دوشنبه‏، ٢٥/٠٥/٢٠٠٩

Wednesday, 24 March 2010

جاودانه




جاودانه ماندن


هرگز در اریکه باور نبوده مرا


چرا که این اژدهای بی پیکر زمان را ابائی نیست


در بلعیدن فراعن و اجرامشان
در پندار، نرمیده میشود، چون موم، شمشیر سخت، به دست زمان


و این


قطره قطره ها


چکیدهء کاسه صبریست که می آوشخورد همچون مرحمی


قلب ِ شکسته مرا




دامون
٠٢/فروردین/١٣٨٩




Monday, 22 March 2010

بهر طویل






زندگی، صحنه ء بازیست، و ما هریک نقشی از اندیشهء خود را به روی پردهء هر روز، اگر غمگین اگر شاداب به هر نحوی که میباید نه می شاید، به گرما گرم این آتش که میسوزد به هر هیمه به هر تروار، چه در گرماش چه در شعله اش به دلگرمی ویا دودش که چون ابری ولی نازا نمیبارد به بام و کومه های ِ ما، نشسته در خیال و خلصه و وجدی چُنان کو گفته باشندش که خوشبخت است ویا در بخت بی بختی گرفتار



دامون


٠١/٠١/٨٩


Wednesday, 17 March 2010

یاد ٣






نشسته
نشسته در ستبر ِ اُستخوانی جاده ای پُر فراز و نشیب، ترددی به جا مانده از این غزل، آنک
گذشتِ زمان، ماسیده درحیاط بی درخت این خانه، در بارش حقیقت برفی و در کوران بازی ِ سرنوشت

از سرگذشته ای از دورترین خاطره ام، مرا به یاد خویش آرد،
دوباره تکرار میشوم، در یافته‌ای از جنس ِکاغذ و سرود
و در سیل اینِ حروف، ژاله های قلتان میآوشخُوارد گونه ها یم را،
و مِضراب عشق به شورابه میزند در سایه ء لبهام


دامون
چهار شنبهء آخر سال ١٣٨٨

Monday, 15 March 2010

استنباط






در نفیسهء هر سر
هزار سوداست
که بر رواق اندیشه نشسته است
و این غریزهء موجود را
در رُبات تن
تفت میدهد
میصیقلد،
به گفتهء دیگر
آنسان که استنباط ما از این کیهان ِ ابدی
آهیخته هامان را نمایان کند
و در انعکاس مردمک چشم
به موم ِ تجرد
ُمهر شود
*
در هر گونهء نا آشنا هم اما تفکریست
که با به دست یازیدن به آن
توان
که
راند
مرکب تخیل را به کاروانسرائی نهفته ز دست بری
هزار فسانه نهفته هنوز
در انعطاف کاغذ
در زبانزد قلم
هزار ناگفته هنوز


دامون


Saturday, 13 March 2010

مهک






در این قیرینه بَرزَن، در این کوی
در این دشت
در این تُندر، در این شام ِ شبانگاهی که حتی
نمیگیرد نشان کس از تو یا من
مهک برسینه های چاک خورده، نمیآرد به توفیر عیاری بین ِ زنگ و ، سنگ و آهن
در این قیرنه برزن، در این شام ِ شبانگاهی به تُندر
در این برزخ به دانش گُم شده نام
در این کوره، دراین بوته در آتش، چو ابراهیم، غنوده، دست بسته پای الکَن
به علم ِ معرفت بر باد رفته، نه بر خاطر، نه بر بنوشته ای
من

دامون



‏شنبه‏، 2009‏/04‏/18

Tuesday, 9 March 2010

دراین تیزآب رنج و خون





دراین تیزآب رنج و خون

دراین بیقوله که حتی نمیروید نهالِ گندم امید، درونِ شوره زارانش

غبار ِ شب کشیده بُرقه ای تاریک به روی ِ کوچه بختک وار

تجزائی نمییابی در این ظلمت

میان سبز پاکوبان و آن سبزینهء سمی درون جام

خر دجال میگردد درون کوچه های شهر

نوای ِ شرمگونش لحیب ظلم میبارد به هر دیوار

بر این طغیان که اطشان است

دراین خشکیده گورستان

دراین بیقوله که حتی

نمیروید نهالِ گندم امید، درونِ شوره زارانش


دامون‏


۰۴/۱۰/۲۰۰۹


Monday, 8 March 2010

درد هار





که درد هار در گوشه ء مرگ بخُسبد در سه تیغ ِ تارُک ِ بوم
که نجنبد آب در استکا ن های کمر باریک
و نگردد لبریز چائی خواهش دل در تنشی
لنگری آخته در شریانی بسته مسدود مرا
سخت میگیرد و میپیچدم اندر خَم این کوچهء صبح
که نه آغوشی باز
بِنِشینَد - به حزیان سر راه

دامون
با اقتباس از مُنا

دوشنبه،١٧/١٢/١٣٨٨

Saturday, 6 March 2010

کاکتوس



پیوند ِ نور به تاریکی در ثبیت و ضبط‌ ِ شنیده ها نه، دیده ها 

طلیعهء شیطان از هر جدار در این مقلطه، در این دیدار،

 نمکین سوزش زخمیست بر دل ِ مجروح ِ خدا






دامون

Thursday, 4 March 2010

انحراف





“نه به باد رفته نه خاکستری به جا مانده از آتشم”
من فرزند ِ خَلَف نبوده ام، نامی چون آدم بر من نهاده اند
و ازپهلویم ، در بین ِ دنده های کجم
از جداری که در پس داستانهای ِ غریب باید خواند
وصله ای مغموم، آه کشیده ای هووا نام، پرداخته اند
و او را مُخاطب ِ خویش کرده ام
هووایِ من هر صبحدم در چشمه ای آینه وار شانه ای با ضرافت ِشبنم را
بر کمند گیسوانش میکشید ودر نگاه ِ خویش
نه فقط بر کمند ِ گیسوانش شانه میکشید، که در حیرت، به عکس ِ دیگری در آب مینگریست
تصویر ِ ماری خوش خط و خال شاید
که به او، درختی که بر سر ِ هر شاخه اش گوی ِ دواری به قامت ِ سُرخ گونه وگوهر بار
آویخته بود را در کنار چشمه نشان میداد
حَسَد در پَس ِ چشمان ِ مار با حرص آزیدن گرفت
و به این گونه که بینی میوهء گناه را نبلعیده در این خاکستانم
و عصارهء انگور را در تاکتستان ِ غنیمت بُرده از بهشت در طنش ِ سایه مینوشم
من آمیخته ام به زمین، چونان نها ل ِ سیب، دانهء گندم، تنیده به خاک
در ناهموار سیاره ای سرد که حتی پر ِ سیمرغش را مئوائی نیست
یا بهشت ِ برین را
تنها من، مُخاطبم ، وبرگهای پلاسیدهء انجیر



دامون
نقاشی ازپیکاسو "زن در آیینه
‏جمعه‏، 2009‏/05‏/01

Wednesday, 3 March 2010

زخمه ء سوم






ترانه ای دیگر باید مرا سُخنی، حرفی، جمله ای دیگر باید مرا
باید چُنان گلوله ای سُربی رنگ بشکافم قافیه ای تنگتر از نوک ِ سوزن را
*
از اُسطوره ء پارسیم
و سوره های ِ وهم آمیز ِ اوستا را
میبارم در آوشخور ِ زمان
معمارم، میسازم خانه ای از آجُر، از سنگ
که تو در آن لانه کُنی، ای کژ دُم ِ زیبا
میآمیخَم سُخن را با ساروج، با گِل و کاه
در بستر ِ زمین، در بطن ِ خویش
با آیه های ِ قیچی شُده در بُطری ِ شراب، هر صُبح قبل از طلوع ِ آفتاب و چون سُر خورده گان ِ مست، واژ گونه مینگرم چرخش ِ دوران را
واژه ای دیگر باید مرا، سُخنی، حرفی جُمله ای دیگر باید مرا
رودکی وار




دامون

Monday, 1 March 2010

دروغ



نشنیده ای این سورهء تکراری را که گُفته اند
دندان در مُقابل ِ دندان، چشم در مقابل چشم
و به حَتم
دروغ در مقابل دروغ

خُناق نیست که بگیرد گلویشان، وندارد تیغ
مَهریه ایست، به نقد کشتن انسان، در ازدواج به صیغهء ابلیس


دامون
٠٣/اسپند/١٣٨٨

سراط




چُنان چُمبک زده بوزینهء تاریخ را مانم،
نشسته در سراط ِ ساحلی خشکیده از احساس
ترسان تر از هر موج، که می کوبد به خاطر، همچو آونگی طنین آمیز
*


به سوگ وحم، آواز ترنّم را از این خوشبختی ِ مغموم میخوانم
*


امیدی نیست، پژواکی، تکرار مرا سائیده و بد بو
چونان تُرشیده غثیانی بر این پرخیده دستار است
*


جوابی نیست، فقط پژواک این خمیازهء مخمور
میان آرُق ِ سرد محبت ها


دامون


شنبه/١٠/١٠/٢٠٠٩

Sunday, 28 February 2010

آخرین آغاز



روزی باد مرا خواهد بُرد
صفحهء خالی‌ ِ عشق
از غم ِ این پائیز مینشیند به غبار
و حدیثش میشود
پاک ز تصویر وجود
روزی خواهد آمد
که درآن
توسن‌ ِ جسم رها خواهد شُد،
باد مرا خواهد بُرد وسلامم را هیچ کَس نمیدهد پاسخ
و مزارم حتّی خالی ِ بودنِ من را
احساس نخوا هد کرد



دامون


Saturday, 27 February 2010

انقطاع







آن زمان که چشم را بسته ای، جز آتش درون خویش نخواهی دید
جهانی را به جهنم ِ اکنون مبدل و چون سایه ای متروک به امتداد خویش خواهی رسید
تنها را به تنهائی ِ خویش راه نخواهی داد و ترک می گویی آن ستیغ اندیشه را در جاری جهل
و آشیانهء حقیقت را تنها درخت خشکیده عصیان خویش خواهی دید
و آنگاهان آبی ِ آسمان را دشنامی بی پایان
و باران مرطوب را مُدامت
و خون جاری را
طلوع ِ خورشید میپنداری
دگردیسی ِ خویشت را جز به استیجار در لباس دیو نخواهی یافت
و حضور افسانه ء فردوس را چون وردی در هزیان در بیقولهء این مکاره به بازارمیبری
تا قلب ایستاده در طلسمت به رَشک ِ آرزویی نیافته
فتنه ای دیگر را به اجاق نشاند
در مضیقه افطار به مغز آدمی، چشمانت شراره ء شوقی جهنمی گیرد
و در متواری افکارت هیچ گریزی نیابی، جُز تسلیم
جُز تسلیم به مطلق ِ ابلیس


در آن سراط که ابتذالت را، اسطوره میخواندی
حقیقت محض را نزدکتر خواهی دید
و
در این صیقلهء شبق فام
دجال را نواده ای همخون یافته
و دو قاشیهء همزاد را که از دوشانه به یوق بنده گی ات نشانده اند را، دو یار گرسنه

سخن بر سرآمد ِ اندیشه ها رسید، گلهای ِ لمیزرع این لوت ِ پُر طپش، به سرآبی میزد، در خلصهء 

وجود





دامون
شنبه/٠٨/١٢/١٣٨٨




به کاکتوس

Friday, 26 February 2010

فیلم کامل حمله به دانشگاه از یو تییوب

http://www.youtube.com/watch?v=F52wtg1BROk&feature=player_embedded#

فیلم کامل حمله به دانشگاه از یو تییوب لطفاً آن را در صورت مقدور در سایت خودتان تکسیر کنید
دامون

گُفتهء سُقراط




دانسته هایم مرا به ابتداء ندانستن کشید
آنسان فهمیده ام که هنوز نفهمیده ام، این ناکُجا را چه انتهاست
مغلطه ایست دنیا، که قوطهء هر ماهی در آب
و بیتوتهء من بر این بوریایِ زمین فقط سئوالیست بی جواب
و دجالِ قرن، قابیل ِ چماق گونه-در فَلاخَن سنگی را به شکار کبکی دریست



همیشه حرفی ندانسته محتوایِ دانسته ها را از پیش ِ روی برمیچیند
و آنگاهان همچون پرتاب ِ سنگیست شاید بر شاخه ای پُر بار از گنجشک
و آن نُخبه ای که تو خویش را دانی، تو را، چون کَهَر اسبی در گل مانده، در مُقابل ِ چشمانت
آه که این دنیا را دیگر اساس و پایه ای باید نه آنچه که در مُخیلهء اندیشه های ماست
و این همان حرف ِ نادانسته را ماند، که سُقراط ِ حکیم را در گل چونان واداشت که بگوید نادانسته هایم بر هر آنچه که تا به حال دانستم
چربید






دامون


‏چهار شنبه، ١٥/٠٤/٢٠٠٩