Tuesday, 19 August 2014

تصویر زن


 
در سردر کاروانسرایی
تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمایم این خبر را
از مخبر‌ ِ صادقی شنیدند
گفتند که واشریعتا،خلق
روی زن بی نقاب دیدند
آسیمه سر از درون مسجد
تا سردر آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق
می‌رفت که مومنین رسیدند
این آب آورد، آن یکی خاک
یک پیچه ز گِل بر او بریدند
ناموس به باد رفته‌ای را
با یک دو سه مشت گِل خریدند
چون شرع نبی از این خطر جَست
رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شیر درنده می‌جهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را
پاچین عفاف می‌دریدند
لب‌های قشنگ خوشگلش را
مانند نبات می‌مکیدند
بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه می‌تپیدند
درهای بهشت بسته می‌شد
مردم همه می‌جهنمیدند
می‌گشت قیامت آشکارا
یکباره به صور می‌دمیدند
طیر از وَکَرات و وحش از جَحر
انجُم ز سپهر می‌رمیدند
این است که پیش خالق و خلق
طلاب علوم رو سفیدند
با این علما هنوز مردم
از رونق مُلک ناامیدند

ایرج میرزا

ماخذ‌:دیوان ایرج با اهتمام دکتر جواد محجوب چاپ پنجم ص ١٧٧
تیراژ ١٠٠٠ شرکت کتاب، کالیفرنیا

Wednesday, 6 August 2014

وبرگ های پلاسیدهء انجیر








نه به باد رفته
نه خاکستری به جا مانده از آتشم

فرزندی خَلَف نبوده ام

نامی چون آدم بر من نهاده اند

و ازپهلوی ِچپم 

در بین ِ دنده های کجم

از جداری 

که در پس داستانهای ِ غریب  باید خواند

وصله ای مغموم، آه کشیده ای هووا نام، پرداخته اند

و او را مُخاطب ِ خویشم کرده اند

*

هووایِ من، هر از صبحدم در چشمه ای آینه وار

شانه ای با ضرافت ِشبنم را، بر کمند گیسوانش میکشید

ودر نگاه ِ خویش نه فقط بر کمند ِ گیسوانش شانه میکشید

که، در حیرت، به عکس ِ دیگری در آب مینگریست

تصویر ِ ماری خوش خط و خال شاید

که به او

درختی که بر سر ِ هر شاخه اش

گوی ِ دواری به قامت ِ سُرخ گونه وگوهر بار آویخته بود را
در کنار چشمه نشان میداد

*

حَسَد در پَس ِ چشمان ِ مار با حرص آزیدن گرفت

و این گونه که بینی میوهء گناه را نبلعیده در این خاکستانم

و عصارهء انگور را در تاکتستان ِ غنیمت بُرده از بهشت

در طنش ِ سایه مینوشم

من آمیخته ام به زمین، چونان نها ل ِ سیب، دانهء گندم
تنیده به خاک 

در ناهموار سیاره ای سرد 
که حتی پر ِ سیمرغش را مئوائی نیست

جخ که بهشت ِ برین را

تنها من

مُخاطبم

وبرگ های پلاسیدهء انجیر




دامون

٠١/٠٥/٢٠٠٩

Friday, 27 June 2014

آزادی




در همین پائیز سبزینه ایست جاری، به جوانی روح بهار
و نشانی از میانسالی درختان نیست
در انبوه ِ سیاه بیشهءِ عریان

میثاق لهیده شدن حتی
میان حزن درختان نمیگُنجد، و یا میان قدمت برگ
در این تعمل ِ قبل از طوفان

در بلندی شب دیگر پائیز نمی انگیزد، به گُفته ای دیگر

لهیبی سُرب گونه می افسُرد فشُردهء ما را
در تفاوتِ رنگ
اینسان که پائیز را زندگی نامیم در این عبوس کبود
شریان ِ جاری اُفتادن برگها از درخت را، آزادی

دامون

با اقتباس از شعر پائیز

Thursday, 12 June 2014

بستر اندوه



جهان در پس این سیارهء مغموم

این جایگاه عشق و سرودن پنهان است تو ای تنها ترین

کابوسی مهیب و تلخ

روایت زخم و خون را در قلیان ِ شب میکاود

حقیقتی زنده می شود در سراط شب، در سردی سُرب

در ولایت دشنه و ننگ

ترکیده از ضُلال آتش و خون

در بستر رودی خُشک از گونهء پدری قطره قطره

در این مطروکهء ِ خراب

در این مُغاک، جائی که خدعه و فریب

با صداقت و وفا

هم سو و هم صدا نمی شود

در بستر اندوهناک مدائن



دامون

٢٣/٠٦/٢٠٠٩

Thursday, 5 June 2014

سرخط‌ خبرها



خود گوزی و خود خندیست، در همایش‌ ما دلواپسان


و در استان‌های مختلف

بجُز کردهء خویش بس ندروی
*
و بودش نگینی در انگشتری

که مردم فراموش کردند عشق
*
به خنجر یکی باز کرد کورکی

به قلب یکی دُخت خود عاطفه
*
گهی زین به پُشت و در این سال ِ سی

خرد زنده کردند بر پارسی
*
رضا خان که تریاکی بود

و کشف حجاب

و این کاسه های پُر از داغ ِ آش

و آن کِشتگاه، بسی خشک تر

و این نقشه ها
نقش برآبتر

و کوران و دزدان و حیزان 

و این قافله

و راهی به دشواری و مَرکبی پای لَنگ
*
و گوزی به پژوک دلواپسی

به گوشت نشیند

چو آهنگ خوش

به سر خط ِ کیهان عصر

پس از قهوهء تلخ صبح




دامون


٠٥/٠٦/٢٠١٤

هیات پارلمانی ایران، پیروزی بشار اسد را در انتخابات ریاست جمهوری سوریه به وی تبریک گفت

Tuesday, 3 June 2014

که یکی






که یکی 

هست و هیچ نیست جُز او
بالا بری
هیچ جز او
پایین بیای
هیچ جز او
غیر از هیچی 
هیچ جز او
قصه ی ما 
دروغ از او


***

یکی بود یکی نبود هیچ نبود
خدا نبود
غیر از 
 هیچ 
هیچ نبود
*
سر بریدن دروق بود
 بالای دار دروغ بود 
دروغ بود
*
آسمون پاره پاره
بدون یک ستاره
*
بارون میاد جر جر
تادسته رفته خنجر
*
توکتف 



 دامون

 ٠٣/٠٦/٢٠١٤

Friday, 30 May 2014

اعدام







در عصری که حربه ای کارساز نیست
جُز اعدام
قطع دست
یاکه سنگسار
تا پُر شود کوزهء دل از وحشت

در عصری که مکتوب و اندیشه ای دیگر
کذب است
و یا محارب با خُدا

و تا چشم در این ورطه میتوان نگرد
هر طرف
و در هر خِطّه
جوخه ای از آدمک های ِ سُربی به قطار
که میتراوند در سوت ِ دود، گلوله های ِ جانخراش را

و هزار زهر مار ِ چندش آور ِ دگر که رفته از یادم
همه و همه
و تصویر این مُشت قاطر ان ِ عقیم
به روی صفحه ای هفتاد و دو اینچ
از بوق سگ تا عصر غمگین تهران

و آن ریش و پشم ‌ کریه
با حرفهای مُفتش که حتی ماست را هم سیاه میداند

گرسنه گی، نه غذا نه شام درون صُفرهء افکارم،
و خواندن شهادت قبل از پای گذاشتن به خیابان
آواره، در به در به دنبال تکه ای نان
میدوم،
میدوم در هر کناره ء این جمهوری ِ استبداد،
مُدام


دامون

سه شنبه ١٩ آبان ١٣٨٨

Sunday, 11 May 2014

سند باد



همیشه من سند باد بودم، در داستانهای پدر
قهرمانی حماسه ای که پرنده ای به دوش، بر بال بادبانهای کشیده
 به دور دست میرفت 
و در انتهای تنهایی، به جنگ دیو و جن و پری بود
تا به ارمغان آرد 
کتاب اسرار  ِ خوشبختی را
***
در باور، هفت دریا بود 
و هزاران خطر 
از هزار خطرمیگذشتم در هفت دریا 
فقط به یاد تو.

دامون

٠٥/٠١/٢٠١٤


Sunday, 27 April 2014

آ نکه






آنکه 
در حصرت تو مُرد برادر
آنکه 
در غیاب تو دق کرد مادر
آنکه 
مثل افسانه تعریف کرد تو را پدر
آنکه 
در نبودت خسته از دویدن و به ناکجا رسیدن
آنکه 
در اندیشه ات هر لحظه و ثانیه امید را نواله ء این عمر ازدست رفته کردن
آنکه زیبا تر از هر انگار، و نا پیدا تر از، هر نا پیدا
در رُئیا 
آنکه، عشق در تو خلاصه میشود و یا تعریف
آنکه انجام 
و آغازی، در نقطه ای نیافتنی
آنکه بی تو، اما با تو بودن، زمزمه‌ ء امید و پیروزیست
آنکه، حقیقتی در لباس حقیقت
و نه، تظاهر در لباس دوستی
آ نکه، با حرف آ شروع تو است 
و نه، آه کشیده در نفرین
آنکه نام تو است
آزادی

دامون
٢٧/٠٤/٢٠١٤






Tuesday, 8 April 2014

کاویان



مرحم ِ سرد محبّت را
دستهای منجمد از عشق را
سوره های ِ وعده ها را
در پس صد قرن
نمیدانم
نمیدانم که اکسیرش کُنم نام
یا که داروئی برای حل شدن در خویش
در این مسلخ، در این زنجیر؟
*
کآفریدون گفت:
آنکه دارد آبله بر پای
آنکه افتاده است، یوغ، بر گردن
اسیر نامرادی هاست
در این تندر، دراین ابطال
چگونه میتواند رستخیزش را به جشن آرد
همگام
با خر دجاّل
که ابریقش ز ِ تشت خون
طعامش قیمهء سرهاست؟


دامون

٢١/٠٤/٢٠٠٩


کآفریدون گفت: که فریدون گفت؛ اینجا طعنه، به خطابه ای دارد که فریدون آهنگر، در روز طغیان بر ضدِ آژیدهاک، به زبان آورد. 

Sunday, 30 March 2014

از من به تو و از تو به من









از من به تو نصیحت، و نصیحت از من

به تو


که در تو است 


و نصیحت ناپذیر است


از تو به این نصیحت،گوش داشتن


مثل از این نصیحت

در گو ش کردن 


از تو 

و حرفها که کش میآید، میایستد روی پاشنه 


مثل این در که باز مانده و از پایه مثل تخم لغ شکسته 


و میکشد حرفها را مثل شعلهء آتش 


و در هوا میماند محو 


و چشمهای من که میلغزد هر از وقت 


به آن که تو میدانی و من 


از من به تو نصیحت و از من به تو

که در تو است و نصیحت نمیپذیرد


این عاشقانه گفتن 


از صبح تا شب در آیینه نگاه کردن 


به رمز راز نا آگاه


از من به من نصیحت که نرو 

این راهی را


که راست است و نه کوچه ای به آن متصل

و نه پس کوچه ای ازآن به انشعاب 


نه رهگذری 


نه شبگردی که نصیحت نا پذیر است و نه گوش میدارد

ونه گوش 


از من به تو و از تو به من 


از دستهامان که در انتظار است و میرود بدون آنکه نگاهی 


بی آنکه نصیحتی






دامون







٣٠/٠٣/٢٠١٤

Friday, 28 March 2014

میان مردمک چشم



میان مردمک چشم ایشان
همیشه حسادت مکاریست
و میگردد در لابلای افکار و اندیشه ات، مو به مو، لحظه به لحظه،
تا شکافته ای را، بسان نقال قهوه خانه ها، به صُلّابه کشد در حکایتی از بهرام و گور،
به دار خود خواسته های خویش، در تُندر گریز محبت سرد و در رواغ پیش ساختهء راستیشان
من آن لحضهء احساس پاکی اینان را برای خویشم،
که منکراتم یادآورم شود
و با بسیج جهلشان بفشارد خشاب دروغ را بر منارهء مغزم، به خونابه های کتک و شکنجه
از صمیم معده ام، به روی آمال آرزو ها، تُف کرده ام
مرا این بس که طاوان خود بودنم را نقد به اجتحاد نشسته ام
و نه، به حلوای نسیه ء اینان



دامون
٢٧/٠٩/٢٠٠٩


Friday, 7 March 2014

روز زن



در این مُقام که مفلوک مانده در انکار
و خاک هزار سالهء انتظار ِ معشوقه های بهشتی را
هنوز آدم
در گُمانه نشسته
که
بگیرد
به تومار کشد
به دار آرزو ها کشد و صد هزار افسانه ء دیگر که هر از دم
زبانه میکشد
از تبخیر خمیری به قوام نیامده، در مفرق اندیشه اش
روز زن
مبارک باد

دامون

١٧/١٠/١٣٩٠

Wednesday, 5 March 2014

التهاب




در این عصر منعکس
که نه عکسی درون ماه
و نه
ماهیت ِ عکس در ماه
***
و بند
بر قلم
در گواهی قلم در بند
و پرواز فراموش سنگها
به سخره ها به قصد سار
***
میگو ید: آمده ام من
با کوله باری از قسم های مقطوع به قیمت قاز
و دم خروس از به زیر عبا
نه پود به تار و نه، پود به تار
***
در این عصر منعکس که عکس ماه بر آب است
و نقش آرزو بر آب
قافله ای سر گردان در هر سو که سر گردان
چکمه ای گسیخته از لگام
و سُجدهء کورکوران

دامون
سه شنبه, بیست و یکم خرداد ۱۳۹۲

نقاشی بالا اثر نقاش اُتریشی (هوندرت واسار)



*قاز*در اینجا واحد پولی با ارزش بسیار کم

عصر مُنعکس اینجا به معنی برگشتن به عقب و فاصله با مدرنیته حاضر است؛ درست مثل کسی که در عصر حاضر، قرن بیست و یکم، به جای استفاده از ابزار پیشرفته‌ ، زندگی را در عصری بسیار گذشته، عصر سنگ و سنگسار گذرا باشد 


Thursday, 27 February 2014

تا من زنده ام






وقتی که در چشمهایم تصویرت
و آهنگت
مضراب قلب مرا میسراید
دیگر نممیری
تاکه من زنده است
نه
تو زنده ای
تا من زنده است
آن تابوت
آن خاک و مزار
همه و همه
جز نمایشی بیش نیست
زیراکه تو درمن میسرایی آهنگ عشق را‌
که تامن
زنده است


دامون


به پاکو د لوسیا

٢٧/٠٢/٢١٤

Wednesday, 12 February 2014

سوت ِ دلان





دراین سوت شبانگاهی که پسمانده ز ِ عصری بیش محضون است
پس سی سال
در این ایام سوت و کور که اندوه است در ماتم و ماتم قصهء دلهاست
دمان ِعصر استبداد
در این طوفان شن، در بندری موقوف
نه لنگر مانده بر کشتی نه سُکّانی به دست ناخُدائی زُبده بر اسرار
چو قومی مانده در متروکه ای نفرین شده 
بی صاحب و دَیّار میمانیم
در این طوفان محنت زا
در این بندر، در این متروکهء موقوف 
میان ماندن وبودن
میان جبر گُستاخان سلاخ
  
دامون

٠١/٠٩/٢٠٠٩

Friday, 31 January 2014

شمس حقی که نور او* از تبِ ریز، تیغ زد


من طربم طرب منم
زُهره زند نوای من
عشق، میان عاشقان
شیوه کند برای من

عشق چو مست و خوش شود
بیخود و کش مکش شود
فاش کند چو بی‌دلان
بر همگان هوای من

ناز مرا به جان کشد
بر رخ من نشان کشد
چرخ فلک حسد برد
ز آنچ کند به جان من

من سر خود گرفته‌ام
من ز وجود رفته‌ام
ذره به ذره می زند
دبدبه بر فنای من

آه که روز دیر شد
 آهوی لطف اسیر شد
دلبر و یار سیر شد
از سخن و دعای من

یار برفت و ماند دل
من همه شب در آب و گل
تلخ و خمار می طپم
تا به صبوح وای من

تا که صبوح دم زند
شمس و فلک علم زند
باز چو سرو ِ تر شود
پشت خم و دو تای من

گفت که باده دادمش
در دل و جان نهادمش
بال و پری گشادمش
از صفت صفای من

پیر کنون ز دست شد
سخت خراب و مست شد
نیست در آن صفت که او
گوید نکته‌های من

ساقیِ جان خوبرو
باده دهد سبو سبو
تا سر و پای گم کند
زاهد و مُقتداِ من

بهر خدای ساقیا
 آن قدح شگرف را
بر کف پیر من بنه
از جهت رضای من

ساقی آدمی کُشم
گر بکُشد مرا خوشم 
راح بود عطای او
روح بود سخای من

باده تویی سبو منم
آب تویی و جو منم
مست میان کو منم
ساقی من سقای من  

از کف خویش جَسته‌ام
در تک خَم نشسته‌ام
تا ز کفم رها کنی  
حاکم و کدخدای من

شمس حقی که نور او
از تبِ ریز، تیغ زد
غرقه ء نور او شده  
شعشعه ضیای من

 غزل شمارهٔ ۱۸۲۵
تغییر،تفکیک،پیرایش‌،توازن و جمله بندی ِ به «استنباط» - از دامون