
قصد از آوردن اخبار و مقالات، اعم از روز نامه و گاه نامه ، پاکدست، نظریه، نقشه و پیشنهادُ پرُژه و شعر دراینجا تعین راه وتفهیم فکری به شما عزیزان نبوده و نیست؛ شایسته گی مُبرم بر آن است محتوی آورده شده را به تفریق شعور و فهم شخصیِ خویش برسانید؛ همانگونه تیترها ی آورده شده گشت وگذار روزانهء من در دنیایِ مجازی میباشد و درجه تبلیغ و اشاعهءِ تفکر دیگران را بر شما دوست گرامی ندارد *** دامون
Sunday, 16 January 2011
آزادی ٢

Monday, 10 January 2011
Tuesday, 4 January 2011
Sunday, 2 January 2011
Sunday, 26 December 2010
اقتصاد بی پایه و اثاث

حرج و مرج و نا بسامانی ِ مردم و گم شدن سواد متداول آنها در احتیاج به نان، مشغول بودن به واحمه و با ترس، شب را به صبح رساندن و از آخرت و جهنم در رُعب وحشت سر به بالش گذاشتن یکی از حیله هایی است که بیشتر به سیاست خارجی انگلیس ها میخورد.
معلوم است که نرخ نان به قیمت کلان شکستن دندان میشود و در همین اصناع موقعیت مناسب برای آن عده از ارازل و اوباش ایجاد میشود که از گلآلود بودن این سیلاب کاذب بهره مند شوند.
جوانب این اقتصاد متداول که حتی در دور افتاده ترین نقاط این مرز پُرگُهر هم رسوخ کرده، به دو روال رایج به روی صحنه است، یکی برجا ماندن دراز مدت مفتی های خلاق و آفرینندهء جحل و استکبار است که بساط فالگیری و دعانویس و روضه خوانی ها را شیرین و داغ میکند و حد و نقطهء عطفشان جنجال بر مکروه و مشکوک بودن ورود به مستراح با پای چپ یا راست است و با نوشتن دعا و جمع آوری صدقه درد های بی درمان را دوا میکند و مثل قبل از رنوسانس فرانسه آتش زدن و سنگسار کردن به دار آویختن بریدن دست و پا و گردن زدن، شکنجه کردن احانت بیشرمی دروغ ریا زندان افترا تجاوز، و از این قبیل را جزع اثاث منطقشان میدانند وبا تکیه به ولایت من درآوردی، هر روز بیشتر و بیشرمانه تر بر گردهء انسان هائی که هنوز از ترس و وحشت آخرت و امکان وجود نیش مار های هفت سر، پل سراط، جهنم و آتش سوزانش دنیا را برای خود و خوانوادهء خویش مُحرض میکنند و در جهل مکدر و تکرار مکرر در جا میزنند، سوارند. ناگفته نماند با سیاست خرافاتیی که روال کار روزمره همه مردم را در برگرفته، سخت میتوان از اقشار و خیل ِ متمرکز جدا ماند، چرا که در اصرع وقت با تفاوت رفتار وکردار خویش مثل یک حرف رک و پوسکنده میشوی و عاقبتت یا فرار یا زندان و محاربه است.
پروسه دوم فاز کوتاه مدتی است که توان مردم را تا به قهقرای ِ قرون وصتی بکشد که رفتن سردم داران وقت را که در نزدیک زمان خواهد رسید، به یک معجزه تبدیل نماید و راه را برای ارتجاع بعدی که جاده صاف کنش همین ها بوده اند باقی و هموار سازد؛ با اطمینان میتوان گفت اگر استعمار آینده، در ایران به تضاد برسد و موقعیت خویش را در خطر ببیند جنگ را مابین اقوام و ادیان ترک و بلوچ و کرد راه خواهد انداخت و تا آن زمان که اطمینان از پا بجائی خویش نداشته باشد نسیب مردم همین است که حالا در مسلخش مشغول هستند؛ طالبان و القاعده در عراق، افغانستان و پاکستان شمّهء کو چکی از این عاقبت را نشان میدهند؛ حتی به نوبه ای، دار زدن و کشتار مردم بیگناه و هرج و مرج اقتصادی که ایرانیان درگیر آن هستند الگویی از بریده های قبلی و پرده ء تازه ای از خیمه شب بازی استکبار جهنمی ایشان استبا اقتباس از مقاله خُسن آقا,, اقتصاد خرکی،،
با احترام
مصطفی صُدیری
دوم دی ماه ١٣٨٩
Friday, 26 November 2010
دراز ترین شب سال

دیگر نمیرود دستم که بنویسد جمله ای برای ِ تو،
نه دلم
هرگز نبوده انتظارم که گُم شوی میان خنزل پنزل های کهنهء افکارم
برای روز مبادا
آه نبود، عاشقی که فریادش کنم در یشم دودی ِ سیگار، در فال قهوه،
یاکه در حزیان
بیماری هم نبود، که بستری کند مرا، در تبی چهل درجه
درد نیست عشق
که به دنبال دستمال بگردی برای بستنش بر شقیقه ات،
مثل وبا میگیرد،
آهسته آهسته
راه گلویت را حتی
که نتوانی نوشیدن،
که مبادا تَنگَت
این همه که گفته اند عشق نیست
که با تنبک و ساز بشود سرائیدش در غزلی
که با موسیقی ِ سَبک ِ جدید تخته بیاندازی در شلنگش
و دلم دلم را سر دهی
در چَه چَه ماهور یا که در بندری ِ مخلوطش
عشق
مثل انقلاب
خون میخواهد
هر
روزش،
نمیشود
بُرید سرش را،
زیر آب کرد
پیکرش را
تا از آسیاب بیاُفتد
آب بر وفق مُراد
نه،
نه، این عشق است،
آن را پنهان نمیشود در پستوی خانه
یاکه فراموش
به خاطر کُنده و ساطور ِ آن جوانمرد قصاب
دل وجگر که نیست
دل و روده هم
و یا تخیل این قاطر عقیم
که با دو پا
پیله کرده به یک لِنگه ء کفش
میگوید که ماست سیاه است، رنگش
آسمان دودی نیست
دیگر
دیگر نمیرود دستم که بنویسد جمله ای برای ِ تو،
نه دلم
هرگز نبوده انتظارم که گُم شوی میان خنزل پنزل های کهنهء افکارم
برای روز مبادا
هرگز
نه نامی از من به برگی سُرخ گونه نوشته
نه انبان ِ چربیده ای در جیبم
عاشق باید بود شاید در دراز ترین شب سال
و اِلا،
خر من از کره گی دُم نداشت
دامون
جمعه ٢٢ آبان ماه / ١٣٨٨
Monday, 8 November 2010
سرودن به تازه گی آن وزن نهفته در چشمانت

Sunday, 31 October 2010
عیسی نفس

Saturday, 30 October 2010
Tuesday, 26 October 2010
واحه
Wednesday, 20 October 2010
صورتک

میبینم صورتم و تو آینه
با لبی بسّه میپرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی میخواد
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمیشه هر چی میبینم
چشمامو یه لحضه رو هم میزارم
به خودم میگم که این صورتکه
میتونم از صورتم ورش دارم
میکشم دستمو روی صورتم
هرچی باید بدونم دسّم میگه
منو توی آینه نشون میده
میگه این توئی نه هیچ کس دیگه
جای پا های تموم بچه گی
رنگ غربت تو تموم لحضه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا
*
آینه میگه تو همونی که یه روز
میخواسّی خورشید و با دس بگیری
حالا امروز شهر شب خونت شده
داری بی صدا تو قلبت میمیری
*
میشکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه میشکنه هزار تیکه میشه
اما باز تو هر تیکش عکس منه
عکسا با دهنکجی بهم میگن
چشم امید و ببر از آسمون
روزا با همدیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی میدن تمومشون
*
*
*
Sunday, 17 October 2010
اعدام
Monday, 11 October 2010
Saturday, 9 October 2010
Monday, 20 September 2010
اتفاق

Thursday, 9 September 2010
استنباط
در نفیسهء هر سر
هزار سوداست
که بر رواق اندیشه نشسته است
و این غریزهء موجود را
در رُبات تن
تفت میدهد
میصیقلد،
به گفتهء دیگر
آنسان که استنباط ما از این کیهان ِ ابدی
آهیخته هامان را نمایان کند
و در انعکاس مردمک چشم
به موم ِ تجرد
ُمهر شود
*
در هر گونهء نا آشنا هم اما تفکریست
که با به دست یازیدن به آن
توان
که
راند
مرکب تخیل را به کاروانسرائی نهفته ز دست بری
هزار افسانه نهفته هنوز
دامون
Saturday, 14 August 2010
لایزال

در لایزال ِ این مطروکه کهکشان که سکون
ایستادن و انتظار که شاید
آری
در این غروب تلخ
پر بسته فرشته عشقم را دگر حرفی نیست جز لام در نیام
لمیده ایم در میان سنگسار صبور بود و نبود
دامون
شنبه ٢٣/امرداد/١٣٨٩
Thursday, 5 August 2010
Saturday, 10 July 2010
میعاد

و به گمگشگشته ای در خاطر به حد انفجار، عشق، بر خوردن
روان شدن به پرسه ای در شام قریبانه با تو که عاشقانه میسرایی دال دل را به رسم دلداده گی به رسم ساده ء تقسیم
١٩/تیر/ ١٣٨٩
دامون
Wednesday, 7 July 2010
مادر
Monday, 5 July 2010
Thursday, 1 July 2010
مادر
.این فرزندان تو بودند ای صراحی مغموم عشق من، مادر
Tuesday, 29 June 2010
ناخوشی بازم کشد، بر خیابان، راه ِ دور

Wednesday, 23 June 2010
بُغض سی ساله

میریزد همچو ابر بهار، ژاله های قطرانی از آسیمهء چشمانم به چاله ای مسدود که در اندیشه نگنجد
*
اقرار باید داشت، به این دریده پردهء اقبال که حایلی بود مابین ما
اقرار باید کرد که ضحاک را نامی بود در ندانستهء فهم ما
چرا که مشروب گشتنش در ورید این دیار
بر هنر خود ندانستهء میراب می ماند
که مانده درگود کنده به دست خویش
همچون کهر اسبی رخش آسا
مانده در گُه و گنداب
*
هنگامه ء پرسش
آری یا نی
و بی خردی
حکایت ِ دیدن عکس دجاله در غروب قمر
-
آوای موازن دلسوز هنوز در پژواک
که میسرود مغموم : ای سالکان راه ِ حقیقت
هنوز مانده به صبح سه دانگ
-
و جمع بیخردان
که مینگاشتند به جهل خویش
که: آری، طلوع همین گرفتن و بستن به تیرچه های کوچه
-
طلوع همین مکرر تکرار
که مرگ را سربی قامت وحشت
....
طلوع همین که بنشینی نشسته به جای
-
در این تندر باطل
-
به انتظار خدای
*
میریزد همچو ابر بهار، ژاله های قطرانی
از آسیمهء چشمانم به چاله ای مسدود که در اندیشه نگنجد
در این بهار
دامون
جمعه،٠٦/فرودین/١٣٨٩
Monday, 14 June 2010
Friday, 11 June 2010
Saturday, 29 May 2010
واژه ٢

Sunday, 23 May 2010
خطابهء اعظم

برای تطهیر، برای غسل تعمید دستهاتان
دامون
جمعه، 2009/09/25
Saturday, 22 May 2010
ورق دفتر بیجان
Wednesday, 19 May 2010
حکایت ها

به صد دفتر نشاید گفت وصف الحالِ عُشاقی*
به پایان آمد این دفتر، حکایت همچُنان باقی*
عراقی*
حکایتها
دگر افسانهء عمرم بسر آمد
ولی افسوس، چند سطری از شما باقیست
هنوز هم میتوان این شعر را خواندن: به پایان آمد این
دفتر،حکایت همچِنان باقی
حکایت همچُنان باغیست، گُل و برگَش کشیده هر طرف در باغ
تو گوئی این جهان را یک جهان باقیست
صمر هر دَم دهد گُلهای خُرَّم، ولی افسوس دمسازاست با خاری
کشدهر دم زبانه، پیچَکِ هرجائی ِ زیبا، کرشمه میکُند با ما، به صد ناز و جفاکاری
به هر سو نوخطان - سیمین و گُلرُخسار،به شیرینی کنند در بزم ِ گُل یاری
صدایِ بلبلان همچُون صدای ِ نغمه گر ساقی، به عرش ِ کاعنات آرد صماع ِ صور ِ اِسرافیل
کشد هر دم به آغوشش پریوش آهوی ِ دیگر سراپا شور میگردند، گهی چون سیلها جاری
تمام ِ لعبتان مستند و در گردون ِ این جوشش، که ناگه باغبان سر میدهد آواز
تا کِی؟
تا کِی باید این گُفتن، حکایتها بسَر نآمد؟
بیائید ای گُلرُخان - پایان گرفتن کار را با هم به جشن آریم، ولی
افسوس
حکایت
همچُنان باقیست
١٣/٠١/١٣٥٦ تهران
Sunday, 16 May 2010
داشتن

یا ثروت و یا هر کوفت ِ دیگری به قد ِ خدا
مثل اندوخته های ِ قنی شُده بیشتر از چهل درصد
که بخوابی روش مثل مرغ دَم ِ بخت
*داشتن، نه مثل آن هزار شکل لباس که پنهان کرده ای به زیر عبایت
برای تشکیل آینده فرزندان در فرنگستان، برای روز مبادا در بانکهای سوئیس
*داشتن، نی داشتن توان هزاران اسب بُخار، مسلسل و زنبورک های دور پرواز،
که حتی رخش رُستم را در جیب جای دهد، بدون نوشدارو برای درد سُهراب که بستیش به چوبهء دار
به چوبهء دار برای ِ رفع جنبش ِ لجن بستهءِ سبزت داخل تشت ِ آخرت
داشتن
داشتن،
داشتن ِ یه جُو احساس نه آن احساس قرون وُسطی و یا هر کوفت دیگری
مثل آنها که میدانی
خاک دوبی بخوره تو فرقت، که آبادش کردی
دامون
٢٦/٠٢/١٣٨٩














