Saturday, 18 May 2013

نه







نه


سر هر سوال – نه


حتی قبل از پرسیدن – نه


یک نه به نازکی یک خناق و سنگینی نگفتن


یک نه که سر دوراهه ها وانسه و به یک پاشنه بگرده

نه - به بودنت


از کره گی این نه را دم نبوده

ازآن نه


نه - به پاکی یک سرود

وبه بیپروائی یک طنز رکیک

نوشیدنی مثل دم عقرب

مثل صوت قطار تو بوف کور صادق

مثل پلی شکسته در ناهمواره

ازآن نه

که اندیشه را نگنجد

و دست خواهش را

*


دامون

برا انتخا بات

Tuesday, 9 April 2013

هر کسی کار خودش




هر کسی کار خودش‌، یار خودش آتیش به انبار خودش
خیلی وقتاس که دیگه حرفی برا  گفتن نداریم، گوشی برا شنیدن ،  یا که چشمی برا دیدن کسای دیگه
دل و دلداده گی هم نَقلی شدش، مثل افسانه تو کتابای ِ  قدیما اومده
جوم  جومک برگ خزون سر هر گذر تو ی  ِ محله مون
زیر درختای چنار، زیر سایه شون، تیله ها  از  این خونه به اون خونه توی هوا میچرخیدن
مثل زنگ زورخونه، طنین بهم خوردنشون.
هیچ کسی تو دنیا نیس، که بخواد باهات حرف بزنه، درد و دل کنه
همه رفتن خونشون
توی آشیونشون 
چایی ِ قند پهلو کدومه یا که داستان مادر بزرگ
همه مردن، همه رفتن، اینا رو  که تو  امروز جلو چشمات میبینی این چندر قازا رو
که خودشونو  اینور و اونور میزنن، مشت خالی ِ  عکساشونن 
هر کسی کار خودش، یار خودش آتیش به انبارخودش
امسالم، مث‌ ِ  صدسال دیگه

who cares
دامون


٠١/٠٢/٩٢

Tuesday, 12 March 2013

داشتن








داشتن، نی آنکه داشته باشی پول
یا ثروت‌ و یا هر کوفت ِ دیگری به قد ِ خدا
مثل اندوخته های ِ قنی شُده بیشتر از چهل درصد
که بخوابی روش مثل مرغ دَم ِ بخت
*

داشتن، نه مثل آن هزار شکل لباس که پنهان کرده ای به زیر عبایت
برای تشکیل آینده فرزندان در فرنگستان، برای روز مبادا در بانکهای سوئیس
*

داشتن، نی داشتن توان هزاران اسب بُخار، مسلسل و زنبورک های دور پرواز،
که حتی رخش رُستم را در جیب جای دهد، بدون نوشدارو برای درد سُهراب که بستیش به چوبهء دار
به چوبهء دار برای ِ رفع جنبش ِ لجن بستهءِ سبزت داخل تشت ِ آخرت
*

داشتن،
امّا نی آنقدر، که سبکتر باشد از مازاد ِ لبریز ِتکّبرهات و رایانه هایِ بخشیده ازکیسهء خیلفه‌ ات
*

داشتن،
داشتن ِ یه جُو احساس نه آن‌ احساس قرون وُسطی و یا هر کوفت دیگری
مثل آنها که میدانی
خاک دوبی بخوره تو فرقت، که آبادش کردی



دامون

٢٦/٠٢/١٣٨٩

Sunday, 24 February 2013

مثنوی عاشقانه "رویاهای رنگین"



ای شب از رؤیای تو رنگین شده
سینه ام از عطر توسنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
***
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه ی مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشار تر
ای ز زرین شاخه ها پر بار تر
ای در بگشوده بر خورشید ها
در هجوم ظلمت تردید ها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
این دل تنگ من و این بار نور ؟
های هوی زندگی در قعر گور ؟
***
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
***
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرّار ها
گمشدن در پهنه ی بازار ها
***
آه ، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره ، با دو بال زر نشان
آمده از دور دست آسمان
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگ های من  سیلاب تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدم هایت قدم هایم به راه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ، ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه ، آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر، سیراب تر
عشق دیگر نیست این ، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
***
این دگر من نیستم ، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که بر خیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های
***
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان ، زخمه های چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پرواز ها ؟
این شب خاموش و این آواز ها ؟
***
ای نگاهت لای لای سحر بار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفس هایت نسیم نیم خواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند  فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
***
ای مرا با شور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی

فروغ فرخزاد

Tuesday, 22 January 2013

بعد از آن هزار و چارصد سال یوق






مغلطه ای در زمان میگذرد از سد ِ ثانیه ها

و میانگارد اندیشه ء شعبده بازان حرام خورده را در نفسهای مسدود ِ توان

*
*
*

در دست

حتی آینه ای نیست

در تمایز دیدن و اجتهاد بر واقعه ای عریان

*

و تاریخ
.میسپارد داستانی بی همتا را به گورخاطره ها
*

" ما"

رسم دوگانه گیست

و نه

یکی شدن در باطن خیال






دامون



 
.اجتهاد اینجا: به معنی توجه و متوجه شدن است  

تمایز: تمیز دادن بد از خوب


Saturday, 22 December 2012

یلدا






 رنگ گلهای قالی هم که هنوز با آخرین نفس به پود ها آویزان است، در این سیل بی امان مشاجره با باد پائیزی به رنگ بی رمقی میزند
 و حتی
و حتی شراره ای هم که نی
آوازی به عصیان سکوت، از آن قناری وق زده  در کنارآن، به نجوا نمیرسد
در دل
 اگر که جرعت رعدی به باریدن باران بود، قبل از اینکه از آ سیمهٔ گونه قطره شود در عطش چشم ها خشکید و مایل عشق را به عمودی جرار مبدل کرد
اینکه "اشیا فضای خالی را می آو ِشخُرد " غیاب ‌ صفیر چکاوک نیست
اینکه کپکی نیست که پر گستر د
اُفول ِ پرواز نیست
.و اینکه ابری نازا سایه گسترد، بر حیاط این خانه، تعمق بر سکون طوفان است

به یلدا.م.ر
دامون


 ٢٩/اکتبر/٢٠١٢

Sunday, 25 November 2012

در کمند






شعری زخم خورده و خونین باید نواختن
اسطوره ای نگفته از هزار شب‌ ِ بی روز

صُلالهء مطلب دگر، در کمند گیسوی تو نیست
و نه،
 در عور ِ نهفته،  در اطوار ِ جادوئی تصورت

حراصی را لقمه لقمه بلعیدیم و آنک، آیینه وار در مقابل
نه کوه و نه مرحم، در این کوتاه‌، دراین سفر

شعری دگر گونه باید مرا
زخمی مجروح،
اسطوره ای نگفته ز  ِ جانکاه ِ زندگی


دامون

١٦/آبان/١٣٨٨

Sunday, 18 November 2012

زنان و مردان دربند






از این خاک مردانی ر ُسته اند

که تو گویی

خیزش باد هم حتی در سایه هاشان حلول نکرد

تا وقت تافتهء ضربه های تبر

حتی برگی از تراوتشان کم نشد

***

از این خاک زنانی ر ُسته اند


که تو گویی

سنگسار پاییزی هم

رنگی از رُخسار فرّ ُخ گونشان نتوانست دزدیدن

تا هنگامه ء جزا ی ِ بیگناهی و ایستاده مُردن

در این مرز پُر گُهر،

رسم کاذب جنگ

میان سنگ و دندان است

در این مرز پُر گُهر، تو گوئی

که بر نیزه ها افراشته

جریده ء فردا را

به یغما میبرند پوست ِ نازک

تحمل سرما را

به ضرب تا زیانهء فرعون



تصویر بالا از لطفعلی خان زند است که در بند آقا محمد خان قاجار به قتل رسید
دامون

Sunday, 7 October 2012

انفجار




آنسان که دیده به گرماگرم
این معرکه
مینگرد
هر جانب این بندر کهنه را آهیست
وهر آه را ناله ای به دنبال
وهر نهیب را نهیبی دیگر
حکایتِ
دندان در مقابل دندان
چشم در مقابل چشم
وتو حتی
در ماهواره ات تصویر توانی کرد
شرارهء این پشته ها را
که میسوزد به ناگاه
در روشنیِ روز
ما به انفجار نزدیکیم، به
گفتهءدیگر


دامون

Saturday, 6 October 2012

میهن





مُراودهء من با چشمان تو، چون روز ِ روشن است، در میان این همه تراکم که میبارد قطره قطره در این ضُلال ِ‌ ضُلمانی 
من در استوار دستهای تو شریان گرفته ام
گر بارش ابری نازا، این چُنین، در این عصر بی رمغ، بر حیاط این خانه در جریان است، هرگز گدازه ء عشق را در قلب من برای تو خاموش نخواهد کرد، زیرا که من در استوار ِ دستهای تو شریان گرفته ام
گر میسوزد، هر کومه در این دیار، هر روز، به آتشی کاذب، هرگز گدازهء عشق را در قلب من برای تو خاموش نخواهد کرد، زیرا که من در قطرانی این التهاب تند که در بارش است در استوار دستهای تو شریان گرفته ام
و ین خود به خویش چون روز روشن است
در این ضًلال ضُلمانی


دامون


١٦ مهر ١٣٩١ 


Sunday, 23 September 2012

دستای تو کمونه ای به قلب تشنهء منه




تو غربتی که وق زده رو تاقچهء  خونهء ما دستای تو کمونه ای به قلب تشنهء منه
دستای تو ، تو ماورأ، دستای تو، تو اونورا، هرچی که دور، هرچی که تار هنوز صِداست بی انتهاس
دوستدارم ، تورو دارم، فکر میکنم همین کفاست.



دامون
به رویا.ت


اول پائیز  ٩١

Thursday, 13 September 2012

سرودِ شب برایِ روز







مرا به خانه ام ببر
به خانه ای که اسبهای سرکشش - هزار هزار
بسویِ جوخه هایِ یأس، ترانهء اُمید را، نشانهء زمان کنند
مرا به خانه ام ببر
به سویِ دره هایِ لعنت خدا
مرا به معبدی ببر، که کاشیِ مناره اش، که سنگفرشِ باغچه اش
و ماهیان کوچک و سیاهِ حوض، وضویِ خون گرفتنِ اُمید را
ز ساقه هایِ سمّیِ سراط شب، به یک نظر عیان کنند
مرا به خانه ام ببر
بسویِ کوچه باغِ پیر، که ازهمه گیاه هاش
شرابِ اَرغوانیِ حضورِ شب به سنگفرشِ جادههاست
مرا به خانه ای ببر که آجرش عروسکیست، چو سایه ها به دارها
و تارِ آتشین دَمَش صلالهء فلاتِ عمر
مرا به خانه ام ببر که تازیانه هایِ شب، خلوصِ پوچِ شانه هایِ مرگ را
به بند بندِ روزها و اسبها ترانه است
مرا به خانه ای ببر، که آفتابِ بودنیِ صبحهاش، کبوترانِ وحشی و اسیر را رمق دهد
مرا به خانه ام ببر، تو ای سرودِ بودنیِ عشقِ من
مرا به خانه ام ببر،تو -ای شکوفه هایِ شعرِ راستین

دامون



Sunday, 26 August 2012

سهراب سپهری




فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر ،که زندگی، رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود

دل را به رنج هجر سپردم، ولی چه سود، پایان شام شکوه ام، صبح عتاب بود

چشمم نخورد آب از این عمر ِ پر شکست، کین خانه را تمام، پی بر آب بود

پایم خلیده خار بیابان، جز با گلوی خویش نکوبیده ام به راه
لیکن کسی ز راه مدد، دستم اگر گرفت، ز راه فریب سراب بود

خوب ِ زمانه، رنگ دوامی به خود ندید، کُندی نهفته داشت شب رنج من به دل،
اما به کار‌، روز نشاطم، شتاب بود

آبادی ام ملول شد از صحبت زوال، کز نخست، بانگ سرور در دلم افسرد، تصویر جُغد زیب ِ تن ِ این خراب 
بود



سهراب سپهری

Monday, 13 August 2012

Monday, 16 July 2012

مردهء جاوید



سرد و غمگین در مزارش خُفته مالامال
خاکی ِ من بینهایت سُفته در باران
تکچراغی دور، بیرَمَق گه گاه
سایه روشن میزند محضون
رواق‌ ِ مردهء جاوید را
در سکوتِ شب
به میعادِ
حِلال ِ
ماه


دامون

Saturday, 30 June 2012

The way we chose

I am not dreaming I don’t think suspicious
It is the truth in my face and yours
You know, you and me have a lot things together no matter
If we want it or not, it is written in black and white
Like wind and dust, wherever wind blows takes you and me with
No matter if I am in Iran or you are in Florida, ones it comes,
takes away that piece of property or identity you and me ones owned.
I can’t call it destiny or the way we chose.
It is some thing that is over it.
This is a piece of not me and you, it is Satan
The profoundly evil adversary of God and humanity, who
Often identifies with the leader of the fallen angels
 the Devil personally in cloth of President of humanity
***
let say it is the price of Freedom, you and me will pay.
Like couple of cents more or les for Gallon of gas to get there,
Where we get diagonally close to freedom we do have in mean and define.
Damon
6/30/2012

Thursday, 21 June 2012

این شعر نیست




این شعر نیست، آتش خاموش معبدیست

این شعر نیست، قصه احساس سنگهاست

این شعر نیست، نقش سرابیست در کویر

این شعر نیست، زندگی گنگ رنگ هاست

گر شعر بود، بر لب خشکم نمی نشست

گر شعر بود، از دل سردم نمی رمید

گر شعر بود، درد مرا فاش می نمود

گر شعر بود، تیغ به زخمم نمی کشید

این شعر نیست، لاشه مردیست پای دار

این شعر نیست، خون شهیدیست روی راه

این شعر نیست، رنگ سیاهی است در سپید

این شعر نیست، رنگ سپیدیست در سیاه

گر شعر بود، مونس چنگ و رباب بود

گر شعر بود، از دل خود می زدودمش

گر شعر بود، بر لب یاران سرود بود

گر شعر بود، نیمه شبی می سرودمش



زنده یاد نصرت رحمانی

Sunday, 3 June 2012

تنها تو را


تکیده ام دراستخوان خویش
گر پرسدم کسی که چه حال
*
ایمان من هنوزنهُفته در این کالبد که بسته مرا به خویش
که
تو را عاشقانه میپندارد
حتی
درون دقدقه‌ ء این آماس ِ سرد ِ در دوران
*
من هنوز
در فرصتی که شاید مُیَسرم نشود
در این دقدقه
دراین آماس سرد
که گُر گرفته در میانهء ما
تو را و تو را
تنها تو را
*
خاموش نشسته ام بدون حرف
گر پرسدم کسی که چرا
هر واژه در سکون پنهان شده بدون تو
هر حرف گشته یک سئوال
این جبر
گداخته در هر کرانه ام
*
تو
در معنی
فقط منی
من بی تومانده ام
بی نیم دیگرم


دامون


١٤/٠٣/٩١

Wednesday, 23 May 2012

گفتهء سُقراط




دانسته هایم مرا به ابتداء ندانستن کشید
آنسان فهمیده ام 

که هنوز نفهمیده ام ، این ناکُجا را چه انتهاست
مغلطه ایست دنیا، که قوطهء هر ماهی در آب
و بیتوتهء من بر این بوریایِ زمین 

فقط سئوالیست بی جواب
و دجالِ قرن، قابیل ِ چماق گونه-در فَلاخَن سنگی را به شکار کبکی دریست
*
همیشه حرفی ندانسته محتوایِ دانسته ها را از پیش ِ روی برمیچیند
و آنگاهان همچون پرتاب ِ سنگیست شاید بر شاخه ای پُر بار از گنجشک
و آن نُخبه ای که تو خویش را دانی، تو را، چون کَهَر اسبی در گل مانده، در مُقابل ِ چشمانت
آه که این دنیا را دیگر اساس و پایه ای باید نه آنچه که در مُخیلهء اندیشه های ماست
و این همان حرف ِ نادانسته را ماند، که سُقراط ِ حکیم را در گل چونان واداشت که بگوید نادانسته هایم بر هر آنچه که تا به حال دانستم
چربید


دامون


‏چهار شنبه، ١٥/٠٤/٢٠٠٩

Sunday, 20 May 2012

بهر طویل ٢



در این امواج پُر عُصیان

در این بُهران دریابار
در این کولاب ِ ننگ و حصرت و افسوس بی پایان
در این بیقوله که حتی نمیروید نهال خستهء گندم درون شوره زارانش
در این سبزی ِ بد خیمی ، که از تُرش آب پسمانده ز ِ پارین روز رققت بار دیروز است
نمییابی بر این کشتی یکی سُکّان، نه ا سکانی بر این لنگر نه یک انگارهء محکم به مفلوکی ِ این اِشکسته کشتی، که هر موج خروشان را دهد آهسته تر صُوقی ز ِ کژّی گونهء ایام
نمی آید نظر را دیده بر ساحل دگر
که در هر گوشه اش
یک کومه از شادی به جشن آید
و پاکو بان
ز برگشتی دوباره
به اعجازی زمانگونه
به روئیا های زیبایی

و بیدارت کند

آهسته از کابوس مسلخ گونهء امروز بی فردا
***
در این بهر طویل قصهء انسان
جدا ماندیم
دو صد افسوس
دو صد هی هات



دامون

اول تیر ١٣٩٠

واحه








گذشته در خاطر من انعطاف خویش را چون کرمی شب تاب هر صحر باز مییابد در گرگ و میش آبی تابستانی

در تلعلع ِ آخرین ستاره در خاموشی

میروم در خم کوچه هایی از جنس قدیم که شاید تو گویی مرا به نا کجا می انجامد، اما 

درون آینه هاش هنوز زنده است هر آنچه را که روزی چون 

تًلی از خاکستر به جای ماند ودیگر هیچ


در هیچ زنده ماندن، در هیچ ساختن ‌ ِدنیایی از قصر کاغذی

در آوار حرفها 

هر صحر

میخروشد هر صدا از گذشته ای که به جا ماند از آن تلّی از خاکستر

تو گویی مرا به ناکجا میانجامد زنده گی
*
در باور، من لمیده ام کنار جویی از خاطره ها که شریانش، سر چشمه اش در اختتا م من است؛ 

من زنده است در من و مینوازد تاری شکسته را به آوایی خوش

هر ترانه اش عالمیست


دامون

دوشنبه ٠٣ مرداد ١٣٩٠

Saturday, 19 May 2012

ابدیت






ابدیت، دیواریست نازک میان تو،من و او
که نماند به جا چیز دیگری،
نه تو، نه من، نه او
کالبد مجاز این را سروده است، نه آن من ِ در من
*
ابدیت در حیات موجود نیست
و در ممات،
جُز مکتوبی بیش نیست،
نوشته به سنگ قبر
شبیه به
شوی فداکار،
همسری دلبند،
یاشهیدی کشته به سرب
و از این قبیل
*
دامون
25/05/2009